دیدار معنوی مثنوی ــ حکایت فقیه ِبزرگ دستار

دیدار معنوی مثنوی

 

حکایت فقیه فراخ دستار 

خلاصۀ حکایت :

فقیه نمای مکاری عمامه اش را با کهنه پاره ها ستبر و بزرگ کرده بود تا با یک تیر دو نشان بزند .هم

مردم کوچه و بازار او را دانشمند تر از دیگر فقها بپندارند و هم این که از مساجد فتوح بیشتری دریافت

کند . ــ منظور آن هدایای مالی ست که مردم به مراکز مذهبی می دادند و نه به معنی گشایش درون

 در عرفان ــ او سحری رو به مسجدی در حرکت بود که دزدی به عمامه اش هجوم آورد و آن را از سرش

در ربود . فقیه فریاد می زد :"های! باز کن ببین چه می بری آن وقت فرار کن "

باری ،منظور مولانا از این حکایت بی ارزشی متاع دنیا ست که نباید در جمع آن حرص ورزید . و یا کنایه

از بی حاصلی اندیشه هایی ست که مانع ادراک حقیقت می شوند و  صاحب آن را از خداوند دور و دور

تر می کنند . طعنه ای ست سخت آشکار به شریعت زدگان دگم اندیش  داستان وقتی جذاب می شود

که بدانیم در آن دوران فقیهان عمامۀ بزرگ تر از معمول بر سر می گذاشتند . حتی بعضی از آنان نقدینه

های خود را در دستار پنهان می کردند . (1) اینک برگزیدۀ ابیات از دفتر چهارم مثنوی :
 

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود

در عمامهٔ خویش در پیچیده بود

ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته

ظاهرا دستار از آن آراسته

ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت

چون منافق اندرون رسوا و زشت

پاره پاره دلق و پنبه و پوستین

در درون آن عمامه بد دفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح

تا بدین ناموس یابد او فتوح

در ره تاریک مردی جامه کن

منتظر استاده بود از بهر فن

در ربود او از سرش دستار را

پس دوان شد تا بسازد کار را

پس فقیهش بانگ برزد کای پسر

باز کن دستار را آنگه ببر

این چنین که چار پره می‌پری

باز کن آن هدیه را که می‌بری

چونک بازش کرد آنک می‌گریخت

صد هزاران ژنده اندر ره بریخت

زان عمامهٔ زفت نابایست او

ماند یک گز کهنه‌ای در دست او

بر زمین زد خرقه را کای بی‌عیار

زین دغل ما را بر آوردی ز کار

زیر نویس

1 : نک، شرح مثنوی معنوی ــ ر.ا.نیکلسون ، دفتر چهارم بیت 1578 به بعد .ترجمه لاهوتی

دیدار معنوی مثنوی ــ دانۀ معنی

دیدار معنوی مثنوی 

 

دانۀ معنی

ای برادر قصه چون پیمانه ای ست

معنی اندر وی مثال ِ دانه ای ست 

دانۀ معنی بگیرد مرد ِ عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ... 

مولانا همچون دیگر خردمندان تاریخ ،منظور از نقل افسانه ها و حکایات اعجاب انگیز را بهره مندی از

معنا و مقصود آن ها می داند، و کاری به بحث های بی پایان موافقان و مخالفان اتفاق افتادن حوادث

مطرح شده در آن ها ندارد. مثلا در دفتر دوم مثنوی از پادشاهی دهان بین و بی خرد می سراید که

کسی را برای جست و جوی درخت جاودانگی به جانب هندوستان می فرستد . عاقبت پس

از سال ها جست و جوی بیحاصل قصد بازگشت از هندوستان می کند. اینک برگزیدۀ ابیات:

گفت دانایی برای داستان

که درختی هست در هندوستان

هر کسی کزمیوۀ او خورد و برد

نه شود او پیر، نه هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی

بر درخت و میوه اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ِ ادب

سوی هندوستان روان کرد از طلب

سال ها می گشت آن قاصد از او 

گرد هندوستان برای جست و جو

هر که را پرسید،کردش ریشخند

کین که جوید، جز مگر مجنون ِ بَد؟

قاصد ِ شه، بسته در جُستن کمر

می شنید از هرکسی نوعی خبر

چون بسی دید اندر آن غربت تعب

عاجز آمد آخِرُ الامر از طلب

کرد عزم ِ بازگشتن سوی شاه 

اشک می بارید و می برّید راه ... 

سپس چنین اتفاق افتاد که در راه بازگشت با پیری عارف هم سفرشد و مشکل خود را از او

پرسید. پیر گفت منظور از این حکایت، دانشی ست که برای صاحبش جاودانگی ببار می آورد: 

شیخ خندید و بگفتش : ای سلیم!

این درخت ِ علم باشد در علیم

تو به صورت رفته ای ، گم گشته ای

زآن نمی یابی که معنی هِشته ای

پس از آن مولانا بحثی عارفانه را از زبان شیخ مطرح می کند و منظور از واژۀ علم را اشاره به

ذات پروردگار تفسیر می کند :

گه درختش نام شد، گاه آفتاب

گاه بحرش نام شدف گاهی سحاب

آن یکی کِش صد هزار آثار خاست 

کمترین آثار او عمر ِ بقاست 

گر چه فرد است او ، اثر دارد هزار 

آن یکی را نام شاید بی شمار 

تو چه بر چفسی بر این نام درخت

نا بمانی تلخ کام و شور بخت ؟

در گذر از نام و بنگر در صفات 

تا صفاتت ره نماید سوی ذات 

اختلاف خلق از نام اوفتاد 

چون به معنی رفت ، آرام اوفتاد 

می فرماید در ذات حق اندیشه مکن بلکه در آثار او که این جهان خلقت و نظم آن باشد بنگر

 تا از صنع به صانع برسی. سپس حکایت نزاع آن چهار نفر می آید پارسی زبان و عرب و ترک

و رومی که زبان یکدیگر را نمی فهمیدند اما همگی بدنبال یک مقصود بودند، خوردن انگور .

گویی جنگ بی مورد ِمذاهب ِ متفاوت است که معنی و مقصود واحد ست اما پیروان هر یک

تنها شیوۀ آشنای خود را بهترین می دانند. 

دیدار معنوی مثنوی ــ خوانش متون و اشعار

 

دیدار معنوی مثنوی 

 خوانش متون و اشعار 

غزل شماره 607 دیوان کبیر را چگونه باید خواند تا معنی درستی بدهد؟

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد

بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد

چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی

برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد

در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان

چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد

بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد

شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد

چون آتش نو کردی عقلم به گرو کردی

خاک توم ای سلطان یعنی بنمی ارزد

بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من

آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد

چون مردم دیوانه ویران کنم این خانه

آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد

تا دل به قمر دادم از گردش او شادم

چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد

می دانیم در متون قدیمی فارسی علامات سجاوندی ،یعنی نشانه گذاری بکار نمی رفت .

این علامات پس از آشنایی نویسندگان با آثار زبانهای اروپایی، بخصوص از زبان انگلیسی و

فرانسوی به زبان فارسی راه یافته است و تاریخش به دو قرن هم نمی رسد. البته ابوالفضل

سجاوندی ــ از سگاوند منطقه ای نزدیک سیستان ــ در قرن ششم هجری علاماتی برای

وقف در قرائت قرآن آورده بود، اما ربطی به روش خواندن متون و اشعار فارسی نداشت .برای 

همین یکی از تمرین های فراگیری ادبیات فارسی در مدارس زمان پهلوی قرائت متون واشعار

با صدای بلند نزد معلمان بود. جملات باید طوری ادا می شد که متن یا شعر، معنای منطقی

برای شنونده داشته باشد .به این نوع تمرین،خوانش متون می گفتند.نشانه هایی که جملات

را اخباری و امری و پرسشی و تعجبی و امثال آن می کنند، در نثر و شعر کلاسیک رسم نبود .

حال، با این مقدمه به خواندن غزل بالا توجه کنیم . آن را با نشانه گذاری جدید می آورم :

ای دل به غمش ده جان یعنی بِنَمی ارزد؟

بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد؟

چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی،

برخیز ز لعل و کان! یعنی بنمی ارزد؟

در عشق ِ چنان چوگان، می‌باش به سر گردان؛

چون گوی در این میدان! یعنی بنمی ارزد؟

بی پا شد و بی‌سر شد تا مرد قلندر شد

شاباش زهی ارزان یعنی بنمی ارزد؟

چون آتش ِ نو کردی عقلم به گرو کردی

خاک توم ای سلطان! یعنی بنمی ارزد؟

بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من

آن عید بدین قربان یعنی بنمی ارزد؟

چون مردم ِدیوانه ویران کنم این خانه

آن وصل بدین هجران یعنی بنمی ارزد؟

تا دل به قمر دادم از گردش او شادم

چون چرخ شدم گردان یعنی بنمی ارزد؟

البته گاهی یک متن واحد را هم می توان با خوانش های متفاوتی بیان کرد،که هر کدام معنای

منطقی خود را داشته باشند،اما این غزل اگر طور دیگری خوانده شود،مثلا ابیات را بصورت اِخباری

بیاوریم،تنها بعضی از ابیات معنای منطقی خود را می یابند و معنای کلی غزل فاسد می گردد .

برای مثال بیت اول را می توان امری ــ استفهامی نخواند .در این صورت معنا چنین می شود:

ای دل در غمش بمیر،یعنی جان تو در راه عشق بی ارزش است . و در راهش آواره و پریشان شو !

اکنون با همین نوع خوانش بیت آخر را معنا می کنیم :

تا دل به قمر دادم،از گردش او شادم .

چون چرخ شدم گردان، یعنی بنمی ارزد.

" از وقتی که دلدادۀ ماه شدم،همانند آسمان همراه با ماه دور خورشید می گردم . یعنی ارزشی 

ندارد ... " می بینیم معنی فاسد می شود ، چه چیزی ارزش ندارد ؟ دلی را که به قمر داده ام ؟

این دل که تمام ارزشمند است . به همین ترتیب می بینیم ابیات این غزل را باید با حالت پرسشی 

قرائت کرد که جوابش از پیش مشخص است .مثل این که در محاوره به کسی بگوییم، فلان خطر را

بکن و به فلان هدفت برس ! آیا آن نتیجه به این خطر کردن نمی ارزد؟ البته که می ارزد . 

تفسیر اجمالی بعضی از ابیات 

ابیات سوم و چهارم:مولانا در تمثیلی دیگر معشوق را سوارکاری تصویر می کند که با چوگان

عشق، عاشق را به سر می دواند و به هر جا که بخواهد می کشاند . و عاشق که قلندر وار

دست وپای تعلقات به دیگر آرزوها را از دست داده است، تنها در فرمان ِ چوگان معشوق حرکت

می کند . در این صورت آفرین بر وصلت چوگان و گوی، که فراوان زر و گوهر نثارشان کنند .

بیت ششم: غرقۀ دریای عشق گشتم و در راه تو خود را قربانی کردم. شکوه چنان عیدی پر 

ارزش تر از جان قربانی شده نیست ؟

خوانش غزل :محمد بینش

https://studio.youtube.com/video/_LvI_89SKKE/edit

 

پایان 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ نقش گرمابه

دیدار معنوی مثنوی

 

نقش گرمابه 

در زمان مولانا و قرون پیش و پس از آن نگار گری بر در و دیوار حمام های عمومی معمول بوده است.

تاریخ ساختن حمام در ایران به دوران پیش از هخامنشیان می رسد .استاد فرورزانفر در باره موضوع

این نگاره ها می نویسد :

" از روزگار پیشین ، معمول بوده است که صفّۀ بیرونی حمام و سربینه را با نقوش و تصاویر پهلوانان

و ورزشکاران و گاهی حیوانات آرایش دهند، گاهی صورت های زنان با دف و یا رامشگران را با ساز

نیز می گذاشتند ... امام محمد غزالی در شمار منکرات ِ حمام ها ، تصویر سر در و داخل حمام را

ذکر می کند....... (می گوید مردم) اگر قدرت داشته باشند باید این نقوش را پاک کنند، مگر آن که

صورت درخت باشد...و اگر نتوانند داخل حمام نشوند، مگر به وقت ضرورت ." (1)

 اتفاقا همین تصویر رامشگران و زیبا رویان مورد توجه هنرمندان و عارفان و شاعران و از آن جمله

مولانا بوده است عبارت "نقش گرمابه" به معنی انسان بدون روح و آگاهی وکنایه از مردم بی هنر

و خاصیت است .مولانا در همین معنی بیتی دارد : 

خود بدانی چون بر ِ من آمدی،

که تو بی من ، نقش ِ گرمابه بدی ! 

اما افزون بر آن وی جهان را همانند گرمابه ای می داند که از میان روزن واقع بر گنبد آن ،پرتوی از

جمال الهی بر موجودات می بارد و به آنان جان، یعنی آگاهی و شعور می بخشد :

شش جهت حمام و روزن، لامکان

بر سر ِ روزن جمال ِ شهریار 

خاک و آب از عکس ِ او رنگین شده 

جان بباریده به ترک و زنگبار ... 

و باز در ابیاتی دیگر جهان ظاهر را مانند حمامی می بیند که برای رفتن درون آن اول باید جامۀ تن را

کند و سپس وارد گرمخانۀ درون و روح شد . همانطور که تا لباس از تن در نیاوری اجازه نداری تن به

آب دهی ، تا توجهت را از امور مادی و جسمانی قطع نکنی ،نمی توانی وارد حمام روح شوی .زیرا

همچنان که جامه خبری از وجود تن ندارد ، تن نیز حقیقتی از وجود و حضور روح را ادراک نمی کند:

نقش هایی کاندر این گرمابه هاست 

از برون ِ جامه کن، چون جامه هاست 

تا برونی ، جامه ها بینی و بس 

جامه بیرون کن! در آ ای هم نَفَس !

زآن که با جامه، درون سو راه نیست 

تن ز جان، جامه ز تن  آگاه نیست 

پایان 

زیر نویس:

1 : فروزانفر،بدیع الزمان ـ شرح مثنوی شریف، ج3، ص 1155

 

دیدار معنوی مثنوی ــ جاروب ِ لا (بخش پایانی )

 

دیدار معنوی مثنوی 

جاروب ِ لا 

(بخش آخر)

من چراغ و هر سرم همچون فتیل

هر طرف اندر گرفته از شرار 1

شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من

شرق تا مغرب گرفته از قطار 2

شرق و مغرب چیست اندر لامکان

گلخنی تاریک و حمامی به کار 3

ای مزاجت سرد کو تاسۀ دلت ؟

اندر این گرمابه تا کی این قرار 4

برشو از گرمابه و گلخن مرو

جامه کن در، بنگر آن نقش و نگار 5

تا ببینی نقش‌های دلربا

تا ببینی رنگ‌های لاله زار 6

چون بدیدی ، سوی روزن درنگر

کان نگار از عکس ِ روزن شد نگار7

شش جهت حمام و روزن لامکان

بر سر روزن جمال شهریار 8

خاک و آب از عکس او رنگین شده

جان بباریده به ترک و زنگبار 9

روز رفت و قصه‌ام کوته نشد

ای شب و روز از حدیثش شرمسار 10

شاه شمس الدین تبریزی مرا

مست می‌دارد خمار اندر خمار 11

در بخش اول چنین آمد که حضرت حق و یا پیر رهبر که نمایندۀ اوست و معشوق ِسالک، جاروی نفی

را به دست وی داد تا غبار وجود مادی خویش را از دریای معنویت تکانده، آتش به عقل جزوی زند و در

حلقۀ عشاق در آید . سالک می گوید این امکان ندارد جز آن که خودت مرا از من تهی کنی . معشوق

سرش را با تیغ عشق می برد. یعنی ابتدا وی را به فنا رسانیده سپس به هستی خویش بقا می دهد. 

سپس مولانا در مثَلی که بی گمان نظری هم به تمثیل غار افلاطون دارد، عارف واصل را غرقه

در نور خداوندی به تصویر و تصور می کشاند که مقتبس است از بخشی آیۀ 35 از سورۀ نور: 

( خدا نور آسمان ها و زمین است.مَثَل ِ نور او چون چراغدانی ست که در آن چراغی باشد، آن

چراغ درون آبگینه ای [فانوسی] و آن آبگینه چون ستاره ای درخشنده. از روغن درخت پر برکت

زیتون، که نه خاوری ست و نه باختری، افروخته باشد.) [ ترجمۀ آیتی)

 

( تفسیر اجمالی ابیات)

بیت اول تا سوم: وجود من چراغی نورانی ازدانایی محض شد و هر سر از هزاران سرم همانند 

فتیله ای که به چراغی منتهی باشد،درجهان ظلمانی از مشرق تا مغرب ردیف در ردیف ستاره

شد. اما جهان لامکان که بخش شرقی و غربی ندارد، آنجا همه بی مکانی ست؛ بلکه گویی

جهان خلقت، حمامی ست با گرمخانه اش .

بیت چهارم: ای سرد مزاج! بی قراری دلت کجاست ؟ قلبت از این همه حرارت و گرما به دهانت

نیامد و نمی خواهی از گرمابۀ جهان مادی بر آیی ؟ [  گرمابه های عمومی دارای سه قسمت

اصلی بودند. نخست بخش رختکنی با دیوارهای منقش و زیبا، دوم بخش میانی، شامل خزینه 

و قسمت های نظافت بدن و کیسه کشیدن و بخش سوم هم که پشت حمام بود، گرمخانه و

محل عبور هرزآبها بشمار می رفت. معمولا هر کسی پس از استحمام به سربینه باز می آمد

تا لباس بپوشد و چیزی بنوشد و نه بر عکس آن به گلخن که جای پلیدی ها بود، برود .]

ابیات پنجم و ششم : از حمام تن بر آ و در رخت کنی ِ معنویت و جهان روحانی بیاسا و نقش

و نگارهای زیبا را بر در و دیوار آنجا بنگر و لذت ببر . نه اینکه همراه چرکابه ها روانۀ گلخن شوی.

[کنایه ای ست از رها کردن شهوات جسمانی و توجه به عالم معانی]

ابیات هفتم تا نهم : وقتی این نقش های فریبنده و زیبا را دیدی و از زیبا رخساران گل چیدی ،

 ببین زیبایی آن مه رویان از پرتو نوری ست که از روزن بر دیوارهای بی نقش حمام تابانده اند .

[در سقف گنبدی شکل حمام ها روزن هایی برای تابیدن نور خورشید می ساختند .این صحنه

یاد آور تمثیل غار افلاطونی ست که جزئیات  آن در همۀ کتب تاریخ فلسفه نوشته اند .]

شش جهت را ، این جهان مادی را ــ مانند آن حمام تن ــ حمامی فرض کن که روزنی بسوی 

جهان غیب دارد. نور زیبایی خداوندی از میان آن روزن معنوی بر جهان مادی تافته، و این همه

نقش های گونه گون پدید آورده است .و به سپیدرو و سیاه چهره جان بخشیده است. یعنی 

نه تنها نقش های زیبا و زشت ،بلکه ارواح نیک و بد و حتی مفاهیم کلی نشأت ازحق دارند. 

باقی ابیات: حیف که روز گذشت و شب آمد و سخنم پایان نپذیرفت. چه بایدکرد که هرچه از

او بیان کنم باز کم است و این همه را از پادشاه و معشوق خود شمس تبریزی دارم که جانم

را مست و خمار خویش کرده است . 

پایان 

https://t.me/didarmasnavi

 

 

 

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ جاروب ِ "لا" (بخش نخست)

دیدار معنوی مثنوی

جاروب ِ "لا"

(بخش نخست )

داد جارویی بدستم آن نگار 

گفت ک "ز دریا بر انگیزان غبار"

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت

گفت ک:"ز آتش تو جارویی بر آر!"

