دیدار معنوی مثنوی ــ دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (19)

دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (19)

مولانا پس از پایان سخن آن پیر روشن ضمیر، رو به حاضران مجلس کرده و ادامه می دهد: از بیت 3794

این سزای آن که تخم ِ جهل کاشت

و آن نصیحت را کَساد* و سهل داشت 35

اعتمادی کرد بر تدبیر ِ خویش

که برم من کار خود با عقل پیش 36

نیم ذرّه؛ زآن عِنایت به بوَد

که ز تدبیر ِ خرد، سیصد رَصَد 37

ترک ِ مکر ِ خویشتن گیر ای امیر!

پا بکَش ؛پیش ِ عنایت، خوش بمیر 38

این به قدر ِ حیلۀ معدود* نیست

زاین حیَل تا تو نمیری سود نیست 39

(تفسیر اجمالی ابیات)

ابیات 35 و 36 :*کساد، از رونق افتاده

این پاداش عمل کسی ست که بذر نادانی کاشت.نصیحت آن شاه را آسان و از رونق افتاده و بی خریدار

پنداشت و اعتنایی نکرده با خود گفت مشکلات را با یاری عقل و تجربۀ خویش آسان خواهم کرد .

ابیات 37 الی 39: *رَصَد، به معنای مصدری یعنی چشم داشتن و مواظب کسی بودن ؛

رصد ستارگان .و به معنای غیر مصدری،معرّب ِ " رَسَد" یعنی بهره و نصیب.(6)* معدود،به

شمار در آمده؛محاسبه شده.

ذرّه ای از لطف و توجه پروردگار [برای حل مشکلات و بخصوص این مشکل ِ رسیدن به شاهزادۀ چینی]

برتر از چه بسیار بهره مندی از خرد جزیی ست. ای امیر! [ مولانا انسان مغرور از عقل را به تمسخر امیر

می خواند، و یا می توان "امیر" را خطاب به شاهزادگان از جانب آن پیر ِ بصیر دانست ـ] چاره گری عقلانی

خود را کنار بگذار و در برابر توجه خداوندی خود را بکش. [ اراده ات را در ارادۀ حضرت حق غرقه ساز] زیرا ،

حل این مشکل از اندازۀ محاسبه شدۀ عقلانی بسی فرا تر است.[ یعنی با عقل جزیی نمی توان به حل

مشکل عشق پرداخت، هر چند وجود عقل جزیی یا تجربی در نظام خلقت منظور شده است] ولی تا این

ترفندهای عقلانی را دور نریزی و نمیری،سودی از سودای خود نمی بری.

پس از آن مولانا برای باز نمودن مرگ اختیاری یعنی از بین بردن ارادۀ خود در ارادۀ خداوندی و توکّل کامل

به او، حکایت حاکم بخارا را مثال می زند:

در بخارا خوی ِ آن خواجیم اجل

بود با خواهندگان حسن ِ عمل

وی حاتم طایی زمان خود بود و هر روز به حاجتمندان و مسکینان مال و زر می رسانید. اما به شرط آنکه

فقرا نزد او پیش نیایند و حاجت خود را بر زبان نیاورند،بلکه او بر صف آنان می گذشت و با دانشی درونی

مقدارنیاز هر کدام را تشخیص می داد. تا روزی فقیهی حریص حاجت خود را بیان داشت و از عطای وی

محروم گشت. روز دیگر لباسی مندرس پوشید و وقتی دگر جامۀ پشمینه و زمانی هم چادر بر سرکرد ،

اما هر بار شناخته شده و حیله اش در نمی گرفت. تا این که نزد کفن خواهی رفته ــ کسی که از مردم

اعیان، مالی برای کفن و دفن مردگان ِ بی کس و کار جمع می کند ــ گفت مرا کفن پیچ بر سر راه حاکم

قرار بده تا مرده فرض کرده سکه ای اندازد. هر چه داد با هم نصف می کنیم . چنان کردند . حاکم بر او

گذشت و وی را مرده انگاشته، سکه ای بر کفن افکند. فقیه از ترس آن که نکند کفن خواه آن را در رباید، :

مرده از زیر ِ نمد بر کرد دست

سر برون آمد پی ِ دستش ز پست

گفت با صدر جهان : "چون بستدم؟

ای ببسته بر من ابواب ِ کرم ! "

گفت : "لیکن تا نمردی ای عَنود!

