دیدار معنوی مثنوی ــ اختیار نزد عاشقان الهی

دیدار معنوی مثنوی 

"اختیار" نزد عاشقان الهی 

بیا ساقی می ما را بگردان

بدان می این قضاها را بگردان 1

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان 2

زمینی خود که باشد با غبارش

زمین و چرخ و دریا را بگردان 3

نیندیشم دگر زین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان 4

اگر من محرم ساغر نباشم

مرا لا گیر و الا را بگردان 5

اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی

دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان 6

شرابی ده که اندر جا نگنجم

چو فرمودی مرا جا را بگردان 7

(تفسر اجمالی ابیات)

ابتدا مقدمه ای لازم است :

همچنین بحث است تا حشر ِ بشر

در میان ِ جبری و اهل ِ قَدَر

جبر را ایشان شناسند ای پسر

که خدا بگشادشان در دل بصر

مولانا بحث و اختلاف میان دو جریان فلسفی جبرگرایی و اختیار گرایی را البته انکار نمی کند اما آن

را کنار می نهد تا نشان دهد این قضا و قدری که منظور عارفان است بکلی با قیل و قال فلسفی و

مدرسی متفاوت است .جبری را که او در این دیدگاه مطرح می کند از استهلاک ارادۀ عارف در اراده

خدا بر می خیزد .بنا بر این چنین جبری ،عین اختیار است . 

و اما ابیات این غزل گفت و گوی شاعر است با پیری حق شناس که با اراده ای الهی بعنوان معشوق

به هدایت عاشق خویش برخاسته ،می معرفت به وی می چشاند و او را مختار سرنوشت می سازد.

اکنون سالک می تواند به نیروی عشقی که به وی دارد در جریان قضاو و قدر الهی خرق عادت کند و 

نیک بخت گردد . گویی طنین  بیت خواجۀ شیراز است که می سراید:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش بر اندازیم 

با این تفاوت که بادۀ حافظ انگوری ست و ساقی، زیبا رویی زمینی ولی از آن مولانا ساقی شمس

تبریز است و می او الهی . با توجه به این پیش گفتار، شرحی کوتاه بر ابیات غزل می آوریم :

در ادب صوفیه غالبا چنین معمول است که ساقی را معشوقی آشنا با ظرائف طریقت و دستگیرندۀ

عاشقان در نظر می گیرند. البته به شرطی که عاشق ادب ورزد و از جفاها ی معشوق راضی باشد.

بیت اول: ای ساقی بیا و می را در مجلس شرابخواران به گردش در آور و با آن قضای بد الهی را از ما

دور فرما ! ــ قضا سرنوشت هر یک از موجودات در اندیشۀ حضرت حق است و قَدَر، ظاهر شدن حکم

قضا در زمان و مکان خاص. منظور شاعر آن است که مست عشق بر قضا و قدرالهی خرده نمی گیردـ.

بیت دوم: شاعر پند می دهد که :اگر می خواهی جریان قضای الهی را دگرگون کرده ــ طرحی نو در

اندازی ــ ، شراب پاک الهی را به گردش در آور و از عشق مست و بی عقل محاسبه گر شو!

بیت سوم: جایی که نیروی عشق می تواند زمین و دور زمان و دریاها را به حرکت در آورد، دیگر چه

جای زمینی که از خاک و غبار ساخته شده است. نجوم زمان مولانا زمین را در مرکز افلاک ثابت فرض

می کرد و افلاک را گرد بر گرد زمین در حال گردش . 

بیت چهارم : نیندیشم دگر زاین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان 

دیگر نگران این دیوانۀ مجنون نیستم .سودا خورده یعنی سودا زده و دیوانه . مولانا اشاره به 

وجود خودش دارد . بیا و دریای دیوانگی را وازگونه ساز و بر سر ما بریز . دیوانه ترم کن !

بیت پنجم : اگر من محرم ساغر نباشم/ مرا "لا" گیر و "الّا" را بگردان !  