کردم از حیرت سجودی پیش او 

گفت :"بی ساجد سجودی خوش بیار "

آه ! بی ساجد، سجودی چون بوَد ؟

گفت : " بی چون باشد و بی خارخار " 

گردنک را پیش کردم ،گفتمش :

"ساجدی را سر ببُر از ذوالفقار "

تیغ تا او بیش زد، سر بیش شد 

تا برُست از گردنم سر، صد هزار 

من چراغ و هر سرم همچون فتیل 

هر طرف اندر گرفته از شرار .... 

(بخشی از غزل شماره 1095 دیوان شمس)

تفسیر ابیات 

تا کنون مفسران متعددی بر این غزل معروف که رنگ نقش های سوررئالیسی دارد شرح نگاشته اند .

مثلا بنا به گزارش  دکتر شفیعی کدکنی، شیخ صفی الدین اردبیلی (وفات 735 ه.ق ) مراد از جاروب

را علامت نفی لا در عبارت قرآنی  "لا اله اِلّاالله می خواند و منظور از دریا را  طریقت صوفیه می داند .

آذری اسفراینی هم در "جواهر الاسرار" می نویسد : " پیر کامل و مکمّل، به لسان ِ تلقین، جارو ب ِ 

لا اله الا الله را به دست مرید داد تا به جاروب ِ لا ، هر چه غیر است از درون و برون ِ وجود، فرو روید.

آنگاه که ذاکر....پر و بال ِ پروانۀ عقل سوخته باشد،به اشارت ِ پیر مرشد، جاروب ِ دویّم، که در خزینۀ

عشق است، از نار و نور بیرون آورد ...و به ذکر ِ الاالله مشغول گردد " (1)

شاه نعمت الله ولی (وفات 834 ه.ق) در قصیده ای این غزل را دو بیت دوبیت شرحی منظوم کرده :

داد جارویی بدستم آن نگار

گفت :کز دریا بر انگیزان غبار

عقل، جا رویت ، نگار آن پیر ِ کار 

باطنت دریا و هستی چون غبار ... (قصیده شماره هفده)

استاد کدکنی "غبار از دریا بر انگیختن" را کنایه از کار محال انجام دادن معنی کرده است . در این

صورت ، بیت نخست را باید چنین معنی کرد : آن پیر راه جارویی بدستم داد و گفت از دریا گرد بر

آور یعنی نگار به انجام امری محال دستور داد . آن محال همان سجده بدون سر گذاشتن بر زمین

باید باشد؛ اما چنین معنایی بسیار دور از ذهن است زیرا در بیت بعدی هم عبارت "از آتش جارویی

بر آوردن"  را نیز می بایست کنایه از امری محال انجام دادن دانست . یعنی پیر راه دو امر محال را

از من در خواست کرد و باعث حیرت من گردید . پیش تر نوشته بودم که در "هرمنوتیک" یعنی هنر

تفسیر متون ، میان دیالکتیک "مولف محوری" و "مفسر منظری" نهایتا می بایست جانب مولف را

رعایت کرد .(2) با این تقدیر می توان از سخن خود مولانا در بارۀ "جاروی لا" الهام گرفت . وی در 

بیتی از غزل شماره 587 سروده است :

بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه

برو جاروب ِ لا بستان که لا بس خانه روب آمد 

این بیت شاید به تاثیر از سنائی باشد که سروده است :

پس به جاروب ِ لا فرو روبیم

کوکب از صحن گنبد دوّار ...

حاصل آن که دو بیت نخست ناظر است بر عبارت لا اله الا الله .در هر دو وجه نفی و اثبات . یعنی

پیر راه با تلقین این ذکر، ابتدا نفی خواطر نفسانی و سپس اثبات توحید را از من درخواست کرد. 

در بیت سوم از شاعر می خواهد بدون وجود مادی خویش به سجده در آید . مرید در بیت  چهارم 

می پرسد سجده بدون وجود سجده کننده چطور امکان دارد و پیر می گوید شک نداشته باش که

می توان بدون مزاحمت تن سجده کرد. [ ابن عربی از آن به "سجدۀ قلب" تعبیر کرده است ، که

تا ابد ادامه خواهد یافت .] (3)

باقی ابیات : گردن را پیش آوردم و گفتم با شمشیر دو دم ،مرا از هستی این جهانی آزادکن .وی

چنان کرد و به جای یک سر که افتاد ، هزاران سر سبز شد . دیدم چون چراغی پر از نورم و از هر

سر من نوری زبانه می کشد . یعنی به جهان نورانی صفات الهی در پیوستم . 

ادامه دارد 

https://t.me/didarmasnavi

زیر نویس :

1 : نک، غزلیات شمس تبریز ــ گزینش و تفسیر شفیعی کدکنی ، ص 605 به اختصار

2 : نک، به مقالۀ زیر 

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=42288

3 : نک، جهانگیری ، محسن ـ محیی الدین ابن عربی ـ ص 224

 

دیدار معنوی مثنوی ــ محو عشق

دیدار معنوی مثنوی

محو عشق

ای محو عشق گشته،جانی وچیز دیگر 
ای آنکه آن تو داری،آنی وچیز دیـــــگر
اسـرار آسمان را واحوال ایـــــن وآن را
از لوح نــا نبـــشته خوانی وچیز دیـگر
هـردم ز خلق پرسی احوال عرش وکرسی
آنرا وصد چنان را دانـی وچـیــــز دیگر
لـعلیست بی نهایت،در روشنی به غایت
آن لعل بی بها را کانی وچـیـــز دیـگر 
حکمی که راند فـرمان روز الست برجان
آن جمله حکمها را رانی وچیز دیـگر 
چشمی که دید آن رو،گر عشق راند این سو
آن چشم نیست والله زانی وچیز دیگر
آن چـشم احول آمد،درگام اوّل آمـــــد
کو گفت اوّلی را ثـانی وچـیز دیـــــــگر
هـر کـو بـقا نـــیابد از شمس حق تبریز
اوهست در حقـایـق فانی وچـیز دیـــگر 

 

غزل شماره 1114 دیوان شمس

تفسیر اجمالی بعضی ابیات 

در این غزل روی سخن با شمس تبریزی ست . آوردن عبارت "جیز دیگر "بعنوان روی ،

یاد آور عبارتی ست که اشاعره گاهی در سخن از حقیقت اسماء الهی می اوردند .

مثلا می گفتند خداوند عالم است به علمی و قادر است به قدرتی و سمیع است به

 سمعی و ..و... منظور این بوده که میزان علم و قدرت و شنوایی حق برای نوع بشر

قابل ادراک نیست و نباید آن را با علم و قدرت و سمع در بشر مقایسه کرد . مولانا هم

که در فلسفه گرایش شدیدی به اشاعره دارد ، بر همان سیاق می گوید ای فانی در

عشق! تو روح اعظمی و چیزی بیش از آن و غیر قابل ادراک .

در بیت ششم می گوید چشمی که روی زیبایت را درک کند ،اگر باز به عالم محسوس

توجه کند و عاشق دیگران شود ،در واقع عمل حرام زنا را انجام داده است،چرا که تعهد

معنوی خود را به عشق تو زیر پا نهاده است . چنان چشمی دو بین است که در همان 

قدم و مرحلۀ نخست ، آن عشق محازی و زمینی و حقیر خود را عشق حقیقی و ثانوی

فرض کرد . معنای پیچیدۀ این بیت با توجه به ابیات زیر روشن تر می شود . وی در جای

دیگری از مثنوی می فرماید :

اول ِ فکر، آخر آمد در عمل

بنیت ِ عالم چنان دان در ازل 

میوه ها در فکر ِ دل، اول بود

در عمل، ظاهر به آخر می شود 

یعنی آنچه در نهایت امر مقصود فکر کننده است، پیش از دست یازیدن به هر عملی 

در وی پدید می آید، آنگاه در عمل مراحل دیگری طی می شود تا به همان مقصود

اصلی برسد . مثلا ابتدا شکل خانه ای در اندیشۀ مهندس نقش می بندد و پس از 

آن در پی به کار بردن مصالح ساختمانی بر می آید .اما در عمل ، شکل آن خانه پس

از همۀ این اقدامات به وجود می آید . بنیاد جهان هم چنین است .ابتدا خداوند طرح

انسان را در ذهن خود می ریزد و سپس مرحله به مرحله جهان را می آفریند تا به 

انسان کامل برسد . به همین ترتیب ، در بیت ششم، می گوید عاشق بر معشوق

مجازی او را در ذهن خویش علت غایی در نظر گرفته تمام وجود خود را در وی به فنا

می کشاند ، حال این که حقیقت چیز دیگریست . 

 

دیدار معنوی مثنوی  ــ مژدگانی

دیدار معنوی مثنوی

 

مژدگانی

هله عاشقان بشارت که نمانَد این جدایی

برسد وصال دولت بکند خدا خدایی

ز کرم مزید آید دو هزار عید آید

دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی !

شکر وفا بکاری سر روح را بخاری

ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی

کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند

غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی

هله عاشقان صادق مروید جز موافق

که سعادتی است سابق ز درون باوفایی

به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی

تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن

تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی

بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی

که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی

نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق

نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها

به کسی که نور دادش بنمای آشنایی

خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری

تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی

غزل شماره 2837 دیوان شمس

تفسیر اجمالی غزل 

بر خلاف عرفان نظری که موجودات جهان و از آن جمله انسان را به ظهور رسیدن اسماء و

صفات الهی در جهان ماده می داند،و سایۀ  جبری ویرانگر را بر زندگی آدمیان می افکند ،

در اندیشۀ مولانا همیشه حسابی برای اختیار باز است و امید بهروزی می رود . تمامی 

این غزل در بیان همین امید و اختیار است .به عاشقان صادق نوید می دهد ، اگر همچنان 

وفا بورزند،خداوند آنان را می پروراند،چندانکه هر دوجهان غیب و شهادت مرید وی گردند .

پیوند بهروزی و وفا پیش از خلق جهان مادی برقرار بوده است . مگر نمی بینی چگونه از 

خاک تیره به انسان روشن روان مبدل شده ای ؟بشارت باد که در این مرحله نیز نمی مانی.

در بیت هشتم می فرماید ببین چگونه آن قطره خون سیاه دل که سویدا نام دارد،می تواند

بدون پر و پا تمامی چهان غیب و شهادت را پیموده و به خداوند وصل شود . تو نیز درون آن

برو و هر لحظه شش جهت جهان را سیر کن تا جایی که نور دیده ات با آن نور آفرین سلام

گوید و آشنایی دهد . ای عاشق صادق و با وفا تو هم از نور اولیاء حق وبرگزیدگانی .

پایان 

دیدار معنوی مثنوی ــ هو

دیدار معنوی مثنوی 

 

 

هو طنین ِ شوق ِ جان بی گفت و گوست 

اسم اعظم را حجاب و پوشش اوست  ... (بینش)

ضمیر "هو"که در زبان عربی برای سوم شخص مفرد بکار می رود،از نگاه عرفانی معنای

ژرفی دارد . تا کنون  نظرات متفاوتی در تاویل و تفسیر هو آورده اند، که درج جملگی آنها

در حوصلۀ  این نوشتار نمی گنجد.حاصل آن که با توجه به کاربردش در قرآن، از جمله در

 بخشی از آیۀ 255 سوره بقره، بنام آیه الاکرسی که بیان می دارد :

اللّهُ لاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ

الله خدایی ست که هیچ خدایی به جز او نیست

اشاره دارد به ذات حضرت حق ،که برای هیچ بشری قابل ادراک و شناسایی نیست .

"هو" ، به نظر این فقیر، پوشش  اسم اعظم است . با ذکر آن و به شرط صفای باطن

می توان حلقه بر در ِ حضرت معشوق زد . بقول  مولانا در مثنوی معنوی :

از هواها کی رهی بی جام ِ هو ؟

ای ز هو قانع شده با نام هو ! 

از صفت، وز نام، چه زاید؟ خَیال

وآن خیالش هست دلّال ِ وصال

هیچ نامی بی حقیقت دیده ای ؟

یا ز گاف و لام ِ گل، گل چیده ای ؟

اسم خواندی، رو ، مسمّی را بجو

مه به بالا دان نه اندر آب ِ جو 

گر ز نام و حرف خواهی بگذری 

پاک کن خود را ز خود، هین یکسری

خویش را صافی کن از اوصاف ِ خود 

تا ببینی ذات ِ پاک ِ صاف ِ خود 

می فرماید از آرزوهای نفسانی البته با شراب ذکر "هو" رها خواهی شد اما وقتی که آن را 

همگام با تخلیه خودت از خویشتن انجام دهی . به این ترتیب که از تکرار اسمائ الهی، و

ذکر صفات وی خیالاتی در تو نقش می بندد که می توانند واسطه ای برای وصال به حق

باشند . اما همانطور گه ذکر نام گل، خود گل نمی شود، با ذکر اسماء الهی نمی توان به

او دست یافت . بیت بعدی نظر به طعنه شمس تبریزی به اوحدالدین کرمانی دارد که ماه

را در رخ زیبای نوجوانان می جست . این حکایت سخت معروف است که شمس تبریزی 

به آن نظر باز گفت اگر دمل بر گردن نداری چرا سر بالا نمی کنی که ماه حقیقی را در

آسمان بنگری و نه در طشت آب ِ صورت ماه رخان . حاصل آن که باید خود را از صفات بد

نفسانی چون حرص و حسد و شهوت و غیره پاک کرد تا با ذکر اسماء الهی به او رسید

پایان

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ شیر هجر (بخش پایانی)

دیدار معنوی مثنوی

شیر هجر 

(بخش پایانی )

هر که عاشق دیدیش معشوق دان 

کو به نسبت هست هم این و هم آن 

سراسر مثنوی معنوی و دیوان کبیر و حتی زندگانی عاشقانۀ مولانا پس از ملاقات شمس تبریزی در

این بیت خلاصه شده است . آن راز سر به مُهر، تعویض همیشگی جایگاه عاشقی و معشوقی ست .

اینک ادامه ابیات از دفتر نخست مثنوی بیت 1736 به بعد، (برگزیدۀ ابیات )

دلبران را دل، اسیر ِ بی دلان

جمله معشوقان،  شکار ِ عاشقان 

هر که عاشق دیدیش معشوق دان

کو به نسبت هست هم این و هم آن 

تشنگان گر آب جویند از جهان 

آب، جوید هم به عالم ، تشنگان 

چون که عاشق اوست، تو خاموش باش

او چو گوشت می کشد، تو گوش باش

بند کن چون سیل، سیلانی کند 

ورنه رسوایی و ویرانی کند !

(تفسیر اجمالی ابیات) 

در واقع، این معشوقانند که دل در گروی عشق ِ عاشقان دارند.اگر عاشقی پیدا نشود، معشوق زیبایی

و ناز خود را در چشم چه کسی بیاراید؟ تو گویی معشوق صید و عاشق او صیاد . در حقیقت  هر یک از

آنان مکمل دیگری ست .(این سخن بسیار شبیه نظر  افلاطون در رسالۀ"فدروس" در بیان ماهیت عشق

است که می گوید: " معشوق مثل خدایان مورد پرستش عاشق واقع می گردد و چون نهادش نیک است

 او هم به عاشق مایل می شود" (1) با  این تفاوت که مولانا همین رابطۀ عاشقانه را میان عارف وحضرت

حق نیز ممکن می داند .

این من و ما بهر آن بر ساختی 

تا تو با خود نرد خدمت باختی

برای همین به عارف می گوید اکنون که او عا شق توست، تو آرام و قرار بگیر و ازاین که گوشت را کشیده

به اوج و حضیض می رساند، و آبدیده می شوی نگرانی و بی صبری نشان مده . 

و در بیت آخر مولانا به خود نهیب می زند که بیش از این دریای حقایق پنهان  را به موج در نیاورد ،

که در سواحل فهم های خشک و جامد سیل و ویرانی راه می افتد .ولی باز هم آرام نمی گیرد و

در ابیات آینده حقایق الهی دیگری را آشکار می سازد : (برگزیدۀ ابیات)

ای حیات ِ عاشقان در مردگی

دل نیابی جز که در دلبُردگی

غرق ِ عشقی ام که غرق است اندر این

عشق های اولین و آخرین 

مُجملش گفتم، نکردم زآن بیان 

ورنه هم افهام سوزد ، هم زبان 

تا که در هر گوش ناید این سَخُن

یک همی گویم ز صد سرِّ لدُن 

تفسیر اجمالی ابیات 

معنای مصراع  نخست از بیت اول،  بنا به گزارش استاد فروزانفر، به سخن بلند منصور حلاج نظر

دارد که می گفت : " اُقتِلونی یا ثِقاتی! انَّ فی قتلی، حیاتی " (ای معتمدانم مرا بکشید! همانا

که زندگی من در قتل من قرار دارد) (2)

"ای" در بیت نخست آوای تعجب و تحسین است ــ و نه حرف ِ ندا ــ مولانا به رهروان می گوید 

درود بر زندگی عاشقان که به مرگ از عشق وابسته است .تا دلدادگی نکنی، صاحبدل نخواهی

شد. من در عشقی غرق شده ام که تمام عشق های مجازی و واقعی در آن غرق شده اند و 

در برابرش چیزی به شمار نمی آیند ؛ و یا سایه ای از این عشق اند . من این حقیقت را سربسته

برایت گفتم ،که اگر فاش بگویم هم زبانم خواهد سوخت و هم فهم آدمیان سطحی تحمل ادراک

آن را نخواهد داشت . برای همین از اسرار غیبی اندکی بیش بروز نمی دهم .

پایان 

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ شیر هجر (بخش دوم)

دیدار معنوی مثنوی 

 

شیر هجر 

(بخش دوم )

قافیه اندیشم و دلدار من 

گویدم : "مندیش جز دیدار من "!

در بخش نخستتین سخن مولانا به آنجا رسیده بود که خود را گرفتار حملۀ "شیر هَجر" یعنی درد دوری

شمس تبریزی می دید . اما این درد دوری عاشق از معشوق الهی چنان منقلب کننده است که وی را

چون شیر وصف ناپذیری، مست ِ ذات الهی ساخته از شکار ِ "آهوان معنی " در چمنزار جهان باز داشته

است .یعنی چنان مقهور ذات است، که توان سخن گفتن و کلمات را بصورت شعر در آوردن ندارد. درست

در همین لحظه صفات جمالی حق رخ نشان داده او را به سرودن تشویق می کند : ( بر گزیدۀ ابیات) 

 

قافیه اندیشم و دلدار من 

گویدم : "مندیش جز دیدار من ! 

خوش نشین ای قافیه اندیش من !

قافیۀ دولت تویی در پیش من ! 

حرف ، چبوَد تا تو اندیشی از آن ؟

حرف، چبوَد؟ ــ خار ِ دیوار ِ رزان ــ  

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم 

تا که بی این هر سه با تو دم زنم  

آن دمی کز آدمش کردم نهان ،

با  تو گویم ، ای تو اسرار ِ جهان ! 

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن غمی را که نداند جبرئیل، 

آن دمی کز وی مسیحا، دم نزد،

ــ حق ز غیرت نیز بی "ما" هم نزد ــ 

"ما" چه باشد در لغت؟ اثبات ونفی

من نه اثباتم ، منم بی ذات و نفی 

من کسی در ناکسی در یافتم 

پس کسی در ناکسی در بافتم ــ 

 

تفسیر اجمالی ابیات 

ــ واقعیتی ست که حوصلۀ تنگ بسیاری مثنوی خوانان گنجایی آوردن همه ابیات و تفاسیر را ندارد،ولی

مثنوی دانان نیک می دانند، بازتاب ِ آموزه های شمس تبریزی در این ابیات بیان شده است ــ .

قافیه اندیشم و دلدار من 

گویدم مندیش جز دیدارِ من ! 

