دیدار معنوی مثنوی __ سوراخ دعا

دیدار معنوی مثنوی

سوراخ دعا

گفت شخصی :« خوب وِرد آورده ای

لیک سوراخ ِ دعا گم کرده‌ای ....۴/۲۲۲۲

بسیاری از ضرب المثل های رایج در زبان فارسی برگرفته از مطالبی ست که در حکایات،

سینه به سینه نقل شده است. حتی در بسیاری موارد می‌توان سرچشمهٔ ضرب المثلی را

از آثار بزرگان ادب و فرهنگ بدست آورد. ضرب المثل طنزآلود « سوراخ دعا را گم کردن»

یکی از آن هاست که ظاهرا نخستین بار در «مقالات شمس» آمده ست :

« اگر این نصرانی صد روز سخن گوید ملول نشوم /// چندان علم‌ها می‌داند و هیچ صلاح ِ

کار خود نمی‌داند . //// سوراخ غلط کرده ست. اَرِحنی رایحةَ الجنَّه ( رایحهٔ بهشت را برسان)

به وقت ِ استِنجا (طهارت ِ مقعد) می‌گوید.دعا راست است؛ سوراخ غلط کرده ! »‌ ص۳۰۹

مولانا همین مضمون را در دفتر چهارم مثنوی چنین آورده است : (برگزیدهٔ ابیات)

در وضو هر عضو را وِردی جدا

آمده ست اندر خبر؛ بهرِ دعا

چون که استنشاق ِ بینی می‌کنی

بوی جَنّت خواه از ربِّ غنی

چون که استنجا کنی ، وِرد ِ سُخُن

این بُوَد: « یارب تو زاینم پاک کن

دست ِ من این جا رسید؛ این را بشست

دستم اندر شستن ِ جان ست سست »

آن یکی در وقت ِ استنجا بگفت

که : « مرا با بوی ِ جَنَّت دار جفت » ...

گفت شخصی : «خوب وِرد آورده‌ای

لیک سوراخ ِ دعا گم کرده ای

بوی گل بهر ِ مشام ست ای دلیر

جای آن بو نیست این سوراخ ِ زیر ...

این دعا چون ورد ِ بینی بود؛ چُون

وردِ بینی را تو آوردی به کون؟ »

اما منظور مولانا از آوردن این طنز بسیار فراتر می‌رود. وی طعنه‌ای سخت بر حماقت ِ عوام

می ‌زند،که دانسته و ندانسته در برابر مغروران ِ متوهم که خود را بزرگ می‌پندارند اظهار مهر

و دوستی می‌کنند اما با کسانی که اهل معرفتند و خداشناس به تکبّر رفتار می‌کنند. مولانا

ابلهان را چون مقعدی به تصویر می‌کشد، که هرچه بیشتر با آب ِ سلام و ثنا بشویندشان؛

باز هم رایحهٔ بوستان ِ خیر و دوستی نمی دهند و گند ِ تفرعن ِ آنان دماغ را آزار می‌دهد:

ای تواضع برده پیش ِ ابلهان

وی تکبّر برده تو پیش ِ شهان

آن تکبّر بر خسان خوب ست و چُست

هین؛ مرو معکوس؛ عکسش بند ِ توست ...

و دیگر تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل

دیدار معنوی مثنوی  ـــــ  دیدار مثنوی

دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی

مثنوی خواندی چنان بگریستی

زار گویی در میان؛ خود نیستی

هین بر آ از خویش و در نِه یک قدم

تا ببینی لذت ِ ذوق ِ عدم

موج ِ اوج ِ مثنوی خیزد کنون
شد «قرار- آرام» و باز آمد جنون
موج ها از اوج ها بر شانه ات ،
می شود آوار و کوبد خانه ات .
کشتی ِ جان را فرو ریزد ز هم
هوش و حیرت را در آویزد به هم .
تا شنا دانی ، همی جان می کنی
دست و پا بیهوده درهم می زنی
در شنا ، نا آشنا شو با شنا ،
تا کند موجش به مرگت آشنا ....

- بحر استغنا ست این؛ خود را مبین

غرق ِ آبی؛ دم فرو کش؛ پس نشین

همچو ماهی جملگی آواز شو

آب را خوان از برَش غمّاز شو _ (۱)


پس به سر ، موجش تو را ساحل برد
این قرار و خواب ، کی عاقل برد ؟
حضرت ِ معشوق در خواب آیدت
گویدت : " درکش ! می ِ ناب آمدت !
قصد ِ من این بود از آغاز ِ کار ،
عاشقی چون تو در آید پر شرار
خان و مان و هستی ش ویران کنم
وآنگهش بر خوان ِ خود مهمان کنم
آن "اناالحق" گوی را سامان دهم
شور ِ مستی ِ و ِ را ، پایان دهم
هم شوم چشم ِ وی و هم گوش ِ او
هم زبانش ، هم روان و هوش ِ او
پر گشاید در من و حیران شود
عاقبت ، آرام یابد ، جان شود
یا امانت دار ِ من ، داخل بیا ! (۲)
عقل را بیرون بنه ، جاهل بیا !
صد هزاران تا هزاران سال و ماه ،
رفتگان ، وآیندگان پویند راه ،
تا یکی در کوی من مأوی کند !
تا دلش را داغ ِ من رسوا کند
آینه گشتم که مدهوشم شوی !!
خیره گردی ، خام و خاموشم شوی
بیش از این در آینه ، حسنت مبین !
از تو زیبا گشته ام ، ما را ببین ! "

محمدبینش (زیبا روز)

۱ : بیت اشاره دارد به عمل تنفس ماهی؛ که با هر بار فروخوردن آب گویی همین واژه

با حرکت دهان نشان داده خبر از سرمایهٔ زندگیش می‌دهد.

۲ : تاویلات متفاوتی از «امانت» الهی شده ست.به نظر می‌رسد تعبیر خواجهٔ‌ شیراز

به «عشق» زیبنده ست؛ چرا که هیچ آفریده ای جز انسان استعداد دریافتش را ندارد:

فرشته عشق نداند که چیست؛ ای ساقی!

بخواه جام و شرابی به خاک ِ آدم ریز ...