از جَناب ِ من ، نبردی هیچ جود " ...

صدرِ جهان بخارا گفت ای ستیزه گر ِ لجوج! تا نمردی، از درگاه ما بخششی به تو نرسید ! سپس مولانا

به نتیجه گیری از این حکایت کوتاه پرداخته، یکی از ارکان عرفان را بیان می دارد:

سِرّ ِ مُوتُوا قَبلَ مَوتٍ این بود

کز پس ِ مردن غنیمت ها رسد

غیر مردن هیچ فرهنگی دگر

در نگیرد با خدای، ای حیله گر !

بیت نخست اشاره دارد به عبارتی که اکثر صوفیه آن را جزو احادیث نبوی می دانند: (بمیرید، پیش از آن

که میرانده شوید) منظور همان مرگ اختیاری، یعنی از بین بردن ارادۀ خود در ارادۀ خداوند است.(7) و در

بیت دوم فرهنگ به معنای ادب و دانش و حیله به معنای چاره و تدبیر است. می فرماید، ای چاره جو !

غیر از مرگ اختیاری هیچ تدبیری برای رسیدن به بخشش ــ و نه بخشایش ــ الهی نداری .

یک عِنایت، بِه ز صدگون اجتهاد

جهد را خوف است از صد گون فَساد

و آن عنایت هست موقوف ِ مَمات

تجربه کردند این ره را ثِقات* (کسانی که اندیشه وکردارشان مورد پذیرش مردم ست)

[ در راه رسیدن به عطای الهی ] یک مدد از جانب حق،به صدها کوشش ِ فردی برتری دارد؛ زیرا در این

گونه مجاهدات ِ شخصی، موارد فراوانی از تزویرات نفس امّاره پیش می آید ــ مثل زهد فروشی و غرور

و طلبکاری از خدا و غیر آن ــ که حاصل انجام ِ مناسک دینی را تباه می سازد. و آن دستگیری الهی نیز

مشروط به مرگ ارادی ست . راستکاران ِ رستگار ، واقعیّت ِ موت ارادی را تجربه کرده اند ، و حتی ،

بلکه مرگش بی عنایت نیز نیست

بی عنایت، هان و هان جایی مه ایست !

آن زمرّد باشد این افعیّ ِ پیر

بی زمرّد، کی شود افعی ضَریر؟

مرگ ِ ارادی و یا اجباری سالکان ِ توکل کننده بر خدا، بستگی به همین عنایت الهی دارد . پس آگاه باش

و در مرحله ای از مراحل سلوک در جا مزن . چرا که دستگیری و هدایت خداوندی مانند زمردی چشم ِ مار

نفس امّاره را کور می سازد. [ در باور قدما گرفتن زمرد در برابر چشم افعی او را کور می کرد.]

پس از آن مولانا حکایتی دیگر آغاز می کند تا حاضران با معنای عنایت حق آشنا تر گردند .

ادامه دارد

کتاب گفتاری دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (19)

https://t.me/didarmasnavi/2553

زیر نویس

6 : نک، همایی جلال الدین ـ تفسیر مثنوی مولوی ، ص 69

7 : نک، فروزانفر، بدیع الزّمان ـ احادیث مثنوی ، ص116

دیدار مهنوی مثنوی ــ دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (18)

دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (18)

(بخش هحدهم)

سپس سخن اسفبار ِ شاهزادگان ادامه می یابد.دفتر ششم از بیت 3778 به بعد:

" ز امر ِ شاه ِ خویش بیرون آمدیم

با عِنایات ِ پدر یاغی شدیم 19

سهل دانستیم قول ِ شاه را

وآن عنایت های بی اَشباه* را 20

نک در افتادیم در خندق همه

کشته و خستۀ بلا، بی مَلحَمه* 21

تکیه بر عقل ِ خود و فرهنگ* ِ خویش

بودمان ، تا این بلا آمد به پیش 22

بی مرض دیدیم خویش و بی ز رِقّ*

آنچنان که خویش را بیمارِ دِقّ* 23

علّت* ِ پنهان کنون شد آشکار

بعد از آنکه بند گشتیم و شکار" 24

ــ سایۀ رهبر، بِه است از ذکرِ حق

یک قَناعت*، به که صد لوت* و طَبَق* 25

چشم ِبینا، بهتر از سیصد عصا

چشم بشناسد گهر را از حَصا* ــ 26

(تفسیر اجمالی ابیات)