در این بیت و ابیات پسین، مولانا از زبان حضرت حق و شمس تبریزی و حسام الدین چلبی،با خویشتن

خویش،سخن می راند. بعضی مفسران یکی از این سه را عامل خلق ابیات دانسته اند، ولی اگر نیک

نظر کنیم، هم غم هجران شمس و هم وجود حسام الدین که رخ در رخ مولانا چشم به دهانش دوخته 

تا سروده ها را بنویسد و هم تجلیات جلالی و جمالی حق،  بر دل عاشقی چون جلال الدین، واژگان را 

بر ذهن و زبان وی روان ساخته اند . به عبارت دیگر هجران شمس تبریزی "جان جهشی" ست که روح

مولانا را به وصال حضرت حق می کشاند."ولی محمد اکبر آبادی" نکتۀ ظریفی را مطرح کرده است :

" شاید که در غلبۀ مستی ، توقفی در قافیه افتاده باشد و حضرت مولوی به تکلّف، متوجه تلازم شعری

شدند،ازجناب محبوب خطاب آمد که بجز دیدار من اندیشه مکن" [ شرح مثنوی اکبر آبادی، ج1،ص116 ]

واژۀ "دیدار" با هر سه معنی دیدن و چهره و وصال محبوب منظور مولانا در این بیت است . 

خوش نشین ای قافیه اندیش ِ من !

قافیۀ دولت تویی در پیش ِ من !

حرف، چبوَد تا تو اندیشی از آن ؟

حرف، چبوَد، خار ِ دیوار ِ رزان . 

ای شاعر قافیه اندیش ِ من ! نزد من وجود توست که میزان و معیار نیک بختی ِ انسان است. کلمه

چه ارزشی دارد که دل نگران یافتن واژگان متناسب با احوال روحانی خود به دیگران باشی ؟ سخن

گویی در واقع مانند آن پرچین های از خار بر آورده ای ست که باغبانان، دورادور باغ های انگور خویش

می کشند . وقتی باغ معانی شیرین، درون توست و باغبان منم،چه نیازی ست که تو به دنبال خاران

کلمات بروی ؟ ــ تو با نشان دادن این خارها به دیگران ، تنها آتش شوق کسانی را که طالب انگورند،

بر می انگیزی ولی آنان را از میوۀ درون باغ نصیبی نیست . زیرا بیان تو به کسی اجازۀ ورود نمی دهد.

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم 

تا که بی این هر سه با تو دم زنم . 

حالا گوش کن ! پرچین ِ خار بافتۀ واژه و صدا و سخن را از برابرت برداشته خراب می کنم تا بدون سخن

با تو سخن بگویم و القاء معانی کنم . [ در مقام مثال، گویی نگاه عاشق و معشوق به یکدیگرست ]

آن دمی کز آدمش کردم نهان 

با تو گویم ای تو اسرار جهان !

سخنی را که از آدم نبی پنهان کرده ام با تو ای راز جهان باز می گویم . مفسران مثنوی به تصور آنکه

 خطای مولانا را در رجحان مقام اولیا بر انبیا بپوشانند، موضوع "لا تکرارَ فی التّجلّی" را پیش کشیده اند .

یعنی تجلیات حضرت حق، در هر لحظه چیزی ست که در لحظۀ دیگری تکرار نمی شود .بنابر این بر ولی

جلوه ای دارد که بر نبی ندارد و در ذرات جلوه ای دارد که در افلاک ندارد . از این روی ،اگر جلوه بر "ولی "

 کند و معنایی بپرورد دلیل برتری مقام ولایت بر نبوت نیست . این موضوع در جای خود درست است اما

به نظر نمی رسد که اینجا مورد نظر مولانا باشد .دلیلش را در ابیات زیرین خواهیم دید :

آن دمی را که نگفتم با خلیل

و آن غمی را که نداند جبرئیل

آن دمی کز وی ، مسیحا دم نزد 

ــ حق ز غیرت نیز بی "ما" هم نزد

سخنی را که به ابراهیم خلیل نگفتم و غمی که جبرئیل هم از آن بی خبر است [ منظور غم عشق

و عاشقی ست که فرشتگان چیزی از آن نمی دانند .بقول خواجۀ شیراز : " فرشته عشق نداند که

چیست قصه مخوان !"] با تو می گویم . آنچه را که عیسی مسیح هم اشاره ای نکرد، فقط با تو در

میان می گذارم . مصراع آخر، جملۀ معترضه است . اینجا مولانا از زبان خود به خواننده یاد آوری کرده

است که حضرت حق بدون "ما" [یعنی وجود مولانا که نیست ِ هست نماست ] با هیچ آفریدۀ دیگری

این سخن را نمی گوید ونگفته است. این ما ، مای نوعی ست یعنی هر کس که در عاشقی همچون

مولانا باشد . اما چگونه ؟ در ابیات زیر موضوع به تفصیل بیان شده است :

"ما " چه باشد در لغت؟ اثبات و نفی

من نه اثباتم ، منم بی ذات و نفی

من کسی ، در ناکسی در یافتم 

پس کسی در ناکسی در بافتم ــ

در اینجا  مولانا سه معنی برای "ما" آورده است .یکی اول شخص جمع در زبان فارسی که شاعران

کهن گاهی به جای "من" می آورند . دیگر "ما" ی نفی در زبان عربی. مانند این که بگویند ما ذَهَبَ

یعنی او نرفت .و سدیگر، برای اثبات . مثلا در جملۀ ماشاءالله یعنی آنچه خدا بخواهد . (1) 

معنی بیت : منظور از "ما" ، من می باشم که هیچ ذات و ماهیتی ندارم ؛زیرا هویت خویش را در 

بی هویتی و فنائ در معشوق خویش، ــ حضرت حق ــ در یافته آن را در وجود مجازی خویش آوردم.

[ صوفیه جهان ماده را بدون ذات و در تغییر و تبدیل دائم می دانند ] پس از این جملۀ  معترضه شاعر

رازی را که با وی در میان گذاشته شده است، فاش می سازد . سر تا سر مثنوی  و دیوان شمس ،

بیان همین راز است در قالب حکایت و تمثیل و غزل و یا سماع و نوا و ذکر و دعا و دعوت به سکوت و

مراقبه .

(ادامه مطالب در بخش پایانی )

زیر نویس : 

1 : نک، شرح جامع مثنوی معنوی ، ج1، ص 549 ــ کریم زمانی

 

 

 

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ شیر هَجر (بخش نخست)

دیدار معنوی مثنوی

شیر هَجر 

(بخش نخست)

چون زنم دم؛کآتش دل تیز شد 

شیر هَجر آشفته و خونریز شد 

مولانا در دفتر نخستین مثنوی همانجا که از سوز دل آن بازرگان در فراق طوطی ِ جان سخن می گوید،

نا گهان به یاد فراق شمس تبریزی می افتد:

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کآنچنان ماهی نهان شد زیر میغ

چون زنم دم، کآتش ِ دل تیز شد 

شیر ِ هَجر آشفته و خون ریز شد

آن که او هشیار، خود تند است و مست

چون بوَد، چون او قدح گیرد به دست !!

شیر ِ مستی کز صفت بیرون بوَد

از بسیط ِ مرغزار افزون بوَد ...  

در نوشته های پیشین تاکید شد که مولانا در سراسر مثنوی غالبا از بیان صریح حقایق مکشوف بر عارفان 

تن می زند ، اما خواننده را در بی خبری مطلق هم قرار نمی دهد بلکه سیر سخن را به جایی می کشاند

که جویندگان عرفان متناسب با استعداد خویش و عنایت الهی راهی بیابند . ابیات بالا و چند بیت دیگر که

در ادامه می آید یکی از قلل رفیع سلسله جبال معانی مثنوی ست . می فرماید چه بگویم که آتش در دلم

بالا گرفته و شیر هجران هجوم آورده است . به نظر نمی رسد ترکیب "شیر هجر" نوعی اضافۀ استعاری و

شاعرانه باشد. در خیالبندی های اشعار مولانا ، افزون بر تصاویر شاعرانه و هنرمندانه، تصاویر ِ خیالات غیبی

که تنها بر اهل عرفان آشکار می گردد،کم نیستند. واژۀ "خیال" غیر از معنای پندار، معانی دیگری هم دارد: 

در روانشناسی قدیم،یکی از قوای حواس باطنی فرض می شد،که خاطرۀ تجارب حسی را در حافظه نگه

می دارد . در عرفان نظری هم عالمی ست برزخی میان جهان غیب و جهان مادی، که از هر دو بهره دارد.

به آن عالم مثال هم می گویند ،چرا که جهان ِ تصاویر ِ مجرد از ماده است، مانند آینه . در عالم خیال، هم 

تصاویر جهان مادی منعکس است،که "خیال متصل" (پیوسته به تجارب حسی) نام دارد و هم تصاویری از

عالم غیب به نام "خیال منفصل"(جدا از تجارب حسی) .یعنی معانی مجرد از ماده و شکل عالم غیبی در

جهان خیال،خودرا به صورت سمبولیک و نماد، بر اهل معنی می نمایاند. در اشعار مولانا جدایی از معشوق

و درد فراق بارها به صورت شیری درنده و سیاه رنگ بیان شده است، که می تواند نشان از تجلی جلالی

حضرت حق باشد . چنان که در غزلی سروده است :

شیر سیاه ِ عشق ِ تو، می کند استخوان من 

نی تو ضمان [ضامن] من بدی؟ پس چه شد این ضمان تو؟

و یا در غزلی دیگر که اصلا عشق را موجودی خوانخوار به تصویر می کشد :

که عشق ، شیر سیاه است، تشنه و خونخوار

به غیر ِ خون ِ دل ِ عاشقان، همی نچرد....

باری ، در ابیات بعدی،مولانا توصیفی از حال و هوای نفسانی خویش را بدست می دهد و می گوید،

کسی که در حال هشیاری و حضور عقل مادی خویش هم تندخو و بی طاقت است، ببین که اگر جام

بی خویشی و سرمستی به دستش دهند چه خواهد شد ، قیامتی بر پا خواهد کرد .

شیر مستی کز صفت بیرون بوَد

از بسیط ِ مَرغزار افزون بوَد...

فلاسفۀ الهی و عارفان پیرو آموزه های نوافلاطونی جهان مادی را عکس و سایه ای از جهان های برتر

 می دانند . مولانا در بعضی وجوه مثنوی به چنین باوری نزدیک شده است ،مثلا در جایی می سراید:

مرغ بر بالا پران و سایه اش

می دود برخاک، پرّان، مرغ وش

ابلهی صیاد ِ آن سایه شود

می دود چندان که بی مایه شود

در بیت مورد نظر نیز شاعر وجودِ خویش را سایه و عکسی از آن خیال منفصل، شیر غران و خونریز وصف

 می کند . شیری مست و محو در ذات الهی که دیگر توصیف پذیر نیست .او از چمنزار ِ صنع الهی یعنی

جهان مادی افزون تر است و دیگر در پی شکار نمی گردد . در واقع او چنان مقهور و مغلوب عشق است

که دیگر نمی تواند به شکار معانی الهی در قالب کلمات پرداخته و بصورت شعر به خواننده مثنوی بنماید.

در واقع شاعر دیگر دست به "تمثیل" نمی زند چرا که با "تمثّل" روبروست .فرق است میان تمثیل و تمثل.

در تمثیل ، شاعر یا نویسنده آگاهانه مثال هایی می آورد تا یک موضوع معنوی و مجرد را در قالب کلمه و

تصویر برای مخاطب ، محسوس گرداند.اما در تمثّل، معانی مجرد عالم غیبی، بدون دخالت اراده و ادراک

عارف بر وی درخواب، به صورت رویا و در بیداری و مراقبه و خلوت به صورت "واقعه" جلوه گر می شود . 

مثلا در ابیات یاد شده، هجران که معنی مجردی ست به صورت شیری درنده درنهاد مولانا ظهور می کند.

وی این تجربه و تمثل را با  تمثیل شیری مست و غیر قابل توصیف، برای خواننده به تصویر می کشد .

بنا بر این خواننده با دو نوع شیر روبروست .یکی "شیر هجر" که از عالم غیب در ضمیر وی متمثل شده،

و دیگری،"شیر مست" که تمثیلی ست از وجود شاعر تا فنای در عشق را برای خوانندۀ مثنوی ملموس

و تا حدی قابل ادراک کرده باشد . در نمونه ای دیگر هم تجلی جلال وجمال عشق را اینگونه می نمایاند:

در کف عشق است مهار همه

اشتر مستیم در این زیر ِ بار

گاه چو شیری متمثّل شود 

تا برمد خلق از اوچون شکار

گاه چو آبی متشکل شود 

خلق رود تشنه بدو جان سپار

ادامه دارد 

دیدار معنوی مثنوی ــ بت شکن

دیدار معنوی مثنوی

 

بت شکن

چون خلیل آمد خیال ِ یار من 

صورتش بت، معنی او بت شکن 

پیش در آمد

در نوشتار پیشین که سخن مولانا  "دکان وحدت"ِ مثنوی معنوی بود :

مثنوی ما دکان وحدت است 

غیر واحد هر چه بینی آن بت است 

تاکید شد که منظور جلال الدین از بت ،بر خلاف نظر وحدت وجودیان، تایید هر گونه بت و بخصوص زیبا رویی

به عنوان ِ عکسی از تجلی حق نمی باشد . این که مثلا در گلشن راز آمده است :

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

بوَد زنّار بستن ، عقد خدمت   

مختصّ ِ  اندیشه ای ست که جهان هستی را صادر شده از منبعی واحد می بیند . اما در اندیشۀ مولانا

بت ، انواع گوناگونی دارد . حیوانات و اصنام را پرستیدن گمراهی محض است، زیبا رویان را بعنوان تجلّی ِ

جمال حق دیدن ، زمانی هدایت گرست که عاشقان را نهایتا به ازدواجی الهی بکشاند . عشق مجازی 

نیروی بالقوه ای ست که در مسیر هدایت پیری راهدان به وصال الهی منتهی می گردد . ازین روست که

 مثلا در همان حکایت نخستین مثنوی، وقتی چشم پادشاه به "طبیب الهی" که برای درمان کنیزک آمده

 است می افتد،او را بعنوان معشوق الهی برگزیده دل از کنیزک بر می کند:

گفت معشوقم تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان  

در آخرین حکایت مثنوی نیز به سالکان هشدار می دهد :

زاین قدح های صُوَر ، کم باش مست 

تا نگردی بت تراش و بت پرست .

با وجود این، همدل با آموزۀ شمس تبریزی که رهروان نوپا را به برگزیدن  عشق های زمینی (1) تشویق

می کرد، می سراید : 

ظاهرا بر زن ،چو آب ار غالبی،

باطنا مغلوب و زن را طالبی

پرتو ِ حقّ ست آن ، معشوق نیست 

خالق است آن گوییا، مخلوق نیست 

سخن کوتاه،جذبات الهی از مسیرهای متفاوتی می تواند رهروان را پیش ببرد. گاهی از راه عشق بر

زیبا رویان زمینی از هر دو جنس، اما در کف هدایت پیری راهدان ، گاهی از طریق تفکر و تزکیۀ نفس و

و تاملات درونی و عارفانه و گاهی نیز از طریق معشوقی الهی .یعنی عارفانی که قدرت تصرف در رهرو

دارند و جذبه ای الهی در رفتار و گفتار شان وجود دارد . مولانا از چنین معشوقی بعنوان بت نام می برد:

(از دفتر دوم ،بیت 72 به بعد،ابیات برگزیده)

آینۀ دل چون شود صافیّ و پاک

نقش ها بینی برون از آب وخاک 1

هم ببینی نقش و هم نقاش را 

فرش ِ دولت را و هم فراش را 2

چون خلیل آمد خیال ِ یار ِ من 

صورتش بت، معنی ِ او بت شکن 3

شکر ِ یزدان را که چون او شد پدید 

در خیالش، جان، خیال ِ خود بدید 4 

تفسیر اجمالی ابیات 

ابیات اول ودوم : وقتی که بر اثر تزکیه نفس آیینۀ دل را جلا دهی می توانی افزون بر تصاویر این جهانی،

امور غیبی را هم مشاهده کنی . هم نقش را و هم آن نقاش ازل ــ حضرت حق ــ را با چشم دل ببینی .

هم زمین نیک بختی را یعنی حقایق امور را و هم گسترانندۀ این زمین را ادراک کنی . اشاره دارد به آیۀ

48 از سورۀ ذاریات : " وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ"  و زمین را بگستردیم وچه نکو گهواره ای گستردیم 

واژۀ "خَیال" در مثنوی با چند معنی به کار رفته است . یک معنای آن وهم و پندار است ، که در مورد افکار 

بی اساس عامه مردم گفته می شود :

نیست وش باشد خیال اندر روان

توجهانی بر خیالی بین روان 

بر خیالی صلحشان و جنگشان 

وز خیالی فخرشان و ننگشان ...

معنای دیگر آن ، تصویر ذهنی ثبت شده در حافظۀ انسان از اجسام و رویدادهای واقعی ست . در عرفان

نظری، صو رِ عالم مثال را هم خیال می گویند که یکی از مراتب هستی ست . در میان صوفیه نیز تصویرِ

ذهنی معشوق که در دل نقش بسته است ، خیالی ست که اگر شهوانی باشد تلقین نفس ، و چنانچه

الهی باشد، نقشی از حقیقت است . در دوبیت بالا و ابیات پس از آن منظور مولانا این است که مترسّم

شدن صورت پیر در آیینۀ دل سالک ، او را از تلقیناتِ نفس ِ جزیی، که مشوّش است ، پاک می گرداند :

چون خلیل امد خیال ِ یار من 

صورتش بت، معنی ِ او بت شکن  

تصور ذهنی صورت یارم، ظاهرا همچون بت هاست که همۀ خیالات دیگر را در من نابود کرده است، اما 

در باطن مانند حضرت ابراهیم، همۀ بت های زندگیم را در هم شکسته است . و خدا را شاکرم که جان

من ذات خود را در این خیال ،ادراک کرد و دریافت .در میان شارحان مثنوی تفاوت نظر است که منظور از

یار ،حضرت حق می باشد و یا پیر و مرشد؟ گروه نخست می گویند موحد واقعی نباید گرفتار صور خیالی

شود و گروه دیگر و از جمله مولانا معتقدند عارف واصل، باقی به الله ست ؛ پس اگر سالکی در عشق

 وی غرقه گشت، گویی به فنا فی الله رسیده است .(2)  

باری، ابیاتی که اکنون می آید، هم نظر مولانا را در باره بت روشن تر می کند و هم یکی از را ه های

گزینش پیر در تصوف عاشقانه است که یکی از مهم ترین اتفاقات زندگی مرید می باشد:

آینۀ جان نیست، الّا روی یار 

روی آن یاری که باشد زآن دیار 5

دیدۀ تو چون دلم را دیده شد،

شد دل نادیده ، غرق ِ دیده شد 6

گفت وهمم : "کآن خیال ِ توست ، هان!!

ذات ِ خود را از خیال ِ خود بدان ! 7

نقش ِ من ، از چشم ِ تو، آواز داد :

"که منم تو، تو منی در اتّحاد 8

کاندرین چشم ِ منیر ِ بی زوال،

از حقایق، راه کی یابد خَیال ؟ 9

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال ،

خانۀ هستی ست ، نه خانۀ خیال 10

تفسیر اجمالی ابیات 

عارف کامل و مکمّل گویی مُهرۀ مار داردريالبه اذن حضرت عشق هر که را بخواهد به خود جذب می کند.

ابیات پنج و شش: آینۀ خداوندی، روی زیبای یاری ست،که از دیار الهی باشد . ای پیر من وقتی چشم

بصیرت تو به جای چشم دلم نشست و حقایق امور را در آینۀ آن دیدم، کوردلی من از میان رفت و غرقۀ

بینایی تو شدم . [اشاره دارد به نو مریدی که دست ارادت به پیر داده است ]

بیت هفتم : پنداشت وهم آلودم اعتراض کرد که بر خودت متکی باش و به دنبال خیال یار نرو . ذات تو

با خیالاتت فرق دارد . تفاوت آن ها را در نظر بگیر .