به عبارت قرآنی " لا اله الا الله" که بخشی ست از آیه نوزده سوره محمد : " نیست خدایی بجز الله"

اشاره شده است . می فرماید در این شرابگساری اگر همدم جام شرابت نباشم وتحمل سرکشیدن

آن را نداشته باشم،مرا هیچ فرض کن و "مگر" را مبدّل کن . توضیح آن که در این عبارت قدسی، بجز 

الله هیچ چیزی وجود ندارد . لا علامت نفی است "اله" وجود خارجی ندارد و "الا" مدخلی ست برای

اثبات الله . بنا بر این میان نفی ِ اول عبارت و اثبات ِ الله، الا واسطه است . همین الا ، اشاره به وجود

برزخی عارف دارد که در پی وصال به حق و تبدّل ِ وجه حیوانی خویش است. 

بیت ششم : اگر کژ رفت این دل ها زمستی/ دل ِ بی دست و بی پا را بگردان  

اگر دل این عشاق مجازی بر اثر مستی عشق به راه خطا رفت و مثلا عاشق در همان خلسۀ عشق

زمینی به جا ماند، دل بی دست و پای او را که چون گوی در خم چوگان توست بغلطان و به حق رسان.

بیت هفتم : شرابی ده که اندر جا نگنجم/چو فرمودی مرا جا را بگردان .

حالا که فرمان می دهی جایت را تغییر بده و پیش تر بیا ،مرا چنان شراب ناب بنوشان که از مستی توان

برخاستن نداشته باشم، . توضیح آن که در مجالس می گساران ،  عاشقان سینه چاک ساقی زودتر از

دیگر میخواران حضور می یافته اندتا بتوانند هر چه نزدیک تر به او نشسته، بهتر در روی او خیره شوند و

لذت ببرند .افزون بر آن شاید لطف ساقی شامل حالشان شده می بیشتری دریافت کنند . از طرف دیگر

ساقی زبل و ناقلا ، معمولا ثروتمندان و والامقامان را در صفوف نخستین می نشانید تا در ازای دلبری و

همجواری بیشتر، سکه ای ،چیزی از کسی بستاند . هرچند رسم رندی بر این بود که همه را یکسان

بنگرد و به یک اندازه شراب رساند . چنان که خواجۀ شیراز هم در بیتی پر ایهام سروده است :

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند ... 

پایان   

 

 

دیدار معنوی مثنوی ــ حکایت فقیه ِبزرگ دستار

دیدار معنوی مثنوی

 

حکایت فقیه فراخ دستار 

خلاصۀ حکایت :

فقیه نمای مکاری عمامه اش را با کهنه پاره ها ستبر و بزرگ کرده بود تا با یک تیر دو نشان بزند .هم

مردم کوچه و بازار او را دانشمند تر از دیگر فقها بپندارند و هم این که از مساجد فتوح بیشتری دریافت

کند . ــ منظور آن هدایای مالی ست که مردم به مراکز مذهبی می دادند و نه به معنی گشایش درون

 در عرفان ــ او سحری رو به مسجدی در حرکت بود که دزدی به عمامه اش هجوم آورد و آن را از سرش

در ربود . فقیه فریاد می زد :"های! باز کن ببین چه می بری آن وقت فرار کن "

باری ،منظور مولانا از این حکایت بی ارزشی متاع دنیا ست که نباید در جمع آن حرص ورزید . و یا کنایه

از بی حاصلی اندیشه هایی ست که مانع ادراک حقیقت می شوند و  صاحب آن را از خداوند دور و دور

تر می کنند . طعنه ای ست سخت آشکار به شریعت زدگان دگم اندیش  داستان وقتی جذاب می شود

که بدانیم در آن دوران فقیهان عمامۀ بزرگ تر از معمول بر سر می گذاشتند . حتی بعضی از آنان نقدینه

های خود را در دستار پنهان می کردند . (1) اینک برگزیدۀ ابیات از دفتر چهارم مثنوی :
 