ابیات 19 الی 22 : * اشباه؛ همانندان؛ج شِبه ــ*مَلحَمه؛ پیکار ــ *فرهنگ؛علم و دانش

ای وای ما که بر فرمان پدر طغیان کرده و بدون جنگ و پیکاری در خندق بلا افتادیم. زیرا بر خرد و دانش

خویش تکیه کردیم و سخن پدر را آسان گرفتیم . [بیهوده دانستیم]

ابیات 23و24 : *رِقّ؛بندگی ــ دِقّ؛ بیماری سل و هر مرضی که بیمار بر اثر تب ِ دائمی،

لاغر می شود و خود از وجود آن خبرندارد. ــ* علّت؛مرض

خود را مانند بیماری که دق دارد،سالم فرض کردیم و آزاد ــ از بندگی شاهان ــ دیدیم.حالا که گرفتار این

بلا گشتیم ،از مرض ِ پنهانی خویش آگاه شدیم. [ تاکید بر سخن مولاناست که آنچه جوان در آیینه بیند

پیر در خشت بیند .و نیز حکمت برتری عارف واصل بر فرشتگان را می نمایاند. آنان بی هیچ خطا و گناه

مقیم بارگاه الهی اند،اما با امانت ِ اختیار، آدمی باید در کورۀ حوادث روزگار ِ جهان مادی پاک گردد.]

ابیات 25 و 26 :* قَناعت؛خرسندی خاطر به داده ها ــ*لوت، طعام لذیذ ــ*طبَق؛ خوانچه.

درقدیم، چنین مرسوم بوده که غذاهای لذیذ را در طبقی چیده، جلو میهمان می نهادند.

*حَصا؛ سنگریزه .

سایۀ توجه و لطف ِ پیر بر سر ِ سالکان، برتر از عباداتی ست که آنان می گزارند. همچنانکه مثلا خرسندی

خاطر و قناعت به غذایی مختصر،سلامتی بیشتری به همراه دارد تا این که فردی گرسنه چشم، در برابر

انواع غذاهای لذیذ بنشیند. یعنی چشم ِ بینا مس تواند از چه بسیار عصای کوران، راه و چاه را روشن تر و

بدون خطا تشخیص داده مثلا گوهر را از سنگریزه باز شناسد. [به باور مولانا بر گزیدن راهنما و پیرنخستین

قدم در سلوک است.زیرا مرید،تنها به کمک او می تواند لایه های متفاوت وجود خویش را شناخته و مورد

لطف خداوند قرار گیرد. اتصال بی واسطۀ رهرو به حضرت حق که صوفیه از آن به "مجذوب ِ سالک" باد

می کنند،ندرتا پیش می آید. هر کسی سعادت آن شبان را ندارد تا از موسی (ع) پیشی گیرد]

در تفحّص آمدند از اندُهان

صورت ِ که بوَد؛ عجب در این جهان 27

بعد ِ بسیار ِ تفحّص در مسیر

کشف کرد آن راز را شیخی بصیر 28

نه از طریق ِ گوش، بل از وحی ِ هوش

راز ها بُد پیش ِ او بی روی پوش 29

شاهزادگان بر اثر شدت غمی که از عشق آن دختر بر دلشان نشسته بود، به جست و جوی صاحب آن

تندیسه پرداختند [و به هر که رسیدند پرس وجو کردند] تا عارفی بینا، از راه وحی، پاسخ آنان را داد:

گفت: " نقش ِ رشگ ِ پروین است این

صورت ِ شهزادۀ چین است این 30

همچو جان و چون جنین، پنهان ست او

در مُکتَّم* پرده و ایوان* ست او 31

سوی او نه مرد ره دارد نه زن

شاه پنهان کرد او را از فِتَن 32

غیرتی دارد مَلِک بر نام ِ او

که نپرّد مرغ هم بر بام ِ او 33

وای ِ آن دل کِش چنین سودا * فتاد

هیچ کس را این چنین سودا* مباد" ... 34

(تفسیر احمالی ابیات)