بیت هشتم : ولی نقش حقیقی ذاتم از طریق چشمانت به من گفت : روح من و تو در وحدت هستند .

بیت نهم : زیرا در این بینایی روشنی که هرگز از دیدن حقایق فرو نمی ماند،جایی برای خیال وجودندارد.

بیت دهم : چشم دلم سرمه از آن دارندۀ شکوه ابدی ــ حضرت حق  ــ دریافت کرده است و سرای وجود

است ، نه جایی برای خیالات بی بنیاد.حاصل آن که چون در عشق من فانی شدی،انگار به حق پیوستی

پا یان 

2 : نک، شرح جامع مثنوی معنوی ـ ج 2 ، ص 53 .کریم زمانی

دیدار معنوی مثنوی ــ دکان وحدت

دیدار معنوی مثنوی 

 

 

دکان وحدت

مولانا در دفتر ششم، میانۀ حکایت صوفی و قاضی،حس می کند بیان کشمکش عقیدتی این دو طایفه

حوصلۀ همدلانۀ یاران را سر آورده و شاید پندارند که مثنوی تنها بیان مجموعۀ عقاید عقلی و نقلی ست.

از همین رو اصل و اساس بنیادی مثنوی را خاطر نشان می کند که :  

مثنویّ ِ ما دکان ِ وحدت است 

غیر واحد هر چه بینی آن بت است 1

بت ستودن ،بهر ِ دام ِ عامه را  

همچنان دان ، کَالغَرانیقُ العُلی 2

خواندش در سورۀ وَالنَّجم، زود

لیک، آن فتنه بُد، از سوره نبود 3

جمله کفّار آن زمان ساجد شدند 

هم سِری بود آن که سَر بر در زدند 4

بعد از این حرفی ست پیچا پیچ و دور 

با سلیمان باش و دیوان را مشور ... دفتر ششم 1532

تفسیر اجمالی ابیات 

بیت اول : مثنوی معنوی جایی ست برای عرضه داشت ِ یگانگی. به هر چه جز آن یگانه [خدا] توجه نشان 

دهی، برای تو حکم توجه به بت را دارد و مردود است . [ در اینجا منظور مولانا از بت، کاملا با منظور وحدت

وجودیان متفاوت است . بت را اعم از اجسام و حیوانات و آدمیان و غیره ، مخالف با توحید می داند ]

بیت دوم : اما برای اینکه دامی پهن کنند تا عامۀ ناآگاه را مرحله به مرحله به سوی توحید حقیقی بکشند،

بت ستایی جایز است. همچنان که در مورد "غرانیق" اتفاق افتاد.دانستن ماجرای غرانیق برای فهم مثنوی

نهایت اهمیّت را دارد : غرانیق جمع "غُرنوق" به معنای مرغابی گردن دراز و سپید یا سیاه است.اعراب آن

دوران بتان خود را میانجی با خدا می دانستند . برخی منابع تاریخی گزارش داده اند، وقتی پیامبر اسلام در

میان جمعی از مسلمانان وکفارِ کعبه، سوره نجم را می خواند،به آیۀ نوزدهم که رسید : " آیا دیدید لات و 

 و عزّی و منات را که سومین آن هاست ؟"  ادامه داد "تِلکَ الغرانیقُ العُلی. و اِنّ شفاعتَهُنّ لَتُرتَجی"

"آنان مرغانی بلند پروازند که امید به شفاعتشان می رود "پس از اتمام سوره همگان از مسلمان

و مشرک به سجده در آمدند .مشرکان شادمان گشتند که پیامبر بتان را نیز ستوده است . پس از سه روز

جبرئیل پیام آورد که آن دو آیه از القائات شیطان بوده است و برای دلجویی از پیامبر آیات پنجاه ودو و سه از 

سورۀ الحج را فروخواند که:

(بخشی از آیۀ 52، ترجمۀ آیتی) "ما پیش از تو هیچ رسول یا نبی را نفرستادیم مگر آن که چون به خواندن

آیات مشغول شد، شیطان در سخن او چیزی افکند . خدا آنچه را که شیطان افکنده بود نسخ کرد. "(1)

شیعیان یکسره این داستان را جعلی می دانند و سنیان در بیش و کم آن بحث های فراوان کرده اند . در

اینجا تنها به تذکر شارح ،"انقروی" در تفسیر همین آیه بسنده می شود که می نویسد: " فرق میان نبی

و رسول آن است که بر رسول ،کتاب مُنزل می شود و ملک بر او نازل گردد و نبی، کسی که کتاب نداشته

باشد ولکن به او الهام شود،والهام یا در خواب است و یا به قلب. پس رابطۀ آن ها عموم و خصوص ست (2)

یعنی همه رسولان نبی هم به شمار می آیند، بنا بر این محتمل است پیامبر اسلام در الهامات خویش  به 

چنین تاویلی رسیده باشد .به هر حال مولانا نظر بر اتفاق افتادن چنین حادثه ای داشته است . بیت سوم 

در تایید همین مطلب است و تاکید دارد نهایتا از آیات سورۀ نجم حذف گردید و نسخ شد . 

بیت چهارم : کفار هم جملگی به سجده در آمدند و البته رازی در اینجا بود که اینان هم سر نهادند . 

بیت پنجم : از این به بعد سخنی پیچیده  و دور از اذهان مردم عامی و جاهل است که هر قلبی مستعد

ادراک و دریافت آن نیست . ای مخاطب مثنوی با سلیمان زمانه ات همدل باش و دیوان تحت فرمان وی را 

مشوران . منظور از سلیمان،پیران راهدانند که قدرت تصرف در مریدان را دارند و منظور از دیوان مردم بدنهاد

با توجه به شیوۀ خاص سرودن مولانا که در میانۀ موضوعی مخاطب یا مخاطبان تغییر می یابند، می توان

این احتمال را هم داد که در مصرع دوم همین بیت، روی سخن شاعر با خویشتن است. وی به خود نهیب

می زند که در کنار سلیمان زمانه یعنی عارف واصل و کامل باش و اسرار را فاش مکن چرا که میان مردم ،

دیوان بدنهادی هم وجود دارند که از فاش گویی تو فتنه بر پا کنند . سرتا سر مثنوی هر جا که موقعیّتی

فراهم می شود تا شاعر، اسرار الهی ِ کشف شده بر عارفان واصل را به میان آورد، عامدانه از گفتن آن 

طفره می رود. مثلا در موضعی دیگر از دفتر سوم، جایی قصد دارد به سالکان ، کیفیت سفر روح انسانی

از عالم غیب به جهان مادی را بگوید، اما نیمۀ راه توقف می کند :

آنچنان کز نیست در هست آمدی

هین بگو چون آمدی ؟ مست آمدی !

راه های آمدن یادت نماند 

لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند :

هوش را بگذار، وانگه هوش دار!

گوش را بربند و آن گه گوش دار!

نی، نگویم زانکه تو خامی هنوز

در بهاری تو، ندیدستی تموز ... 

و پس از بیان مطالبی دیگر، مخاطب مثنوی را به خویشتن ِ خویش ارجاء می دهد :

چیز دیگر ماند اما گفتنش

با تو روح القدس گوید بی من اش

نی، تو گویی هم به گوش ِ خویشتن 

نی من و نی غیر ِ من، ای هم تو من !

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش ِ خود، به پیش ِ خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفته ست آن نهان 

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق

بل، که گردونیّ و دریای عمیق

پرسیدنی ست ، چنانچه مولانا هیچگاه قصد بیان اصل قضایا را به مخاطبان مثنوی ندارد ، دیگر این گربه

رقصانی ها برای چیست ؟ او خود در موضعی دیگر از مثنوی می فرماید اگر عارف واصل، کشف راز کند،

تو سخن حقیقی او را مطابق برداشت خودت طوری دیگر تفسیر خواهی کرد و اگر نگوید، وای برتو :

گر بگوید، زآن بلغزد پای تو 

ور نگوید هیچ از آن ، ای وای ِ تو 

ور بگوید در مثال ِ صورتی ،

بر همان صورت بچفسی ای فتی !

می فرماید تازه اگر هم عارف واصل در قالب حکایت و تمثیلی حقیقت امر را بر تو فاش سازد، تازه تو بر

صورت آن حکایت می چسبی و فریفتۀ روابط شخصیّت های آن خواهی شد. بنا بر این راه چاره چیست؟

در ابیات بعدی پس از استدلالی منطقی می گوید ای رهرو  و مقلّد ِ راه دیگران! سعی کن مستقیما از 

درگاه حق راهنمایی شوی و از گل ِ وجود مادی ات بی نیاز گردی . یعنی از امیال نفسانی آزاد شوی .

چون حیات از حق بگیری ای روی (سالک)

پس شوی مستغنی از گِل، می روی 

حیات الهی نیز بنا بر آموزش های مثنوی یا بر اثر جذبات الهی ست، یا بر اثر عشق به پیری راهدان و

یا به دلیل تزکیۀ نفس و توجه به درون و توکل بر حق که مولانا از آن با عبارت "کاهلی" یاد می کند.

وحاصل سخن مولانا این است که :

علم راه حق و علم منزلش

صاحب دل داند آن را یا دلش 

پایان 

زیر نویس ها : 

1 : نک، ترجمه تفسیر طبری ج7 ، ص 1770 ــ حبیب یغمایی

2 : شرح کبیر مثنوی ، اسماعیل انقروی ، ج 14 . ص 460 ترجمه دکتر عصمت ستار زاده 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (17)

دیدار معنوی مثنوی

عشق افلاطونی (17)

و نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش هشتم )

منظور از بت پرستی چیست ؟

سخن شبخ شبستری با آنجا رسید که بر زهد ورزی  خشک و نیز  آیین خانقاه های رسمی زمانه اش

خرده گرفته بود و "هروی" ِ پرسنده را با ایهامی ظریف و دقیق مواجه ساخت :

چه شیخیّ و مریدی این چه قید است؟

چه جای زهد وتقوی ؟ این چه شید است؟

اگر روی تو باشد در کِه و مِه

بت و زنّار و ترسایی تو را به !  

ایهام به معنی ِ در گمان انداختن است و در صنعت ادبی به سخنی با دومعنی نزدیک به ذهن و دور از

آن گفته می شود . مثلا در همین بیت بالا شبستری می گوید اگر در سلوک ِ خویش به هر کوچک و 

بزرگی ــ راهرو و رهبری ــ نظر امیدی داشته باشی ، همان بهتر که بت پرستی پیشه کنی و زنار بر

میان بندی . هروی هم ابتدا ذهنش متوجه همین معانی ضد شرعی شده می پرسد:

بت و زنّار و ترسایی در این کوی

همه کفر است ، ورنه ، چیست ؟ بر گوی !

و شیخ، آن  معنای دور از ذهن را در این مفاهیم پیش می کشد . ( برگزیدۀ ابیات )

بت اینجا مظهر عشق است و وحدت 

بُوَد زنّار بستن، عقد ِ خدمت 1

چه (چو) کفر و دین بوَد قائم به هستی ،

شود توحید، عین ِ بت پرستی 2

چو اشیا هست هستی را مظاهر

از آن جمله یکی بت باشد آخر 3

بدان کایزد تعالی خالق اوست 

ز نیکو، هر چه "صادر" گشت نیکوست 4

مسلمان گر بدانستی که بت چیست

بدانستی که دین در بت پرستی ست 5

وگر مشرک ز بت آگاه گشتی

کجا در دین خود گمراه گشتی ؟ 6

تو هم گر زو نبینی حقّ ِ پنهان 

به شرع اندر ، نخوانندت مسلمان 7

بدان خوبی رخ بت را که آراست؟

که گشتی بت پرست، ار حق نمی خواست 8

هم او کرد و هم او گفت و هم او بود 

نکو کرد و نکو گفت و نکو بود 9

یکی بین و یکی گوی و یکی دان 

بدین ختم آمد اصل و فرع ِ ایمان 10 

(تفسیر اجمالی ابیات)

 پیش از تفسیر ابیات لازم به تذکر ست، شاعر بنا بر مشرب فلسفی وحدت وجود که در عرفان نظری

 زیر پوشش افکار ابن عربی ست پاسخ سوالات را می دهد؛و البته در مقام مقایسه، تفاوتها و

همسویی هایی با عرفان عملیِ صوفیان اهل دل چون مولانا و عطار و بایزید و امثال آنان دارد. 

بیت اول : در طریقت ، بت و بطور کلی زیبا رویان محل ظهور مفهوم عشق و یگانگی می باشند. و زنار

بستن نیز در واقع، اقرار به بندگی الهی ست . 

بیت دوم : از آنجا که ناگرویدن به حق و یا گرویدن به او دو امر متضادند که وجودشان از هستی مطلق

برمی خیزد،بنا بر این یکتاگرایی و بت پرستی فرقی با یکدیگر ندارند . توضیح آن که در فلسفه وحدت 

وجود، تنها حقیقت مطلق ، واحدی ست که هر آنچه در وجود آید، ــ  شیطان یافرشته ــ  از اوست .

ابیات سوم وچهارم : از آنجا که جهان مادی محل ظهور و تجلی هستی مطلق است ، بنا بر این بت

نیز ــ معشوق مورد پرستش هم ــ از جملۀ آن مظاهر است . حال که خالق وی خداست، بدان که از

نیکی مطلق هر چه صادر شود از همان جنسیت است و نیک است .[ توضیح آن که شاعر میان خلق

از هیچ و صدور از منبعی فیاض، همانندی برقرار کرده است و فلسفۀ وحدت وجود را از ادیان ابراهیمی

که بر دوگانگی خداو مخلوقاتش تاکید دارد متفاوت نمی داند . در ابیات بعدی همچنان از منظر وحدت 

وجود به تبیین هستی پرداخته و می گوید اگر در زیبا رخساران نشانی از زیبایی حق را نبینی تو نیز

مانند بت پرستان به هوای نفسانی خود پرداخته ای ،حال آن که :

بدان خوبی رخ بت را که آراست ؟

که گشتی بت پرست ار حق نمی خواست ؟ 

و مساله جبر محض و تاثیر  ارادۀ خداوندی در سرنوشت آدمیان را پیش می کشد . در واقع نوعی هم

سویی با عرفای اهل دل بر قرار می گردد، چنانکه برای مثال در دیوان شمس هم مولانا می سراید:

به میان دل خیال مه دلگشا در آمد

چو نه راه بود و نی در عجب از کجا در آمد 

بت و بت پرست ومومن همه در سجود رفتند 

چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا در آمد 

ادامه دارد 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (16)

دیدار معنوی مثنوی

عشق افلاطونی (16)

و نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش هفتم)

مقام خراباتیان 

 سخن شیخ شبستری در نوشتار پیشین به باز نمایی احوال خراباتیان رسیده بود و اینکه منظور وی از

خرابات، میخانۀ عشق الهی ست که مستان آنجا از هر گونه قید و بند عرف و شرع آزادند.(گزیدۀ ابیات)

ز سر بیرون کشیده دلق ده توی

مجرد گشته از هر رنگ و هر بوی 1

یکی پیمانه خورده از میی صاف

شده زآن، صوفی ِ صافی ز اوصاف 2

گرفته دامن ِ رندان ِ خمّار

ز شیخیّ و مریدی گشته بیزار 3

چه شیخیّ و مریدی این چه قید است؟

چه جای زهد و تقوی؟ این چه شید است؟ 4

تفسیر اجمالی ابیات

بیت اول : خراباتیان آن جامۀ پشمین ضخیم را از سر بیرون کشیده و از هر صفت نیک و بدی جدا

گشته اند . [ واژۀ دلق در اصل به معنی فرومایه و بی مقدار است که بعنوان صفت به کار می رود

جامۀ دلق یعنی لباس کهنه (نک،فرهنگ دهخدا) و نیز نوعی لباس پشمینه است که صوفیان و

زاهدان بعنوان اولین پوشش بدن در بر می کردند،تا پوست خود را ریاضت بدهند و فرق آن با خرقه

در این بود که دلق، بدون درز و یکسره بوده در هنگام غسل می بایست از سر به در می شد . و

آوردن "ده تو" در بیت اشاره به ضخامت و خشونت دلق دارد و کنایه از زهد فروشی صوفی نمایان

خانقاه های پر طرفدار زمان شاعر است .اصولا در ادب کهن آوردن ده وصد و هزار و بیش از آن برای

تاکید بر وجود مقدار قراوان صفتی در نزد کسی بوده؛ چنانکه برای مثال در مثنوی آمده است :

رنگ زرِّ قلب [قلابی]، ده تو می شود

پیش آتش چون سیه رو می شود ...

اما لاهیجی تاویلی ظریف از آن دارد و اشاره به پنج حس ظاهر و پنج حس باطن انسان می داند ،

این هم یکی از احتمالات تفسیر بیت می تواند باشد .با این تقدیر دلق ده تو را از سر کندن اشاره

به ترک خود پرستی صوفی نمایان نیست، بلکه مجرد شدن از حواس ظاهری و به در آمدن از بر

رسی وجدانی و عقلانی امور می باشد، زیرا حواس باطنی خراباتی هم تعطیل است .] (1)

بیت دوم : خراباتی از میِ بدون "دُرد" ی سرمست شده که از هر صفتی او را فارغ کرده است .

یعنی از می توحید و یکتاشناسی (منزّه شناختن خدا از هر صفتی و شهود ذات او) چنان مست

گشته است که خود، صوفی ِ فارغ از هر گونه صفت نیک و بدی شده است، همانند میِ پاکیزه.

بیت سوم : [خراباتیان مستان بی پروا یی هستند که] دست به دامان رندان شرابخواره شده؛از

 مردید بازی و شیخ پردازی دست کشیده اند . رند، در اصل به مردم هوشیار و زیرک و لااُبالی که

عرف و شرع را به هیچ می گیرند گفته می شود.در ادب کهن هم به معنای منفی و هم با معنی

مثبت آمده است . ولی در زبان صوفیه اغلب با نظر مثبت دیده شده اند، زیرا معنای تمثیلی آن را

در نظر داشته اند . شبستری نیز برای تحقیر صوفی نمایان دوران خویش ، به معنای تمثیلی رند 

روی آورده است .می گوید مستان خرابات الهی از رسوم خانقاهی که دست ارادت به پیری دادن

و کمر به خدمت او بستن ست رو بر تافته اند . لاهیجی با توجه به رسالۀ "حق الیقین" شبستری، 

در تفسیر بیت می نویسد مرشد یافتن و مطیع او گشتن برای سالکان نوپاست .عارف واصل چنان

مست توحید است که خود بی واسطۀ بندگان حق یکسره از او راه می جوید.(2) و بقول مولانا:

من نخواهم لطف ِ مَه، از واسطه

که هلاک ِ قوم شد این رابطه

بیت چهارم : در وقتی که سالک ،خود محو شراب الهی ست ،دیگر معنی ندارد که میان او و یکی

دیگر بعنوان شیخ و پیر، رابطۀ مرید و مرادی بر قرار باشد. و اگر بر قرار خویش بر جا ماند، نوعی از

مکر است که با خدا می ورزند ،چرا که در پیشگاه حق برای عارف واصل وجودی متصور نیست تا

یک دل و دو دلبری باشد . [ و اگر نیک بنگریم یکی از دلایل غیبت شمس تبریزی نیز همین بوده تا

مولانا بی واسطۀ عشق وی به حق بپیوندد و در نیمۀ راه فرو نماند. پایان مثنوی معنوی هم موید 

این برداشت می باشد .همان که خام اندیشان حیرانند چرا دفتر ششم ناتمام مانده ،مولانا تا چهار

 سال پس از آن هم زیسته و بیتی بر آن نیفزوده ست . مولانا را هم کاهلی ربوده بود ولی نه از آن

 دست که تصور افسردگی و یا ضعف پیری باشد .بل، آن گونه کاهلی که برای کوچک ترین برادر از

سه یرادران "دژ هش ربا" پیش آمده بود : 

آن سوم، کاهل ترین ِ هر سه بود

صورت و معنی ،  بکلی او ربود ... 