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود

در عمامهٔ خویش در پیچیده بود

ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته

ظاهرا دستار از آن آراسته

ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت

چون منافق اندرون رسوا و زشت

پاره پاره دلق و پنبه و پوستین

در درون آن عمامه بد دفین

روی سوی مدرسه کرده صبوح

تا بدین ناموس یابد او فتوح

در ره تاریک مردی جامه کن

منتظر استاده بود از بهر فن

در ربود او از سرش دستار را

پس دوان شد تا بسازد کار را

پس فقیهش بانگ برزد کای پسر

باز کن دستار را آنگه ببر

این چنین که چار پره می‌پری

باز کن آن هدیه را که می‌بری

چونک بازش کرد آنک می‌گریخت

صد هزاران ژنده اندر ره بریخت

زان عمامهٔ زفت نابایست او

ماند یک گز کهنه‌ای در دست او

بر زمین زد خرقه را کای بی‌عیار

زین دغل ما را بر آوردی ز کار

زیر نویس

1 : نک، شرح مثنوی معنوی ــ ر.ا.نیکلسون ، دفتر چهارم بیت 1578 به بعد .ترجمه لاهوتی

دیدار معنوی مثنوی ــ دانۀ معنی

دیدار معنوی مثنوی 

 

دانۀ معنی

ای برادر قصه چون پیمانه ای ست

معنی اندر وی مثال ِ دانه ای ست 

دانۀ معنی بگیرد مرد ِ عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل ... 

مولانا همچون دیگر خردمندان تاریخ ،منظور از نقل افسانه ها و حکایات اعجاب انگیز را بهره مندی از

معنا و مقصود آن ها می داند، و کاری به بحث های بی پایان موافقان و مخالفان اتفاق افتادن حوادث

مطرح شده در آن ها ندارد. مثلا در دفتر دوم مثنوی از پادشاهی دهان بین و بی خرد می سراید که

کسی را برای جست و جوی درخت جاودانگی به جانب هندوستان می فرستد . عاقبت پس

از سال ها جست و جوی بیحاصل قصد بازگشت از هندوستان می کند. اینک برگزیدۀ ابیات:

گفت دانایی برای داستان

که درختی هست در هندوستان

هر کسی کزمیوۀ او خورد و برد

نه شود او پیر، نه هرگز بمرد

پادشاهی این شنید از صادقی

بر درخت و میوه اش شد عاشقی

قاصدی دانا ز دیوان ِ ادب

سوی هندوستان روان کرد از طلب

سال ها می گشت آن قاصد از او 

گرد هندوستان برای جست و جو

هر که را پرسید،کردش ریشخند

کین که جوید، جز مگر مجنون ِ بَد؟

قاصد ِ شه، بسته در جُستن کمر

می شنید از هرکسی نوعی خبر

چون بسی دید اندر آن غربت تعب

عاجز آمد آخِرُ الامر از طلب

کرد عزم ِ بازگشتن سوی شاه 

اشک می بارید و می برّید راه ... 

سپس چنین اتفاق افتاد که در راه بازگشت با پیری عارف هم سفرشد و مشکل خود را از او

پرسید. پیر گفت منظور از این حکایت، دانشی ست که برای صاحبش جاودانگی ببار می آورد: 

شیخ خندید و بگفتش : ای سلیم!

این درخت ِ علم باشد در علیم

تو به صورت رفته ای ، گم گشته ای

زآن نمی یابی که معنی هِشته ای

پس از آن مولانا بحثی عارفانه را از زبان شیخ مطرح می کند و منظور از واژۀ علم را اشاره به

ذات پروردگار تفسیر می کند :

گه درختش نام شد، گاه آفتاب

گاه بحرش نام شدف گاهی سحاب

آن یکی کِش صد هزار آثار خاست 

کمترین آثار او عمر ِ بقاست 

گر چه فرد است او ، اثر دارد هزار 

آن یکی را نام شاید بی شمار 

تو چه بر چفسی بر این نام درخت

نا بمانی تلخ کام و شور بخت ؟

در گذر از نام و بنگر در صفات 

تا صفاتت ره نماید سوی ذات 

اختلاف خلق از نام اوفتاد 

چون به معنی رفت ، آرام اوفتاد 

می فرماید در ذات حق اندیشه مکن بلکه در آثار او که این جهان خلقت و نظم آن باشد بنگر

 تا از صنع به صانع برسی. سپس حکایت نزاع آن چهار نفر می آید پارسی زبان و عرب و ترک

و رومی که زبان یکدیگر را نمی فهمیدند اما همگی بدنبال یک مقصود بودند، خوردن انگور .

گویی جنگ بی مورد ِمذاهب ِ متفاوت است که معنی و مقصود واحد ست اما پیروان هر یک

تنها شیوۀ آشنای خود را بهترین می دانند.