دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی

مثنوی خواندی چنان بگریستی

زار گویی در میان؛ خود نیستی

هین بر آ از خویش و در نِه یک قدم

تا ببینی لذت ِ ذوق ِ عدم

موج ِ اوج ِ مثنوی خیزد کنون
شد «قرار- آرام» و باز آمد جنون
موج ها از اوج ها بر شانه ات ،
می شود آوار و کوبد خانه ات .
کشتی ِ جان را فرو ریزد ز هم
هوش و حیرت را در آویزد به هم .
تا شنا دانی ، همی جان می کنی
دست و پا بیهوده درهم می زنی
در شنا ، نا آشنا شو با شنا ،
تا کند موجش به مرگت آشنا ....

- بحر استغنا ست این؛ خود را مبین

غرق ِ آبی؛ دم فرو کش؛ پس نشین

همچو ماهی جملگی آواز شو

آب را خوان از برَش غمّاز شو _ (۱)


پس به سر ، موجش تو را ساحل برد
این قرار و خواب ، کی عاقل برد ؟
حضرت ِ معشوق در خواب آیدت
گویدت : " درکش ! می ِ ناب آمدت !
قصد ِ من این بود از آغاز ِ کار ،
عاشقی چون تو در آید پر شرار
خان و مان و هستی ش ویران کنم
وآنگهش بر خوان ِ خود مهمان کنم
آن "اناالحق" گوی را سامان دهم
شور ِ مستی ِ و ِ را ، پایان دهم
هم شوم چشم ِ وی و هم گوش ِ او
هم زبانش ، هم روان و هوش ِ او
پر گشاید در من و حیران شود
عاقبت ، آرام یابد ، جان شود
یا امانت دار ِ من ، داخل بیا ! (۲)
عقل را بیرون بنه ، جاهل بیا !
صد هزاران تا هزاران سال و ماه ،
رفتگان ، وآیندگان پویند راه ،
تا یکی در کوی من مأوی کند !
تا دلش را داغ ِ من رسوا کند
آینه گشتم که مدهوشم شوی !!
خیره گردی ، خام و خاموشم شوی
بیش از این در آینه ، حسنت مبین !
از تو زیبا گشته ام ، ما را ببین ! "

محمدبینش (زیبا روز)

۱ : بیت اشاره دارد به عمل تنفس ماهی؛ که با هر بار فروخوردن آب گویی همین واژه

با حرکت دهان نشان داده خبر از سرمایهٔ زندگیش می‌دهد.

۲ : تاویلات متفاوتی از «امانت» الهی شده ست.به نظر می‌رسد تعبیر خواجهٔ‌ شیراز

به «عشق» زیبنده ست؛ چرا که هیچ آفریده ای جز انسان استعداد دریافتش را ندارد:

فرشته عشق نداند که چیست؛ ای ساقی!

بخواه جام و شرابی به خاک ِ آدم ریز ...