ادامه دارد 

زیر نویس :

1 : نک، شرح گلشن راز ــ  شیخ محمد لاهیجی با مقدمه کیوان سمیعی ــ ص 634

2 : نک،همان؛ ص 637

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (15)

دیدار معنوی مثنوی 

عشق افلاطونی (15)

ونمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش ششم)

 

احوال خراباتی

(ابیات برگزیده)

خراباتی شدن از خود رهایی ست

خودی ، کفر است اگر خود پارسایی ست 1

نشانی داده اند اهل خرابات 

که : التوحید، اسقاط الاضافات 2

خرابات از جهان ِ بی مثالی ست 

مقام ِ عاشقان ِ لااُبالی ست 3

خراباتی ست بی حد و نهایت

نه آغازش کسی دیده نه غایت 4

گروهی اندر او بی پا و بی سر

همه نی مؤ من و نه نیز کافر 5

شراب ِ بی خودی در سر گرفته 

به ترک ِ جمله خیر و شر گرفته 6

شرابی خورده هر یک بی لب و کام 

فراغت یافته از ننگ و از نام 7

میان آب و گل افتان و خیزان 

بجای اشک، خون از دیده ریزان 8

گهی اندر سماع ِ شوق ِ جانان 

شده بی پا و سر چون چرخ ِ گردان 9

ابتدا یاد آوری این نکته ضروری ست که باریک بینی های جمال پرستان تنها از این نظر با آموزه های عشق

 افلاطونی همخوانی دارد، که مسیر کلی تبدیل عشق جسمانی به عشق الهی را نشان می دهد.وگر نه

اندیشۀ  صوفیه در معنای باطنی ِ می و خرابات و ساقی و امثال آن،حاصل تاویلاتی ست که خاص خود آنها

می باشد و ارتباطی چندان با نظرات افلاطون ندارد . مثلا شرابخواری در فرهنگ فرهیختگان یونانیان چنانکه

در میان ایرانیان باستان اگر از حد در نمی گذشت،آیینی پسندیده بود و بقول خواجۀ شیراز:

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد 

ور نه اندیشۀ این کار فراموشش باد  

پیش از پرداختن به تفسر ابیات، مقدمه ای در دانستن معنای خرابات بایسته است . این واژه : " در اصل

مرکز فسق و فجور و محل عشرت ِ مردمان لااُبالی . در کاربرد قدما همیشه آن را نقطۀ مقابل مدرسه  و

مسجد قرار می داده اند . به ظاهر چنین می نماید که از کلمۀ "خراب" و "خرابه" به وجود آمده است .

بعضی از معاصران ما خواسته اند بین این واژه و واژۀ "خور آباد" ــ به چنین تصوری که معابد آیین مهر، خور

آباد خوانده می شده است ــ ، رابطه ای قائل شوند . این کلمه در ادبیات مغانۀ سنایی و عطار، مفهومی

عرفانی به خود گرفته و در معنی ِ مقام ِ اهل سلوک و واصلان به حق، کاربردی وسیع یافته است" (1)

خرابات در ادب صوفیه با هر دو معنای ظاهری و باطنی خویش به کار رفته است و خوانندۀ تیزهوش باید

با شمّی هنرشناسانه و بصیرتی عارفانه به مراد شاعر از این واژه پی ببرد . اما در ابیات بالا مراد شاعر

تنها تاکید بر مفهوم باطنی این واژه می باشد چنانکه لاهیجی، مفسر گلشن راز می نویسد : "خرابات

اشاره به وحدت است ، اعمّ از وحدت افعالی و صفاتی و ذاتی " (2) منظور آن است که خرابات مفهومی

ذهنی ست نه مکانی برای شرابخواری.خراباتی یعنی سالکی که به این مرحله رسیده است:" عاشق 

لا ابالی ست که ... افعال و صفات جمیع اشیاء را محو در افعال و صفات الهی می داند " (3) 

(تفسیر اجمالی ابیات )

ابیات اول و دوم : در زمرۀ اهل خرابات در آمدن یعنی آزاد شدن از زندان منیّت . خودپسندی در هر حالتی

کفر است، حتی اگر بر اثر پارسایی و زهد ورزی باشد . خراباتیان واقعا نشان داده اند که در توحید، جایی

برای در نظر داشتن اضافات بر آن نمی ماند . یعنی یکتا پرست هیچ اصالتی برای جهان کثرت و صفات آن

قائل نیست و همه را بر اثر تجلیات الهی می بیند .از این رو قوانین و رسوم برخاسته از کثرات را به هیچ

می انگارد و کاری به خیر و شر و رعایت مناسک جاری ندارد .

بیت سوم : خرابات از جهان بی مثالی ست 

                مقام ِ عاشقان ِ لا اُبالی ست

پیش تر آمد که منظور شبستری از واژۀ "خرابات" مفهومی ذهنی ست و نه عینی . بنابر این

فارغ از هر گونه مثال و صورت است. نه صورت واقعی که میخانه باشد و نه صور خیالی و حسی

خرابات مکان اقامت عاشقان بی مبالات است . عاشقانی که هیچ در پی حفظ آبرو و حساب 

پس دادن به کسی نیستند . (4)

خراباتی ست بی حد و نهایت 

نه آغازش کسی دیده نه غایت 

خراباتی ،عارف وارسته ای ست که از حد فهم عامه مردم بسیار فراتر است .

گروهی اندر او بی پا و بی سر 

همه نی مومن و نه نیز کافر 

شراب بیخودی در سر گرفته 

به ترک جمله خیر و شر گرفته 

شرابی خورده هر یک بی لب و کام 

فراغت یافته از ننگ و از نام 7

گروهی عاشق و مست، لا ابالی وار در آن سر می کنند که از حد کفر و ایمان هم برترند، چرا که از می

عشق الهی سرمستند و از قید رعایت اوامر الهی که مخصوص هشیاران است ، آزادند و بقول مولانا:

کفر و ایمان نیست آن جایی که اوست 

زان که او مغزست و این دو، رنگ و پوست ...

آن عشاق بدون آلودن لب و کام به شراب زمینی ، چنان مست حق گشته اند که هیچ در پی سربلندی

و حفظ آبروی خویش نیستند . اما آن طور هم نیست که بی خون دل خوردن به این مرحله رسیده باشند .

میان آب و گل افتان و خیزان 

بجای اشک، خون از دیده ریزان 

گهی اندر سماع ِ شوق ِ جانان 

شده بی پا و سر چون چرخ ِ گردان 9

آنان نیز در قرب و بعد الهی دست و پا می زنند . وقتی هشیارند مانند مستی که تازه خود را بازیافته در

میان لای و لجن شهوات تن و جهان کثرات، بجای اشک، خون از دیده می بارند و افتان و خیزان راهی به

سوی معشوق باز می کنند و هنگامی که ندای قرب الهی را می شنوند ،چون افلاک به گردش می آیند

ادامه دارد 

زیر نویس :

1 : شفیعی کدکنی، محمد رضا ـ غزلیات شمس تبریز ــ ص270

2 و 3 : شیخ محمد لاهیجی ، شرح گلشن راز ، با مقدمه کیوان سمیعی، ص624 به اختصار

4 : لا اُبالی، صیغه متکلم وحده از مضارع، به معنی ک باکی ندارم. اشاره است به حدیث قدسی:

"هؤلاء للجنة ولا أبالي وهؤلاء للنار ولا أبالي"

(اینان را برای بهشت [آفریدم] و باکی ندارم و آن گروه برای آتش وباکی ندارم ) .در زبان فارسی صفت آدم

بی باک و بی اعتنا به سخن مردم و یا سود و زیان شخصی و بی بند و بار است .مثلا مولانا می سراید :

لااُبالی عشق باشد نی خرد

عقل آن جوید کز آن سودی برد 

تُرکتاز و تن گداز و بی حیا 

در بلا چون سنگ ِ زیر ِ آسیا 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ مناجات شیخ ابوالحسن خرقانی

دیدار معنوی مثنوی

پیش در آمد

بهتر از این کرم بود ؟ جرم تو را گنه تو را 

شرح دهم که پیش من بر چه نمط فغان کنی ... (مولانا )

نمط به معنی راه و روش . مولانا از قول حضرت عشق به آدم می گوید که گناهی کردی ولی ادب نگه

داشتی و عصیان نکردی ؛ راه فغان برای توبه را خودم به تو و دیگر عاشقان نشان می دهم .چنانکه در

مثنوی هم آمده است :

بعد توبه گفتش ای آدم نه من

آفریدم در تو آن جرم و محن ؟

نه که تقدیر و قضای من بد آن ؟

چون به وقت عذر کردی آن نهان ؟

گفت ترسیدم ؛ ادب نگذاشتم

گفت ؛ : " من هم پاس آنت داشتم "

سخن پیر خرقان با حضرت حق شاید نمونه ای از این تعلیم غیبی باشد:

 

مناجات شیخ ابوالحسن خرقانی*

"... خداوندا ! فردای قیامت به وقت آن که نامۀ اعمال هر یکی بدست دهند،/// من دانم که چه

جواب معقول گویم"

پس در حال، به سرّش ندا رسید آمد  : "یا ابا الحسن! آنچه روز حشر خواهی گفتن ،اینجا بگو!"

گفت : "خداوندا، /// چون مرا در وجود آوردی، معدۀ گرسنه را همراه من کردی ///و چون عاقل 

و سخنگوی شدم،//// شهوت بر من مسلط کردی تا از تیزی شهوت به چیزی دیگر نمی پرداختم

و چون زنی را در نکاح آوردم، فرزندانم در وجود آوردی ...و در غم ِ خورش و لباس ِ ایشان ، عمرم

ضایع کردی، و چون از آن در گذشتم، پیری و ضعف بر من گماشته ، درد اعضاء بر من نهادی/////

و چون از آن در گذشتم در لحد ِ تاریکم نهادی و در آن تاریکی و عاجزی دو شخض مکرم فرستادی

که خدای تو کیست و ملت [مذهب] تو چیست؟ ///  و در این وقت ِ حشر وگرمای قیامت، و جای 

حسرت و ندامت، نامه ای به دستم دادی که اقرأ کتابک !!!

خداوندا، کتاب من ، این است که گفتم . این همه مانع من بود از طاعت، /// که شرط خدمت تو

به جای نیاوردم //// [اما] تو را از از آمرزیدن و گناه عفو کردن، مانع کیست ؟؟"

ندا آمد که : " ای ابوالحسن!  تو را بیامرزیدم به فضل وکرم خود " 

 * زیر نویس

 منقول از "منتخب نورالعلوم" به تصحیح استاد مجتبی مینوی ، ص 148 ــ به اختصار

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ گلخرام

دیدار معنوی مثنوی 

 

 

 

گلخرام

 

توسماع ِ نوبهاری ، که خزان ِ گل شکستی

به در آمدی ز دستی که جهید دل به شستی

نفسی به عرش آری، نفسی به فرش داری

دل ِ بی قرارِ ما را، چو به دست ِ خود ببستی

به کلاف ِ فکر بودم ، سر ِ عقل می گشودم

همه تار و پود ِ آن را تو ز غمزه ای گسستی

تو بگرد تا بگردد بد و نیک ِ حال ِ عالم

به مشامم آرد عطری  ز ترنج ِ تردِ هستی

تو مگر شراب نابی؛ که به شوری و به تابی

مگر از جمالِ جانی ؛ همه خلسۀ اَلَستی*

به وداع می نشانم، به سماع می کشانم

ببرم به تاکزاری که ز سکر آن بِدستی**

بگشا بهار ِآغوش برای می گساری،

که کشیده چشمۀ نوش  ز چشم می پرستی

چه شنیده ای ز دوری ، که در اوست سخت پنهان

نفس ِ نوای گرمی ، کفِ مهربان ِ دستی

تو بگو به گوش ِ هوشم به نهان ، که جان بینش

شنود صلای عشق از دل ِ بی قرار ِ مستی

                                   محمد بینش (م ــ زیبا روز)

 

  *مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست

  که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست ... خواجۀ شیراز

  "الستُ برّبِکُم؟ قالوا بلی" مگر پروردگارتان نیستم؟گفتند آری" اشاره ای ست به آیۀ 172 سوره اعراف

** بدست : موجود؛حاضر

 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (14)

دیدار معنوی مثنوی

عشق افلاطونی (14)

و نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز 

 

(بخش پنجم)

هنگامی که شیخ محمود شبستری احوال پر فراز و نشیب سالک عرفان را در بیتی می آورد :

پس از زهد و وَرَع ، گردد دگر بار 

شراب و شمع و شاهد را طلبکار

هروی چالش "خرابات" را مطرح می سازد که در عرفان اسلامی چگونه باید با آن برخورد کرد؟ چرا که

در شریعت اسلام  میخوارگی حرام است . پاسخ شیخ در نهایت ظرافت است و برای خوانندگان متون

عرفانی اهمیت فراوان دارد. در واقع امر، اساس درک و دریافت ادبیات صوفیه در ابیات زیرین آمده است :

شراب و شمع و شاهد را چه معنی ست ؟

خراباتی شدن آخر چه دعوی ست ؟ 

پاسخ شیخ " (بر گزیدۀ ابیات )

شراب و شمع و شاهد عین معنی ست

که در هر صورتی او را تجلی ست 1

شراب و شمع ، ذوق و نور ِ عرفان 

ببین شاهد که از کس نیست پنهان ! 2

ز شاهد بر دل موسی شرر شد

شرابش آتش و شمعش شجر شد 3

شراب و شمع و شاهد جمله حاضر

مشو غافل ز شاهد بازی آخر ! 4

شرابی می طلب بی ساغر و جام 

شراب ِ باده خوار و ساقی آشام  5

همه عالم چه (چو) یک خمخانۀ (خرابات) اوست

دل ِ هر ذرّه ای پیمانۀ اوست 6

خرد مست و ملائک مست و جان مست

هوا مست و زمین مست و زمان مست 7

پیش از تفسیر اجمالی ابیات بالا ، یاد آوری نکته ای مهم ضروری ست . هروی در سوالات پیشین 

 خود پرسشی همانند را مطرح ساخته بود که پاسخی کاملا متفاوت گرفته بود .وی پرسیده بود:

چه خواهد مرد ِ معنی زآن عبارت 

که دارد سوی چشم و لب اشارت ؟

و شیخ پاسخ داده بود :

هر آن چیزی که در عالم عیان است

چو عکسی زآفتاب ِ آن جهان است ... 

یعنی افلاطون وار،این جهان را سایه ای از عالم ملکوت دانسته ، زیبایی شاهدان را تجلی جمال و

جلال خداوند خوانده بود . ولی در ابیات این بخش برای اینکه از جادۀ شریعت خارج نگردد، خرابات را

به معنای مجاری آن  درنظر آورده است و نه سایه ای از جهان اعلی؛ نتیجتا ساقی و شراب و شاهد

را نیز در مفهومی تمثیلی مطرح می سازد :

تفسیر اجمالی ابیات  

بیت نخست : شراب و شمع و شاهد درحقیقت امر، از عالم معنوی هستند و اساسا خود، حضرت

حق اند .[ یکی از برابر نهاده های واژۀ "معنی"، خداست : "گفت المعنی، هوالله شیخ دین" که در

این مصراع از مثنوی، اشاره به بیان شمس شده]زیرا خداوند در هر صورتی خود را ظاهر می سازد .

بیت دوم :حال، شاهد را یعنی خدا را مشاهده کن که چگونه با شناساندن شهودی خود، شرابی

 به تو می چشاند. تا آن را در پرتو نوری درونی که از بصیرت دل منتشر می شود، بنوشی.

لاهیجی، شارح معروف گلشن راز که آن را به درستی بر مشرب ابن عربی تفسیر کرده است،در

بارۀ این چالش که چرا جایی منظور شبستری از شاهد، زیبا رویی زمینی و جایی دیگر حضرت حق

می باشد، از " تأنیس" سخن می گوید،که منظور از آن در زبان صوفیه خو گرفتن تدریجی سالک با

جمال و جلال حقیقی خداوند است.یعنی ابتدا ازطریق توجه به مظاهر زمینی حق، جمال خوبرویان

و سپس ارواح نیکان،پس از آن معانی بی صورتِ معنوی، و نهایتا دیدار جمال وجلال الهی. (1)  

در دیدگاه وحدت وجودیان تمام این جلوه گری ها تجلی افعالی حضرت حق است و از نظر دیگران آوردگاه

 خدا و شیطان . همین جاست که پای امثال شیخ صنعان می لغزد و حافظ رند می سراید :

توکافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

که محرابم بگرداند همه آن دلستان ابرو

باری، به ابیات آمده در متن باز می گردیم :

ز شاهد بر دل موسی شرر شد

شرابش آتش و شمعش شجر شد 3

شراب و شمع و شاهد جمله حاضر

مشو غافل ز شاهد بازی آخر 4

همانطور که در سطور بالا آمد، شبستری در اینجا از معنی دیگر واژۀ "شاهد" استفاده می کند و 

منظور از آن را "خداوند" می داند . با این فرض، می گوید شعلۀ آتشی که موسی ازمسافتی دور

در کوه طور دیده بود در واقع امر،از سوی خداوند تنها بر دیدگان وی جلوه کرد . تجلی حق بر دل او

بود وکسان دیگر استعداد دیدنش را نداشتند . پس از آن هم وقتی کنار درخت مشتعل رفت، همان

درخت،حکم شمع را داشت و آتش بر بالای آن که موسی را مست و مدهوش کرد؛ حکم شراب .

و در بیت بعدی می گوید حال که می بینی چگونه با چشم دل می توان شراب و شمع و شاهد را

در خویشتن تجربه کرد،بنابر این "شاهد بازی" را کنار مگذار. وی در این مصراع از صنعت ایهام سود

برده است .یعنی ترکیب "شاهد بازی" که در سخن مردم به معنای عشق بازی با پسران زیباست

چنانچه کلمه شاهد "خداوند" فرض شود، به مفهوم راز و نیاز عاشقانه با حضرت حق در می آید.

ــ هر چند وی "نظر بازی" مرسوم  در میان  جمال پرستان را منکر نمی شود، بشرط آنکه همواره در چهره

 و اندام شاهد جمال الهی مدّ ِ نظر عارف قرار گیرد.ــ به این ترتیب  شبستری تهمت احتمالی دین ورزان

 به خود را دفع می کند و در تایید آن می آورد:

شرابی می طلب بی ساغر و جام 

شراب ِ باده خوارِ ساقی آشام 5

همه عالم چو یک خمخانۀ اوست 

دل هر ذره ای پیمانۀ اوست 6

بیت پنجم . در این بیت منظور از شراب ، تجلی ذاتی حق است که در دنیای مادی بصورت جمال و

جلال،و در جهان معنوی درقالب مفاهیم مجرد از ماده بر آدمیان به فراخورادراکات و استعدادهاشان

عرضه می شود .حاصل آن که چنین تجلی ذات می تواند جای هرگونه مستی واقعی یا خیالی رایج

در میان آدمیان را بگیرد و ذات حق خود را بصورت عینی و شهودی بر عارفان عرضه دارد. چناکه دیگر

جایی برای عرض اندام بادۀ مستی آور و ساقی فتنه گر زمینی نمی ماند.