*مُکَتَّم ؛پوشیده وپنهان ــ *ایوان؛سراپرده وبارگاه ـ *سودا در مصرع اول؛دیوانگی ؛ خیال خام و در

مصراع دوم به معنای داد و ستد، که از زبان ترکی سرچشمه دارد.[نک؛ فرهنگنامۀ دهخدا]

تفسیر آفاقی :آن عارف بینا گفت این مجسمه که از نهایت زیبایی ستارۀ پروین (ثریّا) هم بر وی

حسادت می ورزد؛ صورت ِ دختر ِپادشاه چین است.شاه او را درحجابی پوشیده درون بارگاه خویش

چنان پنهان کرده است که هیچ مرد یا زنی نمی تواند ملاقاتش کند. [البته اغراقی شاعرانه است

نه اینکه دختر زندانی باشد؛مثلا در زبان محاوره می گوییم آنقدر خوشحالم که پر در آورده ام ] وی

مانند روح و جنین در زهدان، از نظر ِ دیدگان کوتاه بین مختفی ست.شاه چنان غیرتی بر او دارد که

پرنده هم نمی تواند بر بام و درش پرواز کند. ای وای بر دلی که به خیال خام تصاحب دختر بیفتد !!

مبادا کسی به چنین تجارتی بپردازد که جان بدهد و دختر بستاند،چرا که جز مرگ و نیستی سودی

ندارد.[ اشارۀ مولانا به حکایت منقول از شمس تبریزی ست که خواستگاران می بایست نشانی از

وجود چنین فرزندی می آوردند تا شایستگی خود را نزد شاه اثبات کنند،وگرنه سرهاشان بر دار بود]

(تاویل انفسی این نکته)

نهاد جست و جوگر انسان با نفس ِ جزیی و عقل ِ اکتسابی و نفس ِ ناطقۀ در حال ِ کمون ِ خویش ،

به جست و جوی ذات معرفت و عشق ِ حاصله از آن بر می آید. نفس جزیی، آن را در شور جنسی

و لذات زمینی می فهمد و عقل اکتسابی نیز معرفت را حاصل تجارب عملی و عشق را هم نوعی از

عاطفه دانسته، بر دانش ِ خویش مغرور می گردد و همین غرور او را از وصال معشوق دور می دارد.

تنها روح الهی ِ در کمون است که به شرط پرورش خود ــ از راه کاهلی ورزیدن و یاری خداوند،در قالب

پیر،به سرچشمۀ دانایی و عشق راه می برد. هر ساده اندیشی نمی تواند دم از معرفت الهی بزند

سوی او نه مرد ره دارد نه زن

شاه پنهان کرد او را از فِتَن

غیرتی دارد ملِک بر نام او

که نپرّد مرغ هم بر بام ِ او

یعنی نه عقل و نه نفس راهی به شهود ِ عشق و معرفت ندارند. حضرت حق، وصال ِ خویش را از دست

آشوب ِ مدعیان ِ میدان دار دور داشته است . کامل ترین تاویل ابیات بالا ازنیکلسون است :

"وصف ِ جمال ِ حقیقی [خداوند] ست،و "علم لَدُنّی"، به صورت ِ دوشیزه ای اصیل زاده، اندر برج ِ

قصر،که از دیدگان نامحرمان [مدعیان شناخت ِ حقایق الهی] ،غیرتمندانه محافظت می شود" (4)

سپس جمله ای می افزاید که بنیان ِ فهمِ حکایات عاشقانه در همۀ نگرش های عرفانی ست:

" عارفان ِ راستین، "نقش ِ روی" او [خداوند] را در صورت ِ زیبایان ِ زمینی می بینند و می شناسند

و از آن پس تنها سر به دامان او می سپارند" (5)

ادامه دارد

کتاب گفتاری دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (18)

https://t.me/didarmasnavi/2547

زیر نویس

4 : نیکلسون؛ر.ا ــ شرح مثنوی معنوی مولوی، دفتر ششم، ص 2235 ـ ترحمه حسن لاهوتی .