بیت ششم . همه جهان از معنوی و مادی، همچون میخانه ای ست که ساقی ،حضرت حق است 

با این تقدیر گویی تمامی عالم وجود از غیب و شهادت؛ شراب از تجلیاتجمالی و جلالی حق تعالی 

نوشیده اند، چنان که :

خرد مست و ملائک مست و جان مست

هوا مست و زمین مست و زمان مست 7

تمامی بازیگران شعبدۀ الهی از خرد و عقل و فرشتگان و روح کل و ارواح آدمیان تا زمین و زمان،

مست و لایعقل در کاروان بی کران ِچرخۀ هستی ، می آیند و ایفای نقشی می کنندو می روند.

و بقول مولانا :

ساربانا ! اشتران بین، سر بسر قطّار مست

میر مست وخواجه مست و یار مست اغیار مست 

حال ِ صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و خاک مست و یار مست، اسرار مست 

ادامه دارد 

زیر نویس

1: لاهیجی،شیخ محمدـ شرح گلشن راز ، با مقدمه کیوان سمیعی، ص 603

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (13)

دیدار معنوی مثنوی 

عشق افلاطونی (13)

 

و نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش پنجم) 

در نوشتار پیشین آمد که هروی از شیخ محمود شبستری پرسیده بود 

چه جوید از رخ و زلف و خط و خال

کسی کاندر مقامات است و احوال ؟

و اینک پاسخ شیخ : (بر گزیدۀ ابیات)

اشاره به رخ و خط

رخ اینجا مظهر ِ حُسن ِ خدایی ست

مراد از خطّ، جَناب ِ کبریایی ست 1

رُخش خطّی کشید اندر نکویی

که بیرون نیست از ما خوبرویی 2

خط آمد سبزه زار ِ عالم ِ جان

از آن کردند نامش دار ِ حیوان 3

خِضِروار از مقام ِ بی نشانی

بخور چون خطّش آب ِ زندگانی 4

اگر روی و خطش بینی ، تو بی شک

بدانی کَثرت از وحدت یَکایَک 5

تفسیر اجمالی ابیات

بیت نخست : در نگاه عارفانه، رخ زیبا ،محل تجلی ِ زیبایی الهی ست . رخ زیبا پرتوی ست از حسن او.

و منظور از خط،درگاه ِ عظمت ِخداوندی ست.در عرفان نظری عالم ارواح مجرد از ماده است،عالم ملکوت.

خط به معنی نشانه و علامت، به موی تازه روییده بر رخسار، مخصوصا دراطراف بناگوش و پشت لب نو

جوانان اشاره دارد . خط  را به چمن تازه روییده نیز تشبیه می کنند. چنانکه سعدی می سراید:

جز خطّ ِ دلاویز تو بر طرف ِ بناگوش

سبزه نشنیدم که دمد بر گُل ِ سوری

بیت دوم: تو گویی معشوق ،گرد بر گرد ِ رخسار خویش خطی ترسیم کرد، به این معنی که زیبایی تنها

در همینجا جمع شده ست و بس ! 

بیت سوم : خط،سبزه زاری ست از عالم جان یعنی از جهان ملکوت اعلی، برای همین آن را خانۀ زندگی

نامیده اند . منظور آن که اصل جهان کثرت از عالم ارواح است و این خط،آیینه دار ِ آن عالم است. در عرفان

نظری، هستی ِ مادی، آخرین مرتبۀ نزول نفسِ است که در قالب اجسام قرار می گیرد.

بیت چهارم: اشاره به خضر وجاودانگیش دارد. هنگامی که همچون خضر از جهان تعینات گذشتی و به مقام

بی نشانی رسیدی،یعنی به ادراک ذات حق رسیدی، آن وقت می توانی همانند خطّ ِ او جاودان و سرسبز

گردی . در واقع یک اغراق شاعرانه است یعنی وقتی در زیبایی خط محبوب، فانی شوی ،بقاء جاودانه یابی .

بیت پنجم : بنا بر این اگر همزمان هم روی زیبای معشوق را که نشان از وحدت حق می دهد درک کنی و 

هم کثرات را در تک به تک کرک های خطش تشخیص دهی ، آن وقت به معنای کثرت در وحدت و وحدت در

کثرت اشراف پیدا می کنی . یعنی در می یابی سِرّ ِ  وحدت وجود چیست 

در اشاره به خال

خالی که بصورت طبیعی برگونه و لب و چانۀ بعضی زیبا رویان  از مرد و زن می روید،مضمون عارفانۀ ظریفی

در ادبیات صوفیه دارد . چنین تعابیری ارتباطی چندان با تعالیم افلاطونی ندارد و به معیارهای زیبا پسندی در

 فرهنگ جوامع شرقی بر می گردد .از این رو می بینیم در کنار خال طبیعی، خالی را که اکثرا زنان بر صورت

خویش می نهاده اند، نیز همین احساس عاشقانه را در زیبا پسندان از عارف و عامی بیدار می کرده است .

(برگزیدۀ ابیات):

بر آن رخ نقطۀ خالش بسیط است

که اصل و مرکز ِ دور ِ محیط است 1

از او شد خطّ ِ دور ِ هر دو عالم

از او شد خطّ ِ نفس و قلب ِ آدم  2

از آن حال ِدل ِ پر خون تبا ه ست

که عکس ِ نقطۀ خال ِ سیاه ست  3

ز خالش ، حال دل جز خون شدن نیست

کز آن منزل، ره ِ بیرون شدن نیست 4

تفسیر اجمالی ابیات

بیت اول: بر رخ آن ماهرو که نشان تجلی زیبایی های خداوندی ست، خال، یکدست و ساده

می نماید؛زیرا که [نشان دهندۀ] اصل و ذات الهی و مرکز دایرۀ جهان هستی ست . منظور از

دور محیط ،دایرۀ هستی ست،که در اندیشۀ شاعر شامل هر دو جهان مادی ومعنوی ست.

بیت دوم : خطّ ِ گردش هر دو جهان غیب و شهادت از یک منبع است. [خط به همان معنای موی

تازه رسته بر صورت معشوق که تجلیات جهان کثرت را نمایندگی می کند] . همچنین خطّ ِنفس

و قلب انسان از همان منبع می باشد .یعنی نفسانیات ما از نیک و بد، و آنچه بر دلها مان گذر

می کند از عشق و محبت یا نفرت ، از تجلیات و تصرفات او ست در جهان درون آدمی.

بیت سوم: از آنجا دل غمدیده از عشقِ خال ِمعشوق زیبا رو خراب و پریشان است که عکس و

سایه ای ست از آن خال سیاه. توضیح آن که سیاهی، تجلی جلال حق است و گرفتار جلال او

گشتن دوری و دربدری و مجنون وارگی می آورد .

بیت چهارم : این بیت هم در تایید معنایی ست که در بالا آمد .

پس از آن شیخ شبستری حال دل عاشق بر زیبا رخان را در میان تجلیات جمالی و جلالی حق

در نوسان دیده و اظهار می دارد که سالک راه عرفان در این راه :

گهی برتر شود از هفتم افلاک 

گهی افتد به زیر ِ تودۀ خاک ... 

و در نهایت امر:

پس از زهد و وَرَع گردد دگر بار 

شراب و شمع و شاهد را طلبکار 

ادامه دارد 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (12)

دیدار معنوی مثنوی

 

 

عشق افلاطونی (12)

نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش چهارم)

هروی می پرسد :

چه جوید از رخ و زلف و خط و خال

کسی کاندر مقامات است و احوال ؟

این چالش امروز هم در ذهن بسیاری مردم نا آشنا با عوالم عرفانی وجود داردکه زیبا پسندی های صوفیه 

را به نوعی، توجیه شاعرانۀ شهوترانی آنان می دانند،که یاد آور سخن مولانا در باب قلندران زمان اوست :

 همچو امرد که خدا نامش کنند 

تا بدین ترفند در دامش کنند ...

واقعیتی ست که روی آوردن بسیاری از شاعران غیر صوفی به زبان و اصطلاحات مخصوص آنان به چنین

برداشت سطحی دامن زده است. اکنون جای داوری و باز نمودن سره ازنا سره نمی باشد و طرح بحث

برای آن بوده است تا خوانندگان،مثنوی گلشن راز را در زمره آثار صوفی نمایان محسوب ندارند. سخنان

 شیخ واقعا نمایندۀ اندیشۀ عارفان جمال پرست می باشد که زیبایی خداوندی را در صورت و اندام زیبا

رویان زمینی تشخیص می دهند . همانطور که پیش تر نوشته شد مطابق با زبان سنتی عارفانه ــ

که از سنایی سرچشمه می گیرد،معشوقان این شعرا، مذکرند . چنان که مثلا در همین بیت از "خط"

یعنی موی تازه روییده بر پشت لب نوجوانان سخن در میان است . اما درکنار این زبان سنتی ِبر گرفته از

عشق افلاطونی، عشق الهی بر زنان هم  خود را نشان می دهد،که ریشه در نگرش های عرفانی هند

و ایران باستان دارد،چندان که وقتی به زمان مولانا می رسد می سراید:

گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی

از جنبش او، جنبش ِ این پرده نبینی؟

بنا بر این با کمی تسامح می توان زیبایی "الهی ــ زمینی" در ادب کهن را در هر دو جنسیت در نظر

آورد. تفصیل این سخن را برای نوشته های آینده می گذاریم .باری ، شیخ پاسخ می دهد : (بر گزیدۀ ابیات)

اشاره به زلف 

حدیث زلف جانان بس دراز است

چه شاید گفت از آن ، کاین جای راز است 1

ز قدش راستی گفتم سخن دوش

سر ِ زلفش مرا گفتا :"فرو پوش"2

کجی بر راستی زاو گشت غالب

و از و در پیچش آمد راه طالب 3

اگز زلفین خود را بر فشاند

به عالم در ،یکی کافر نماند 4

و گر بگذاردش پیوسته ساکن

نماند در جهان یک نفس ِ مومن 5

چو او بر کاروان عقل ره زد

بدست خویشتن بر وی گره زد 6

گل ِ آدم در آن دم شد مخمَّر

که دادش بوی آن زلف ِ معطّر7

دل اما دارد از زلفش نشانی

که خود ساکن نمی گردد زمانی 8

تفسیر اجمالی ابیات 

زلف واژه ای عربی ست و موی نزدیک به گوش را می گویند که جمع آن زلفین است، زلف در دو سوی

صورت می روید که در همراهی با کمان دو ابرو صورت مهرویان را چون چنگال عقرب در میان می گیرد و

می شود قمر در عقرب،کنایه از دور از دسترس بودن وصال یار،که ماه زمانی در صورت فلکی عقرب ست

عقرب زلف ِ کجت با قمر قرین است

تا قمر در عقرب است کار ما همین است... (شیدا) 

گیسو تمامی موی سر را می گویند که با زلف فرق دارد ولی در شعر فارسی به جای یکدیگر هم به کار

می روند . مثلا دربیت نخست از درازی زلف جانان یا گیسوی حضرت حق سخن می گوید. به هر حال در

زبان عرفانی زلف، تجلی جلالی خداوند است و سیاهی آن نشان دهنده گمراهی و تعدد موهانشان کثرت.

"وجه شبَه میان زلف و تعیّنات آن است که چنانچه زلف، پردۀ روی محبوب است،هر تعیّنی از تعیّنات،حجاب

وجه ِ واحد ِ حقیقی ست." (1) پس از این سخن، مفسر گلشن راز "لاهیجی" (وفات 912 ه. قمری) در بیان

 وحدت وجود،جمله ای مشهور می آورد که اساس عرفان ِ نظری ست :

«سبحان من ظهر فی بطونه و بطن فی ظهوره»

(پا ک است آن که پیداست در پنهانی خود و پنهان است دز پیدایی خویش)

بیت دوم: آمدم از حقیقت قامت راست معشوق حرفی بزنم که کفز زلفش راهم را زد و گفت خاموش باش.

بیت سوم: پس این راه های کجی که در دنیای کثرات است بر اثر کفری ست که او در جهان پراکنده است.

و اینکه طالبان وی در راه وصالش سختی می بینند، بنا بر تقدیر ی ست که معشوق رقم می زند.

بیت چهارم :اگر گیسوی خود را از هم باز کرده و بیفشاند،یعنی حجاب کفر را کنارزند،همگان چون فرشته

مومن و موحد می شوند و کافری باقی نمی ماند تا سرکشی کند.

بیت پنجم : و اگر پیوسته چهره اش رادر زیر نقاب گیسو،نهان بدارد،یعنی مدام حجاب های عالم کثرات را 

جلو چشم مردم نگه دارد،دیگر کسی راه راست و حقیقت را پیدا نخواهد کرد و بت پرست می گردد.بنا بر

این معشوق با ظرافت گاه پنهان می شود وگه آشکار،[ تا آن را که خواسته به وصال خویش برساند]

بیت ششم :آن راهزن دل و دین اگر بر کاروان عقول انسانی راه ببندد، می تواند رشتۀ استدلال ها را در

هم پیچانده و عاقلان را خیره و سر گشته کند، [چنان که با آدم دانندۀ نام ها کرد]

تفسیر ابیات هفتم و هشتم را به اختصار از قلم شیخ محمد لاهیجی می خوانیم:

"یعنی طینت آدم که خلاصۀ عالم است، در آن دم مخمّر و سرشته گشته ، که بوی جامعیّت و کثرت ِ

آن زلف ِ معطّر/// داده شده است؛ چه : (هر دو بیت از لاهیجی)

نسم ِ زلف ِ عنبر سای او ساخت

دِماغ ِ جملۀ عالم معطّر

قد ِ چون سرو او از عزّ و از ناز

لباس ِ جان و تن را کرده در بر ... 

و چون مظهر جامعیّت انسانی، دل است،//// از زلف محبوب نشانی و نمونه ای دارد/// و منقلب  

است و از این جهت است که موسوم به قلب شده است ." (2)

ادامه دارد 

زیر نویس :

1 : لاهیجی، محمدـ مفاتیح الاعجازفی شرح گلشن راز ـ ص 577 یا مقدمه کیوان سمیعی

2 : همان ، ص 585

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (11)

دیدار معنوی مثنوی

عشق افلاطونی (11)*

نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش سوم )

در نوشته پیشین چنین آمد که هروی از شیخ شبستری می پرسد :

چه خواهد مرد ِ معنی ز آن عبارت 

که دارد سوی چشم و لب اشارت؟ 

چه جوید از رخ و زلف و خط و خال

کسی کاندر مقامات است و احوال؟

شیخ ابتدا با ذکر مقدمه ای سخن را آغاز می کند ، که در بخش قبل آمد و اینک ادامۀ سخنان : (بر گزیده ای از ابیات)

اشارت به چشم و ابرو :

نگر در چشم شاهد چیست پیدا

رعایت کن لوازم را بدانجا (1)

زچشمش خاست بیداری و مستی

ز لعلش گشت پیدا عین هستی 2

به چشمش گرچه عالم در نیاید

لبش هر ساعتی لطفی نماید 3

چو از چشم و لبش جویی کناری 

مر این گوید که نه، آن گوید آری 4

چه از چشم و لبش اندیشه کردند 

جهانی می پرستی پیشه کردند 5

تفسیر ابیات 

"شاهد" به معنای لغوی مشاهده گر، در زبان صوفیه مفاهیم متفاوتی را نمایندگی می کند. بنابر سنت

ادبی به مرد نوجوان اطلاق می شد، ولی بعدها به هر زن یا مرد زیبا رخسار هم گفته می شد،چنان که

شمس به نوسالکان می گفت:" شاهدی بجوی تا عاشق شوی ..جمال های لطیف زیر چادر بسیارست"

شاهد به معنای معشوق هم آمده و نیز هرچه دردل آدمی حضور دائمی داشته باشد، از آن جمله خداوند

که صوفیه همواره خود را در حضورش احساس می کنند .در این ابیات نیز شاعر همین ایهام ظریف را بکار

می برد که لفظ شاهد را به هر دو معنی معشوق زیبا رخسار و حضرت حق می آورد . از این روست که در 

بیت نخست می گوید رعایت کن لوازم را در آنجا. یعنی متوجه هماهنگی چهره زیبا و حضرت حق باش و آن

زیبایی را نتیجه تجلی جمالی و جلالی الهی بدان . اگر چنین کاری کردی بدان که بیداری دین ورزی و سُکر

عشق از چشم معشوق است و هستی نیز از لب لعلش پیدا گشت .[ اشاره دارد به بخشی از آیۀ 72 از

سورۀ ص که خداوند از روح خو یش در گل آدم دمید . تو گویی معشوقی زیبا رو بوسه برلب عاشقی نهاد .

بیت سوم : استغنای حضرت حق را به زبان می آورد که درست مانند معشوقی مغرور به زیبایی خویش،

نیم نگاهی هم به این جهان پر درد ورنج نمی اندازد.با وجود این، لبش هر لحظه لطفی می کند و زندگی

جدیدی ایجاد می گردد .[اشاره دارد به تجلی مدام حق درایجاد و انهدام دائم هستی  ]

بیت چهارم : کنار به معنی آغوش است . و کنار جستن یعنی در پی وصال معشوق بودن . می فرماید 

وقتی که از وی انتظار وصال داشته باشی ،چشمش به غمزه تو را دور می دارد و لبش می گوید بیا !

اشاره ای ست به صفات جلالی و جمالی حق . واقعیتی ست که مکاشفات عارفانه غالبا نمی توانند 

در قالب زبان در آیند جرا که فراتر از مرزهای کلماتند.پس عارف و هنرمند با بیانی مجازی به تصویر سازی

و تمثیل دست می زند و شنوندۀ سخن هم در حد استعداد خویش آن را می فهمد. بیان هماغوشی

الهی برای کسی که تجربۀ عرفانی ندارد و یا معتقد به آن نیست ، یک نوع بازی با کلمات است و اگر 

مومنی شریعت زده باشد، نوعی کفر و سرکشی و بی ادبی به درگاه خداوندی ست . البته اینطور هم

نیست که هر جا در ادب کهن و زبان صوفیه به بیانی عشق آلود رسیدیم پای تعبیری روحانی در میان

باشد . بسا  غزلیات سعدی و حافظ و مولانا و دیگر مشاهیر ادب و عرفان توصیف عشق زمینی ست .

بیت پنجم : از آن جا که در این صفات جلالی وجمالی حق تآمل کرده به پاسخی قانع کننده نرسیدند و

متفکران خود را هم زمان گرفتار قهر و مهر معشوق دیدند،دنیایی در مستی حاصله از شهود وی غرقه

شدند . به دیگر سخن مفهوم شعر معروف سهراب سپهری به خاطر می آید که :

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است 

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

 

ادامه دارد

 

* از این که امکان درج تصویر در بللاگفا وجود ندارد ،پوزش می خواهم . چند بار در پی 

 تماس با مدیریت بر آمدم ،پاسخی نیامد . اگر خوانندگان عزیز راهی برای درج تصویر

می دانند راهنمایی بفرمایند . ممنون می شوم 

 زیر نویس 

 البته شرح بزرگ ترین مفسر مثنوی گلشن راز ، شیخ محمد لاهیجی (وفات 912 ه. قمری) 

در تفسیر این بیت بر طریق دیگری ست . بطور کلی شرح وی براصول عرفان نظری قرار دارد

و شاید برای خوانندگان نا آشنا با زبان خاص شارحان ابن عربی صقیل جلوه کند . برای نمونه 

تفسیر همین بیت را از کتاب "مفاتیح الاعجازفی شرح گلشن راز" ص 574 می آوریم :

چه از چشم و لبش اندیشه کردند

جهانی می پرستی پیشه کردند

"یعنی از مستی محبت شهود تفصیلی که در تجلّی اوّل به حکم"فاحببت ان اعرف"از مقتضیات 

ذاتی ست و شراب ِ هستی ی حقیقی ِ وجوبی که ساقی ِ " فخلقت الخلق"در جام نیستی

ریخته است، چون اندیشه و تفکر کردند، به حسب تاثیر آن مستی در موجودات عینی، جهانی

می پرستی پیشه کردند ... "

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (10)

دیدار معنوی مثنوی

 

عشق افلاطونی (10)

نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز 

(بخش دوم)

در نوشتار نخست گفتیم که شیخ شبستری با چارچوبی افلاطونی به تبیین جهان می پردازد تا دلیل توجه

به زیبایی ماهرویان را موجّه جلوه داده سالک را در برگزیدن آن راه تشویق کند : (بر گزیدۀ ابیات)

هر آن چیری که در عالم عیان است

چو عکسی ز آفتا ب ِ آن جهان است 

که محسوسات از آن عالم چو سایه ست 

که این چون طفل و آن عالم چو دایه ست 

نظر چون در جهان عقل کردند 3

از آن جا لفظ ها را نقل کردند 

تناسب را رعایت کرد عاقل 4

چو سوی لفظ، معنی گشت نازل 

ولی تا با خودی،زنهار زنهار! 5

عبارات شریعت را نگه دار ! 