5 : همان

دیدار معنوی مثنوی ــ دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (17)

دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (17)

(بخش هفدهم)

مولانا پس ازنقل سخن شاهزادگان اززبان خودشان در یادکردِ نصایح پدر، رو به حاضران کرده،

چند بیتی می آورد، که در واقع جمع شریعت و طریقت در راه دستیابی به حقیقت است :

ــ انبیا را حقّ ِ بسیار ست. از آن،

که خبر کردند از پایان ِ مان 11

"کآنچه می کاری، نروید جز که خار

وین طرف پرّی، نیابی زو مَطار* 12

تخم از من بَر؛ که تا رَیعی* دهد

با پر ِ من پر؛ که تیر آن سو جهد !" 13

تو ندانی واجبّی ِ* آن و، هست

هم تو گویی آخِر؛ آن واجب بُده ست ! 14

***

او تو است ؛ اما نه این تو ، آن تو است

که در آخِر، واقف ِ بیرون شو* است 15

توی ِ آخِر، سوی توی اوّلت،

آمده ست از بهر ِ تنبیه* و صِلَت* 16

توی ِ تو، در دیگری آمد دَفین*

ــ من غُلام ِ* مرد ِ خود بینی چنین ــ 17

آنچه در آیینه می بیند جوان

پیر اندر خشت بیند پیش از آن ـــ 18

(تفسیر احمالی ابیات )

ابیات 11 و 12 : *مطار؛ پریدن . فضای پرواز

پیامبران حقّ فراوانی بر گردن مردمان دارند. زیرا ما را [ با توحید و آگاهانیدن از رستاخیز] از عاقبت کار

خبر دادند. گفتند اعمالی را که در این دنیا در برای رسیدن به سعادت آن جهان می کنی،حاصلی ندارد.

[زیرا آمیخته با شهوات و امثال آن است] و اگر به این سوی ِ هستی ، یعنی نیستی بیایی، با آن پَرها

نمی توانی پرواز کنی .[نگاهی هم به سخن افلاطون دارد که نفس انسانی را به ارابه رانی با دو اسب

سیاه و سپید بال دار تشبیه کرده است ] (2)

بیت 13 : رَیع، حاصل دادن، میوه بر آوردن .

بذر سخنان مرا در زمین اعمالت بکار تا حاصلی دهد و با پر ِ [ آموزه های] من پرواز کن تا تیر عبادات و

اعمالت به هدف اصابت کرده ،سعادت اخروی نصیبت گردد.

بیت 14 : *واجبی، واجب و لازم بودن . یای مصدری دارد .

مولانا خطاب به خوانندۀ مثنوی می گوید؛ حالا تو لزوم ِ پیروی از راه و رسم انبیا و اولیا را قبول نداری،ولی

واقعیّتی است و بالاخره روزی خودت به حقّانیت سخن آنان اعتراف خواهی کرد.

بیت 15: * بیرون شو؛ راه نجات و خلاص

در واقع آن نبی و ولی و رهنما،یا سخن آنان، خودت هستی ولی نه این تویی که حالا از خودت در تصوّر و

تصویر داری و می نمایانی، بلکه آن "تو" یی ست، که راه نجات و سعادت را می داند. هرچه هست درون

توست. برای فهم این معنی که اساس اندیشۀ مولاناست،باید به ابیاتی که در جایی دیگر آمده دقت کرد:

چیز ِ دیگر ماند؛آما گفتنش،

با تو ، روح القُدس گوید بی من اش

نَی؛ تو گویی هم به گوش ِ خویشتن

نی من و نی غیر ِ من ، ای هم تو من !

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش ِ خود؛ به پیش ِ خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفته ست آن نهان

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق

بل, که گردونیّ و دریای عمیق

آن تو ِ زفتت که آن نهصد تو است

قلزُم است و غرقه گاه ِ صد تو است ... 3/1303

مولانا مثال ِ رویا را می آورد تا رابطۀ لایه های تو درتوی شخصیت انسان را نشان دهد. می فرماید، آن

"خود" عمیق تو که با دریای معانی الهی ارتباط دارد،مستعد ِ شناخت ِ حقیقت ِ هستی ست.

بیت 16 : *تنبیه، آگاه و بیدار ساختن ــ صِلَت؛ وصلت، پیوند دادن .