که رخصت، اهل دل را در سه حال است 6

فنا و سُکر، پس دیگر "دلال" است 

تو را گر نیست احوال ِ مواجید 7

مشو کافر ز نادانی به تقلید 

مجازی  نیست احوال حقیقت 8

نه هر کس یابد اسرار ِ طریقت 

شیخ از  اصطلاحات فلسفۀ الهی استفاده می کند. می گوید وقتی خداوند نظری به جهان عقلانی و

مجرد از ماده انداخت، الفاظی متناسب با معانی حقیقی به ذهن و ضمیر انسان فرستاد. اما یادت نرود

 در حالت هشیاری همان مطالبی را تکرار کنی که در شریعت مرسوم است .مبادا از آن قدم فراتر نهی !

در بیت پنجم می گوید وقتی اجازه داری دم از حقایق الهی بزنی که در حال مستی و فنای در حق و یا 

در حالت "دلال" باشی. دلال ،اشاره و غمزه به چشم و ابروست و در تصوف آن شور و حال خوش آیندی 

ست که بر اثر "شهود" جلوۀ معشوق در عاشق پدید می آید و بی اختیار ،هر چه بر دلش می گذرد بیان

می کند . (نک، فرهنگ اصطلاحات عرفانی ــ سجادی ) . "شهود"،تجربۀ درونی ِ وجود معشوق است.

بیت هفتم : حال،ادراکی ناپایدار از غم یا شادی ست که بدون ارادۀ سالک از جانب حق در وی ایجاد شده

وی را به "وجد"می آورد . یعنی به شور و شادی و یا گریۀ بی اختیار و امثال آن می اندازد .شیخ می گوید

تا وقتی وجد و حال را عملا در خود تجربه نکردی،به تقلید از حال دیگر عارفان نپرداز و سرکشی مکن !

بیت هشتم :در حقیقت، هیچ مجازی وجود ندارد . هرچه بر تو کشف می شود حقیقی ست .عشق واقعی

دیگرمجازی نیست.منظور شیخ شبستری تاییدی ست بر اصل "وحدت وجود" که پیش از وی ابن عربی عارف

هم عصر ِ شمس و مولانا در یک جمله جمعبندی کرده بود : 

سبحان الذی اظهرا لاشیا و هو عین ها

(پاک است آن که اشیاء را به ظهور می رساند و خود عین آن هاست)

با این تقدیر عشق زمینی هم در واقع محبت ورزیدن بر تجلیات جمالی و جلالی حضرت حق است و بقولی 

کسی که عاشق حوبان مه روست

بخواهد یا نخواهد عاشق اوست

در مقام مقایسه با نظرات مولانا اجمالا باید گفت وی و دیگر عارفانی که وحدت وجود فلسفی را آنگونه که

عرفان نظری مطرح می کند چندان تایید نمی کنند، موضوع به گونۀ دیگری بر قرار است . مولانا بر تفاوت 

میان مجاز و حقیقت تاکید دارد .مجاز تنها در صورت به واقعییت پیوستن شرایط خاصی به حقیقت می پیوندد

وگرنه عشق زمینی دل را مانند بیماری روحی پریشان می سازد :

این از عنایت ها شُمَر کز کوی عشق آمد ضرر

عشق مجازی را گذر بر عشق حق است انتها

عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود 

آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا

(ادامه دارد )

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (9)

دیدار معنوی مثنوی 

 

عشق افلاطونی (9)

و نمونه ای از آن در مثنوی گلشن راز

(بخش نخست)

شیخ محمود شبستری (687 الی 720 هجری قمری) در عمر کوتاه خویش آثار عرفانی منثور و منظومی را

به وجود آورد که مشهورترین آنها مثنوی "گلشن راز" می باشد .این اثر کم حجم، در قالب هزار و چند بیت

تقریبا تمام مباحث مهم عرفان نظری را که همچنان زیر نگین اندیشه های "ابن عربی" (560 الی 638ه.ق)

و شارحانش قرار دارد بیان می کند . وی بیاناتش را در پاسخ به سوالات عارفی دیگر، "سید امیر حسینی

هروی" به رشتۀ نظم کشیده است، که در خلال آن سعی در باز گشایی رمز و راز "زیبا پرستی" عارفانه

دارد. تامل در پرسش و پاسخ هروی و شبستری در واقع درسنامه ای ست که خوانندۀ متون کهن عرفانی

و از آن جمله آثار مولانا را در جهت یافتن معانی زمزگونۀ آنها یاری می رساند. تا کنون شروح متعددی دربیان

موجز و مختصر شیخ نوشته شده است .اینک به اختصار نگاهی به آن بخش از گلشن راز می افکنیم تا هم

از زیبایی ابیات لذت ببریم و هم تشابهات نظری "عشق افلاطونی" با "عشق الهی" در میان صوفیۀ زیبایی

پرست، روشن تر گردد.می دانیم افلاطون خیر و زیبایی را یکسان می دانست . هروی نیز سوال خود را از

این نقطه آغاز می کند که : 

چه خواهد مرد ِ معنی ز آن عبارت 

که دارد سوی چشم و لب اشارت؟ 

چه جوید از رخ و زلف و خط و خال

کسی کاندر مقامات است و احوال؟

هروی می پرسد سالکی که در حال و مقام سیر می کند و چشم به عنایات خداوندی دارد چرا باید در دام

رخ و مو و خط و خال زیبا رویان بیفتد؟ پیش از پرداختن به پاسخ شیخ شبستری ؛ تاملی در مورد جنسیت

دارندگان خط وخال لازم است . همانطور که پیشتر هم بیان گردید، افلاطون زیبایی الهی را تنها در چهره و

 اندام مردان بعنوان آیینۀ زیبایی خداوندان محدود می کرد.اما عارفان و صوفیۀ جمال پرست زیبایی الهی را

  در هر دو جنس می دیدند. این میراثی بوده که از اندیشه های عارفانه در بعضی ادیان هند و ایران استان 

به ایشان رسیده بود .البته این امر در همه آنان صدق نمی کرد و بیشتر شان همچنان به اندیشۀ افلاطونی

عشق وفادار بوده زیبایی الهی را همچنان در جنس مذکر می دیدند. از مثنوی گلشن راز هم ظاهرا  همین

معنی بر می آید .باری، شبستری با مقدمه ای افلاطونی سخن می آغازد :

هر آن چیزی که در عالم عیان است

چو عکسی ز آفتاب ِ آن چهان است

جهان چون زلف وخطّ و خال و ابروست

که هر چیزی به جای خویش نیکوست

تجلّی ، گه جمال و گه جلال است

رخ و زلف آن معانی را مثال است

صفات حق تعالی لطف و قهر است 

زخ و زلف ِ بتان را زآن دو ، بهر است ...

شیخ ابتدا چهان مُثُل افلاطون را پیش می کشد که دنیای مادی را تصویری از جهان معنوی در نظر

مجسم می دارد و سپس تمام عالم ماده را همچون انسانی عظیم تصور می کند که تصویر اجزایش

از تجلی جلالی و جمالی خداوند گرفته شده است .بنا بر این سپیدی و زیبایی رخ نشان از جمال او

 و سیاهی مو خبر از جلال وی می دهد. نظریۀ انسان کبیر ریشه در اندیشه های مصر باستان دارد

که در عرفان نظری انسان کامل یا کبیر نامیده می شود . رخ و زلف و چشم و اندام زیبا رویان و بطور

کلی آدمیان از تجلی او مایه می گیرد . اما جدای از چنین اندیشه ای ، بسیاری از صوفیه هم که در

عرفان عملی سیر می کنند، نیازی به واسطۀ انسان کامل نمی بینند و معتقدند جمال و جلال الهی 

یکسره از حضرت حق به عالم و آدم می رسد .دیدگاه بایزید و عطار ومولانا و بطور کلی "اهل دل" بر

همین مدار است و بقول هاتف اصفهانی :

یار بی پرده از در و دیوار 

در تجلی ست یا اولوالابصار

(ادامه دارد )

 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (8)

دیدار معنوی مثنوی

 

عشق افلاطونی (8)

نمونه ای از آن در شعر عطار نیشابوری

(قسمت دوم)

نگاهی بر غزل شمار 836 دیوان 

1: نگاری مست و لایعقل چو ماهی 

درآمد از در مسجد پگاهی

2: سیه زلف و سیه چشم و سیه دل 

سیه گر بود و پوشیده سیاهی

3: ز هر مویی که اندر زلف او بود

فرو می‌ریخت کفری و گناهی

4: درآمد پیش پیر ما به زانو

بدو گفت ای اسیر آب و جاهی

5: فسردی همچو یخ از زهد کردن

بسوز آخر چو آتش گاهگاهی

6: چو پیر ما بدید او را برآورد

ز جان آتشین، چون آتش آهی

7: ز راه افتاد و روی آورد در کفر

نه رویی ماند در دین و نه راهی

8: به تاریکیّ ِ  زلف او فرو رفت

به دست آورد از آب خضر، چاهی

9: دگر هرگز نشان او ندیدم

که شد در بی نشانی پادشاهی

10: اگر عطارهم با او برفتی

نیرزیدیش عالم پرّ ِ  کاهی

در پایان نوشتار پیشین از "توارد" سخن گفتیم و این که به تحقیق نمی توان مشخص کرد چه مقدار از

 ادبیات "مردانۀ" صوفیه  نتیجۀ آشنایی آنان با مضامین فلسفی یونان باستان است و چه مقدار از تاثیر

متون ادیان الهی. برای مثال زمینۀ ذهنی غزل بالا را می توان در بعضی ابیات "گلشن راز" شیخ محمود

شبستری عارف قرن هفتم هجری تشخیص داد که سروده است :

بوَد محبوس طفل شیرخواره

به نزد مادر اندر گاهواره 

چه [چو] گشت او بالغ و مرد سفر شد

اگر مرد است، همراه پدر شد 

عناصر مر تو را چون اُمّ ِ سُفلی ست

تو فرزند و ، پدر ، آباء ِ عُلوی ست

از آن گفته ست عیسی گاه ِ اسرا

که آهنگ ِ پدر دارم به بالا

تو هم جان پدر ! سوی پدر شو

به در رفتند همراهان، به در شو

می گوید انسان بطور کلی ثمرۀ تاثیر "پدران بالایی"  یعنی افلاک و ستارگان در"مادر پایینی" یعنی

چهار عنصرزمینی ــ آب و باد وآتش و خاک ــ است . وی می بایست چون عیسای پیامبرکه در هنگام

 عروح به آسمان ها گفت نزد پدر می روم ، عمل کند.سخن شاعر آمیزه ای ست از کلام روحانی در

 انجیل و نظرات کاهنان مصرباستان و فلاسفۀ یونان. اکنون با این تذکر نگاهی بر غزل عطار بیفکنیم:

در بیت نخست، منظور از "نگار"، زیبارویی ست که مظهر صفات جمالی و جلالی خداوندی ست. بنا

 بر سنت ادبیات صوفیه، معشوق مذکر در نظر گرفته می شود، مگر این که شاعر در میان ابیات به

جنسیت مونث معشوق اشاره ای کند و یا مانند حکایت "شیخ صنعان" پای زنی را به میان کشیده

باشد. ــ  پیش تر آورده شد، که نو آوری صوفیه در نظریۀ افلاطونی عشق، همین موضوع است  ــ .

در نگاه عارفانه به جهان مادی، حضرت حق خود را در قالب تجلیاتی می نمایاند که به صفات جلالی و

صفات جمالی مشهورند. صفات جمالی نشان از لطف و رحمت وی دارد و صفات جلالی متعلق به قهر

و عزتش می باشند. نظام جهان از هر دو تجلی برقرار است . حاصل تجلی جمالی بر دل عارف،سرور

و شادی و انبساط اوست و تاثیر تجلی جلالی موجب قبض و اندوه و درد وی . بنا بر این در بیت دوم که

نگار عاشق کش با زلف و چشم و لباس و فعل سیاه [مکاری] بر پیر سجاده نشین جلوه ای می کند،

نشان از تجلی جلال حق دارد. هر چند این تجلی در زمینۀ جمال یعنی روی سپید و اندام زیبا وجوانی

معشوق است که معنی یافته . بعضی مفسران صوفیه مانند عین القضاة همدانی هم چنان سیاهی

را نشان نور سیاه ابلیس می دانند که آن هم از صفت جلال حضرت حق مایه دارد . در بیت سوم هم

کفر و گناهی که از هر تار زلف معشوق می پراکند و دلهای پرهیزکاران را بر باد می دهد،کار شیطانی

است که حضورش در نظام هستی لازم و ضروری ست .عطار این ضرورت را دربیت چهارم به تصویر و

تصور می کشاند. نگار ابتدابه زانوی ادب در برابر پیر نشسته ، از لب شیرین، سخنی سخت می گوید

چرا که می داند در همان نگاه نخست دل از پیر ِ مغرور به عبادات خویش ربوده است .می پرسد تاکی

قصد عصمت ورزیدن و پاکی درون داری؟ یک بار هم به ندای نفسانی خود گوش کن و در آتش عشق

بسوز و ننگ و نام بر باد بده . پیر چنان می کند و به دنبالش روان می گردد . شاعر دیگر نشانی از او

نمی دهد جز آن که اعلام می دارد ، وی در سیاهی زلف معشوق به آب خضر دست یافته ، جاودانه 

سعادتمند گردید و پادشاه عالم غیب شد . عطار حسرت می خورد که چرا خود راه آن عاشق پاکباز را

 ادامه نداده و همچنان در زندان آرزوهای حقیر این جهان گرفتار است .در این نوشتار هیچ جای تفسیر

 و تاویل غزل نیست،چرا که قرار بوده تنها نمونه ای از عشق افلاطونی نشان داده شود و بس.

پایان بخش دوم 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (7)

دیدار معنوی مثنوی 

عشق افلاطونی (7)

نمونه ای از آن در شعر عطار نیشابوری

(بخش نخست)

نگاری مست و لایعقل چو ماهی

درآمد از در مسجد پگاهی

سیه زلف و سیه چشم و سیه دل

سیه گر بود و پوشیده سیاهی

ز هر مویی که اندر زلف او بود

فرو می‌ریخت کفری و گناهی

درآمد پیش پیر ما به زانو

بدو گفت ای اسیر آب و جاهی

فسردی همچو یخ از زهد کردن

بسوز آخر چو آتش گاهگاهی

چو پیر ما بدید او را برآورد

ز جان آتشین، چون آتش آهی

ز راه افتاد و روی آورد در کفر

نه رویی ماند در دین و نه راهی

به تاریکیّ ِ  زلف او فرو رفت

به دست آورد از آب خضر، چاهی

دگر هرگز نشان او ندیدم

که شد در بی نشانی پادشاهی

اگر عطارهم با او برفتی

نیرزیدیش عالم پرّ ِ  کاهی

در اینجا عطار حکایتی آورده است که می توان آن را از جنس"واقعه" شمرد . واقعه، رویا گونه ای ست

که گاهی در میان ذکر و تأمّل به عارفان  دست می دهد. سحرگاهان؛ جوانی ماهرو و سرمست، از در

مسجدی درون می آید و در برابر پیر سجاده نشین بر زانوی ادب می نشیند .جوانی سیاه پوش و مکار 

و وسوسه گر چون شیطان و پرگناه و فتنه بر انگیز که از هر تارموی سیاهش گناهی می ریخت . رو به

رهبرمان کرد و گفت:" ای اسیر آبرو ! آنقدر زهد ورزیدی که مانند یک تکه یخ بی حرکت گوشه ای افتاده 

و روزگار می گذارانی . کمی هم [ در آتش عشقِ وصال ِ زیبا رویان] بسوز ! 

پیر ما وقتی چشمش بر آن معشوق سنگدل افتاد آهی بر آورد و در کفر قدم نهاد و به دنبالش روان شد.

رفت و در تاریکی زلف پرگناهش محو گردید و [پل های پشت سرش را شکست ] . اما در آن تاریکی به

آب زندگانی جاوید دست یافت . دیگر نشانی از آن پیر ندیدم  زیرا پادشاه عالم ِ بی نشان [جهانی ورای

مکان و زمان] گردید . ای دریغ! که اگر عطار هم دنبال پیرش می رفت، دیگر اینطور سخت به این دنیای

ناپایدار نمی چسبید و آب و جاه این جهان برایش به اندازۀ پر کاهی هم  نمی ارزید . 

برای خواننده غزل مشخص نیست که عطار در طراحی این حکایت از تخیل خویش استفاده کرده و یا آن 

را درصورت "واقعه" ، شخصا دیده است. اگر مورد نخست واقعیت داشته باشد، می توان آن را تجربه ای

بیرونی و این جهانی دانست .یعنی شاعر با استفاده از پاره ای اصطلاحات عرفانی به تخیل خویش صورت

شعری بخشیده است .و اگردر عالم تاملات عرفانی "واقعه" دیده باشد، می توان آن جوان را "خود" الهی

وی دانست که بصورتی زیبا و روحانی جلوه ای از تجلیات جمالی و جلالی حضرت حق را در باطن او به

نمایش گذاشته . در هر دو صورت ،نشانه های اندیشۀ افلاطونی عشق را می توان در شعر یافت .البته

آنچه از عطار و دیگر عرفای ما در باره عشق زمینی و عشق روحانی مکتوب است تنها از اندیشۀ افلاطون

برنمی خیزد و افزون بر آن با بسی تجارب معنوی دیگرنیز همراه است .برای نمونه محبت شور انگیز امثال

رابعه عدویه و حلاج و بایزید و خرقانی و عطار ودیگران نسبت به حضرت حق، هیچ در قالب عشق افلاطونی

نمی گنجد. بعلاوه افلاطون در رسالات خویش عشق میان زن و مرد را تنها از روی کشش جنسی و برای

بقای نسل انسانی لازم دانسته است و آن را از عشق الهی که میان دومرد ایجاد می شود جدا می داند

حال آنکه عرفان شرق شراره های عشق الهی را در هر دو جنس زن و مرد تشخیص می دهد.افزون بر آن 

 زبان سمبولیک ادبیات صوفیه یکسراز تجارب شاعرانۀ سرایندگان سرچشمه گرفته است و ارتباطی چندان

با زبان شاعرانۀ افلاطون ندارد. مثلا در همین غزل عطار ، نمونه های این استقلال دیده می شود . و تنها

 طرح کلی حکایت،ــ  که عشق پیری زاهد بر سالکی عیّار باشدــ  با اصول عشق افلاطونی سازگار ست.