[ وقتی که قلبا به درستی سخن انبیا و اولیا ایمان بیاوری،] در واقع، آخرین و عمیق ترین "تو" ی تو، از

برای آگاه ساختن و پیوند دادن ِ "توی" مجازی ات،به دیدار وی شتافته است. [لازم به یاد آوری ست،که

شارحان ِ پیرو ِ عرفان نظری،برای تطبیق معنای بیت با اندیشۀ ابن عربی تاویل دیگری دارند.] (3)

بیت 17 : *دفین، دفن شده ــ*غلام ؛بنده و دنباله رو.[ برعکس برداشت عامۀ مردم از این واژه، غلام

همیشه به معنای برده ای که مورد بهره برداری جنسی صاحب خود می باشد نیست. در زبان شرع،

غلامان و کنیزان،بردگانی از جنس مرد و زن بودند که جزو اموال صاحبان خود محسوب می شدند. اما

جدای از این معنای عام، بسیاری موارد نیز غلامان برای مصاحبت و همدمی با صاحبان خود خریداری

می شدند و مورد تربیت معنوی و فرهنگی خواجگان خویش قرار می گرفتند. و یا چون سلمان پارسی

و لقمان حکیم،خودشان مردمی با فرهنگ بودند. در ادب صوفیه، بخصوص در زبان مولانا اغلب اشاره به

همین جنبۀ بردگی اهمیت دارد. چنانکه می سراید:

دو مگو و دو مدان و دو مخوان

بنده را در خواجۀ خود محو دان

خواجه هم در نور ِ خواجه آفرین

فانی است و مرده و مات و دفین ...6/3216

و اما معنای بیت:اگر منظور از واژۀ "دیگری" یک شخص دیگر باشد، یعنی وجود تو در وجود پیری فانی

گشت و به حقیقت رسید .من بندۀ چنین عارف ِ "خود" شناسی هستم . و اگر "دیگری" را به معنای

"تو" ی دیگری از یک فرد بگیریم، یعنی توی مجازی تو در توی دیگری از تو ــ ["خود" الهی] تو ــ که

همان " نفس ِ ناطقۀ" تو باشد، دفن و پنهان شده است . من بندۀ چنین آدم ِ "خود" شناسی هستم .

بیت 18: آن چه را که جوان [ "خود" مجازی فرد] در آیینۀ حوادث روزگار به وقت رخ دادن آنها دیده و تجربه

خواهد کرد، پیر["خود" الهی فرد و یا عارف کامل] پیش از وقوع آنها بصورت بالقوّه در خشت [رخداده های

ظاهری و مجازی] می بیند. یعنی بنا برتناسب ِ آن دو معنایی که از وازۀ "دیگری" آوردیم ، منظور از چنین

پیری، هم بیرونی ست و هم درونی؛آفاقی ست و انفسی. برای تحقیق در درستی این تفسیر، می توان

به ابیاتی در خود مثنوی مراجعه کرد. در بالا آمده بود که مولانا برای نشان دادن لایه های تو در توی ضمیر

انسان،مسالۀ رویا دیدن را پیش کشیده،"تو"ی ذاتی انسان را در عمیق ترین بخش وجود او قزار می دهد.

اینک ادامۀ ابیات : 3/1303

آن تو ِ زفتت که آن نهصد تو است

قُلزُم است و غرقه گاه ِ صد تو است

خود چه جای ِ حدّ ِ بیداری ست و خواب

دم مزن ؛ واللهُ اعلم بالصَّواب

دم مزن؛ تا بشنوی از دم زنان

آنچه نآمد در زبان و در بیان

دم مزن؛ تا دم زند بهر ِ تو "روح"

آشنا بگذار در کشتیّ ِ نوح ....

که منظور از روح ،هم اشاره به روح القدُس است و هم اشاره به عارفان واصل و هم نمودن ِ مقام ِ نفس

ناطقه . آنها سه وجه از یک حقیقت اند .

ادامه دارد

کتاب گفتاری دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (17)

https://t.me/didarmasnavi/2507

زیر نویس:

2 : نک، بخش ضمیمۀ این کتاب، و یا چهار رسالۀ افلاطون ترجمه دکتر محمود صناعی

3: انقروی زبان واضح این شارحان است که می نویسد: " مراد از توی اول خود ِ حقیقی ست که عین ِ

ثابته است و مراد از توی آخر، ذات مجازی و صورت جسمانی ست." (نک، شرح کبیر، ج15 ؛ص1157