با یک نگاه اجمالی دقیقا نمی توان معلوم کرد که همگونگی اصول "عشق افلاطونی" با "عشق مردانه" در 

میان عرفای اسلام تا چه میزان به دلیل ترجمۀ آن به زبان عربی ست و تا چه حد از روی "توارد". " توارد در

لغت به معنی با هم به یک جا حاضر شدن است .دراصطلاح شعرا، آمدن بیت یا مضمونی واحد از دو شاعر

بدون اطلاع از اثر یکدیگر می باشد."  (نک، فرهنگ دهخدا). و منظور ما آن است که گاهی شرایط اجتماعی

و فرهنگی خاصی، نتیجۀ همانندی در اقوام متفاوت و در زمان های مختلف پدید می آورد .مثلا مردسالاری 

در فرهنگ یونان باستان و ادیان شرقی ، باعث رواج "عشق الهی مردانه" در میان هر دو گروه شده است ،

بدون آن که الزاما مسالۀ تقلید و الگو برداری در میان باشد. اینک با توجه به مقدمات بالا تنها نگاهی گذرا و

کلی به زبان سمبولیک این غزل می اندازیم .

 

(ادامه دارد)

#دیدارمعنوی ـ مثنوی

 https://t.me/didarmasnavi

 

دیدار معنوی مثنوی  ــ ره آورد (1)

دیدار معنوی مثنوی

 

ره آورد (1)*

ای یار مُقامردل پیش آ و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه

ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن

در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو

وان آهوی یاهو را بر کلب ِ معلَم زن

گر صادق صدیقی در غار سعادت رو

چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن

جان خواسته‌ای ای جان اینک من و اینک جان

جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن

خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید

زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن

گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد

آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن

خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه

آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن

من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل

از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن

تو دشمن غم‌هایی خاموش نمی‌شایی

هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

*بعضی ابیات غزل را حذف کرده ام تا توضیحات، به درازا نکشد .پاره ای از غزلیات دیوان بیان کننده

عصاره اندیشه و زندگی مولانا می باشند .آن ها را با عنوان ره آورد نشان کرده ام . غزلی ست بس

قلندر وار و رندانه مطلع آن تضمینی ست از غزلی سروده حکیم سنایی ، در همین وزن و قافیه .

مولانا روی سخن با حضرت حق دارد . مقامر دل به معنی قمار باز و قمار دوست و کم زدن یعنی در

قمار کم آوردن . معنای خاموش شدن و سکوت هم می دهد . معمولا در بازی تخت نرد حریفان برای

یکدیگر به اصطلاح کرکری می خوانند . وی در غزلی دیگر در همین معنی سروده است :

خورشید افتد در کمی، از نور ِ جانِ آدمی

کم پرس از نا محرمان، انجا که محرم کم زند 

در بیت بعد مولانا میزان پایداری عاشق را نشان می دهد کهاز حد تحمل بشری بسی فراتر است . 

آهوی یاهو را بر سگ ِ تعلیم دیده زدن یعنی ذکر "یاهو" را چنان در دل؛ زیبا و مستحکم کن که سگ

نفس، شیفته اش گردد و تنها به دنبال همان صید بدود .بیت بعد اشاره است به ابوبکر یارغار پیامبر.

جان هایی که تو را منکرند به دوزخ روانه ساز و اگر می خواهی عیسی دمی دوباره به جهان باز آید

خودت از گلشن غیب نسیمی بر زهدان مریم مقدس روان ساز .[ ــ به اعتقاد مولانا پیامبران و اولیاء

پیش از خلقت تن، روحشان نزد خداست و بر هر بدنی که او بخواهد وارد می شوند.]

هم کاسه و هم یاسه یعنی با یکدیگر همدل و همراه شدن و از یک منبع غذای روحانی خوردن .

توضیح آن که در خانقاه ها و میان جمعیت های جوانمرد خوردن از یک‌دیگ بر سفره رسم بود . دور هم

می نشستند و دست در یک کاسه کرده و ‌لقمه بر می داشتند و رسم روامداری و ادب و همدلی به جا

می آوردند . کُحل انالله یعنی سرمۀ انی الله .اشاره دارد به آتشی که در کوه طور بر موسی نمایان شد

وگفت من خدایم . در قدیم می گفتند سرمه کشیدن بینایی را قوی می کند .منظور بیت این که تو خود،

 بصیرتی موسی وار به مردم جهان عطا بفرما که این همه در طلب تو راه خطا نروند. تو را به عینه شهود

کنند همچون دیدن موسی که آتش صفات خداوندی را بر تن درختی در کوه طور دید.

و اینک گزیده ای از ابیات غزل سنایی که مورد استقبال مولانا قرار گرفته است : 

ای یار مقامر دل پیش آی و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

در پاکی و بی‌باکی جانا چو سرانداران

چون کم زدی اندر دم آن کمزده را کم زن

ار تخت نهی ما را در صف ملایک نه

ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن

هر طعمه که آن خوشتر مر بی‌خبران را ده

هر طعنه که آن سختر بر تارک محرم زن

در مجلس مستوران وندر صف رنجوران

هم جام چو رستم کش هم تیغ چو رستم زن

یاران موافق را شربت ده و پرپر ده

پیران منافق را ضربت زن و دم دم زن

نازی که کنی اینجا با عاشق محرم کن

لافی که زنی باری با شاهد محرم زن

گر باده دهی ما را بر تارک کیوان ده

ور رای زنی ما را در قعر جهنم زن

خواهی که سنایی را سرمست به دست آری

خاشاک بر اَشهَب نه،  تازانه بر ادهم  زن*

* اشهب ، اسب سفید با خال های سیاه و ادهم ، اسب سیاه .منظور نور و ظلمت شب و روز است .

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (6)

دیدار معنوی مثنوی ـ 

عشق افلاطونی (6)

نمونه هایی از آن  در شعر کهن پارسی 

(بخش نخست) سنایی

در ادبیات نوشتاری، شعر عارفانۀ فارسی با ابوالمجدمجدودبن آدم سنایی غزنوی (473ــ545 هجری ) آغاز

می شود. وی که دردوران جوانی ، خود اهل ساده و باده بود، نیمۀ دوم عمر پربار خویش به بلوغی روحانی

دست یافت. وی با نبوغی که درسرودن اشعارعاشقانه داشت تاثیری ژرف در اندیشۀ شاعران عارف پس از

خویش ، بخصوص مولوی نهاد. مولانا بارها در مجالس سماع خویش که بیخودانه پای می گوفت و شعر می

سرود، نا خود آگاه مضامین عرفانی اشعار سنایی را تضمین می کرد . مثلا سنایی غزلی دارد با مطلع :

ای یار ِ مُقامر دل! پیش ای و دمی کم زن !  (مقامر، قمار باز)

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن !

و در بیتی می سراید:

ار تخت نهی ما را در صف ملائک نه

داری که زنی ما  را، بر گنبد ِ اعظم زن!

مولانا هم با همین مطلع سنایی، غزلی را آغاز می کند که در میانۀ آن می سراید :

گر تخت نهی ما را ، بر سینۀ دریا نه!

ور دار زنی ما را، بر گنبد ِ اعظم زن!

در این نوشتار کوتاه مجال بازنمودن زیبایی های اعجاب آور هر دو غزل نیست . منظور، مطلب

دیگری ست  و آن انعکاس نظرات افلاطونی عشق در آثار عارفانۀ شاعران شعر کهن پارسی

ست .ازسنایی آغاز می کنیم که ابعاد سمبولیک زبان عرفانی را در شعر گنجانده است.مثلا

در جایی از همین غزل می سراید:

یاران موافق را شربت ده و پُرپُرده!

پیران ِ منافق را، ضربت زن و محکم زن!

نازی که کنی اینجا، با عاشق ِ محرم کن!

لافی که زنی، باری با شاهد ِ محرم زن ! 

روی سخن با حضرت حق و یا معشوق الهی ــ که هر دوان دو روی یک سکه اند ــ  دارد .

و از وی می خواهد به یاران همراه باده بنوشاند ولی پیران دو رو را ،مدعیان مزوّر را بزند

و براند . ناز معشوقانه با عاشقان دانندۀ اسرار براند و لاف و خودستایی را تنها با آنان در

میان گذارد و نه با هر غریبۀ مدعی . واژۀ "شاهد"که در لغت به معنای ناظر امری ست،

در زبان صوفیه مفاهیم مختلفی دارد. اغلب بر مرد جوان بی ریش و یا نوجوان خط برآمده

اطلاق می گردد، از آن جهت که به تعبیری محل تجلی زیبایی خداوندی ست . از سویی

دیگر صفت هر جوان زیبا رویی ست که موجب بر انگیختن شهوت در بیننده شود :

خرابت کند شاهد خانه کن

برو،خانه آباد گردان به زن! ... (سعدی)

 در این معنی، غالبا بجای شاهد، از واژۀ "امرد" استفاده می شود . و اگر منظور از شاهد،

زنی زیبا باشد، سخن را به شیوه ای بیان می کنند که جنسیت زنانه از آن دریافته شود:

" شاهدی بجوی تا عاشق شوی..جمال های لطیف زیر چادر بسیارست" (مقالات شمس)

واما در بیت سنایی شاهد به معنای عارفی ست که دل را محل تجلی صفات حق کرده و

صفت آیینه دارد .معنای بیت چندان ژرف است که در قالب شرح نمی گنجد . 

از آنجا که بنای این مقالات براختصار است به ذکر دونمونه از غزلیات وی بسنده می شود.

یکی از جنبه های عشق افلاطونی معشوق پرستی ست،چراکه زیبایی ش تجلی زیبایی

خداوندی ست :"معشوق مثل خدایان مورد پرستش عاشق واقع می شود و چون نهادش

نیک است، او هم به عاشق مایل می شود" (1)

قصۀ یوسف مصری همه در چاه کنید

ترک ِ خندان لب ِ من آمد،  هین! راه کنید! [برایش راه باز کنید]

سخن ِ حور و بهشت و مه و مِهر و شب و روز

چون بدیدید جمالش، همه کوتاه کنید!

اول ِ وقت ِ نماز ست ، نماز آریدش

پیش، کز کاهلی ِ بیهده بیگاه کنید 

چون غزل های سنایی ز پی ِ مجلس ِ اُنس

لقب ِ او طرب افزای و تعب کاه کنید !

در عشق افلاطونی ، نخست زیبایی ظاهری معشوق است که بر عاشق سایه می افکند ، تا

بتواند دیدن زیبایی خدایان را تاب آورد . از این رو اگر عاشق شعری برای بیان این زیبایی بسراید 

به جز استفاده از واژگان مشترک با عشق زمینی وسیلۀ بیان دیگری ندارد . یعنی برای شنوندۀ

شعر وی هر دو معنی عشق زمینی و الهی روی نشان می دهد و بستگی به ظرافت طبع وی

و حال و هوای نفسانی او دارد تا کدام معنی را دریابد .

ای بت ِ سنگ دل ِ سیم تَنَک!

دلبر ِ شوخک ِ شیرین سخنک!

حَبَشی زلفک ِ تُرکانۀ تو

تنگ، چون چشمکِ ترکان، دهنک

چون کند از تن ِ نازُکت،سلاح

که گران است بر او پیرهنک

دل ِ مسکین من از دور بدوخت

آن سیه کژدمک ِ نیش زنک 

چون فروزند ز زرگون کمرت

من سپارمش، ازاین دل، خَوَ نَک 

مشاهده می شود سنایی تمام ابیات را با کاف تحبیب آورده است تا میزان محبت به معشوق

را بیشتر بنمایاند .معشوق ظاهرا ترکی لشکری ست که کمریندی زرین بر میان دارد و شاعر

می خواهد از پاره های دل خویش برآن "خَوَنک" یعنی قطعات کوچک عقیق بنشاند . این ترک 

تنگ چشم بنا بر گزارش استاد کدکنی الزاما به معنی ترک زبان نیست .....، "بلکه به معنی

قومی ست که در مرزهای شرقی ایران می زیسته اند و به یکی از زبان های ترکی شرقی 

سخن می گفته اند .... در این بیت حافظ نیز، نظر به همان اقوام ترک ماوراءالنهر و چین ست

به تنگ چشمی ِ آن ترک لشکری نازم

که حمله بر من ِ درویش ِ یک قبا آورد " (2)

باری ، این معشوق لشکری در چشم عاشق تنی سیمین و لطیف دارد چندان که پیراهن

معمولی هم برایش خشن است تا چه رسد به سلاح های سنگینی که برخود آویزان کرده

 است . به هر حال ادب صوفیانۀ کهن مالامال از اغراق های رمزی شاعرانه ای ست که با

توجه به بیانات افلاطون در بارۀ عشق قابل تعبیر و تفسیر ست 

(ادامه دارد )

زیرنویس:

1 : چهار رساله افلاطون ، ترجمه دکتر محمود صناعی ، ص 142

2 : شفیعی کدکنی ، محمد رضا ـ در اقلیم روشنایی ، ص 220

 

دیدار معنوی مثنوی ــ عشق افلاطونی (5)

دیدار معنوی مثنوی

 

عشق افلاطونی (5)

بعضی زمینه های پذیرش آن درعرفان اسلامی

درفسلفه، وازۀ ترکیبی "عشق افلاطونی" Platonic Love را مدتها پس از وی یک روحانی کاتولیک ایتالیایی

 بنام مارسیلو فیچینو Marsillo Ficino در قرن پانزدهم میلادی رواج داد.  آنچه بعدها به نام عشق افلاطونی

در مسیحیت و اسلام گسترش یافت،  آمیزه ای ست ازنظرات افلاطون و تعالیم عرفانی "پلوتین"،فیلسو ف

نو افلاطونی .او با  آشتی دادن اندیشۀ افلاطون و ارسطو و در آمیختن آن با فلسفۀ اشراق در ایران باستان

 و سروده های وحدت وجودی اوپه نیشادها، شناخت شهودی ِحقیقت را مطرح ساخت و مورد توجه فراوان

فلاسفه و عارفان مسیحی و مسلمان قرار گرفت. به این ترتیب که بخش عمده ای از فلسفۀ یونان باستان

از طریق ترجمۀ آثار پلوتین به متفکران عرب و پس از آن به جهان غرب رسید. فارابی و بخصوص ابن سینا با 

اثر معروف خود"رسالة العشق" موجب شناسایی آراء افلاطونی عشق در جهان اسلامی شدند . اما اشتباه

است اگرعشق معنوی و یا جنسی میان مردان در جوامع اسلامی را تنها بر اثر آشنایی با اراء افلاطونی آن

بدانیم. در بعضی منابع آورده اند همجنس گرایی در میان یونانیان معمول بود و ایرانیان  از آن بی خبر بودند .

بعنوان دلیل، سخن مدعوین رسالۀ ضیافت را آورده اند که برایرانیان طعنه می زدند،چون در آمیختن مردان با

 یکدیگر را پاس نمی دارند،از شناخت زیبایی و لطافت طبع بی نصیبند و در سیاست مستبد. برخی محققان

هم ادعا کرده اند غلامبارگی و همجنس بازی بر اثر حملۀ مغول به جوامع اسلامی راه پیدا کرد. اما مشاهده

می شود در هر نقطه جهان که نظام طبقاتی و برده داری برقرار بوده است،بهره کشی جنسی از بردگان و 

 فرودستان از هر دو جنسیت، رواج داشته است .  مثلا در قابوسنامه، عنصرالمعالی کیکاووس بن وشمگیر 

از خاندان آل زیار در گیلان و مازندران ــ قرون چهارم و پنجم هجری ــ به فرزندش توصیه می کند که:

"  ازغلامان و زنان، میل خویش به یک جنس مدار تا از هر دوگونه بهره ور باشی و از دو گونه یکی دشمن تو 

نباشند "(1) در آن قرون هنوز مغول به ایران حمله نکرده بود تا انحطاط اخلاقی با خود بیاورد. آنان تنها آنچنان

را آنچنان تر کردند . در پایتخت اسلامی ،بغداد هم پاسداران شریعت برای آسان تر کردن کار امرا و لشکریان 

احکام قرآن را دور زده اعلام کردند اجرای حد شرعی در مورد لواط با غلام مملوک لازم نیست، زیرا غلام و 

کنیز در عداد اموال ناطق اند، در کنار اموال صامت یعنی اشیاء . مالک مال، هرچه با آن کند مباح است.(2)

یعنی تنها لواط با غلام دیگران گناه است. صوفیه نیز از جانبی دیگر به توجیه لواط خواجه و غلام پرداختند .

مثلا محبت سلطان محمود به ایاز را نمونه ای از عشق عذرا قلمداد می کردند .خود سلطان هم البته میان 

رعایت شرع و زور هوس سرگردان بود.چنانکه در چهار مقالۀ عروضی گزارش داده اند شبی محمود کاردی

بدست ایازداد تا زلف دراز خود را کوتاه کند که تاب از سلطان ربوده بود . ایاز چنان کرد . روز بعد که مستی 

ازسر محمود پرید و بیدار شد، با دیدن موی کوتاه بر ایاز آرام و قرار نداشت و پشت دست می گزید . (3) 

از جانب دیگر نقش بسیاری مراکز تجمع قلندران و عیاران در ترویج هم جنس گرایی نباید از نظر انداخت .

به نظر می رسد وجود تشابهاتی میان ادبیات اسلام نخستین با "عشق افلاطونی" زمینه ساز پذیرش آن 

 در میان عارفان و خواص جوامع مسلمان شده باشد.برای مثال تجلی زیبایی الهی در  یوسف پیامبر و یا

تمثل جبرئیل بصورت "دحیۀ کلبی" برادر رضاعی پیامبر اسلام ، ــ که در زیبایی ضرب المثل اعراب شده

بود ــ و یا سخن از غلامان زیبا روی بهشتی ( غِلمان)که در آخرت خدمتگزار مومنان اند، و حتی به خانۀ

لوط پیامبر در آمدن فرشتگان در قالب جوانان زیبا روی، ــ  که در قرآن نقل است ــ به هر گونه عشق الهی

صورتی مرد مدارانه می داد که با نظرات افلاطونی عشق، همخوانی داشت .حدیث بسیار معروف و بحث

 انگیزی هم آورده اند "رأيت ربي في صورة شاب أمرد له وفرة جعد قطط في روضة خضراء

[دیدم خدایم را در صورت نوجوانی بی ریش با موهای مجعد، در باغی سرسبز] که بر غلظت این

تایید افزوده است . با وجود این درست نیست اگر عشق شمس و مولوی به نوعی کپیه برداری از عشق

افلاطونی تعبیر شود . هر چند این دو نوع عشق همانندی هایی دارند،ولی بازموارد اختلاف کم نیست . 

از آن جمله می توان گفت خدای واحد هستی بخش در عرفان اسلامی که موجب اتحاد عاشق و معشوق

می گردد و احوال دل عاشقان را بدست گرفته است،در نظرات افلاطونی عشق حضوری ندارد . در عشق

میان مرید و مراد،پیرعارفی واصل و کامل است که برای وصل سالک به معشوق الهی وی را نشان گرفته

راه می برد و زمانی هم که دید سالک به حد کافی قدرت رویارویی با منشاء عشق را دارد خود را از میانه

بر می گیرد و رخت بر می بندد .اگر غیبت ناگهانی شمس تبریزی پیش نمی آمد شاید مثنوی معنوی 

ناسروده می ماند . و به تعبیری مولانا نیز در پایان، ناگهان از سرودن مثنوی دست باز داشت تا خوانندۀ

عارف ــ اگر حضرت عشق او را طلب کندــ خود به درگاهش راه یابد :

چیز دیگر ماند اما گفتنش 

با تو روح القدس گوید بی من اش

نی، تو گویی هم به گوش ِ خویشتن 

نی من و نی غیر من ، ای هم تو من !      

(ادامه دارد )                          

 

زیر نویس ها :

1 : قابوسنامه به تصحیح دکتر یوسفی، ص 85

2 : نک، طبقات الشافعیه السبکی ج3 ، ص18 به نقل از تاریخ اجتماعی ایران ، مرتضی راوندی 

3 : چهار مقاله، نظامی عروضی، ص55 به تصحیح دکتر محمد معین