دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (38)

سپس در بارۀ عواقب سلوکِ بدون رهنما به سالک هشدار می دهد: (از بیت 4115 به بعد)

هر ضَریری* کز مسیحی سر کَشَد

او جهودانه* بماند از رَشَد* 62

قابل ِ ضَو * بود، اگر چه کور بود

شد از این اِعراض* ، او کور و کبود*63

گویدش عیسی:"بزن در من دو دست

ای عَمی* کُحل ِ عُزیزی* با من ست64

از من ارکوری، بیابی روشنی

بر قَمیص ِ * یوسف ِ جان* بر زنی" 65

کار و باری کِت رسد بعد ِ شکست

اندرآن اقبال و مِنهاج* و ره است 66

کار و باری که ندارد پا و سر

ترک کن؛ هَی* پیر خِر! ای پیر خَر!* 67

(تفسیر اجمالی)

ابیات 62 تا 64 :*ضریر؛کورـ*جهودانه، لج بازانه مانند لجبازی قوم یهود با عیسی مسیح

*رَشَد؛ هدایت ــ*ضَو؛مخفّف ِ ضوء؛ روشنایی ــ *کور و کبود؛"ناقص و رسوا؛مقرون به رنج

و آفت"(به نقل از شرح مثنوی شریف؛ج1؛ص226) ــ *اِعراض؛ خودداری ــ*عَمی،نابینا و یا

کور دل ــ*کُحل ِ عُزیز؛نام نوعی ازسرمه بوده که به اعتقادقدما باعث گسترش بینایی بود.

عُزیز را عَزیز هم می توان خواند به معنی ارجمندکه از اسماء الهی ست.

در این ابیات مولانا به قرینۀ معجزۀ عیسی مسیح در شفای کوران و اینکه وی مقام پیامبری و ولایت را با

هم داشت، نظر به رابطۀ سالکان تنها رو و اولیاء حق دارد. می فرماید هر کوردلی که از ولی دورانش رو

بگرداند،مانند ستیزه گری ِ قوم یهود با حضرت عیسی از هدایت الهی بازخواهد ماند. یعنی هرچند دارای

بصیرت نبوده، استعداد ادراک ِ آن را داشت،ولی با چنین ستیزه گری در پیروی، دچار زیان همیشگی

خواهد شد. [ استفاده از فعل ماضی درجۀ تاکید ِ گوینده را در آمدن حتمی عواقب لجاجت می رساند.]

پیر دوران، عیسی وار به او می گوید :" ای نابینا سرمۀ عُزیزی همراه من است . بیا و دست ارادت به من

ده تا بینایت کنم. [ و یا این که] سرمۀ عزت و ارجمندی نزد من است. از آن جهت که ذاتا عزیر خدایم، زیرا

نهادم با مردم معمولی متفاوت است؛ دست به دامنم شو تا بر اثر همدمی با پیر، تو نیز نزد خدایت ارجمند

گردی و بینا شوی. [ توضیح آنکه برگزیدگان صوفیه را عزیز می نامند چنانکه مثلا خاقانی سروده است:

پی از هر خسی سایه پرورد بگسل

نظر بر عزیزان ِ جان پرور افکن !]

بیت 65 : قَمیص؛ پیراهن ــ*یوسف ِ جان؛ اضافۀ استعاری؛ یعنی جانی که در بینا کردن ِ

یعقوب ِ باطن ِ انسان، مانند بوی پیراهن یوسف ست.[اشاره به آیه 96 سوره یوسف]

و اگر کوری درون هم داشته باشی، توسط من می توانی به پیراهن ِ یوسف ِ جان ِ خویش دست یافته

و بینا گردی.یعنی وقتی یعقوب وار آنقدر از دوری ِ جان اصلی خود بگریی و بیتابی کنی که نابینا شوی و

هیچ از جهان مادی نظرت را جلب نکند،آن وقت به واسطۀ وجود پیر است که پیراهن جان الهی خود را

بوییده و بینا خواهی شد. یعنی عشق به عارف کامل، روح الهی ِ مرید را فعال کرده ، از آن پس بدون

واسطۀ مراد هم قادرست حقایق را دریابد. اولیاء الله می توانند آب رفته را به جوی بازگردانده، حتی آن

را که دوری از حق بر او مقدرشده باشد از راه همدمی با پیر،در جرگۀ عارفان وارد کنند :

اولیا را هست قدرت از اله

تیر ِ جسته باز آرندش ز راه 1/1669

[این دیدگاه، که خاص اندیشۀ مولوی و اکثر صوفیان پیش از اوست، در عرفان نظری چندان محل اعتنا

نبوده و جایی برای طلب و اراده،ــ که نخستین گام سلوک درتصوف عملی ست ــ وجود ندارد. توضیح

آنکه تفاوت سلوک و شیوۀ اندیشۀ مولانا با عرفان نظری بحثی ست دراز دامن که هنوز به نتیجۀ مورد

قبول برای جملگی مولوی پژوهان نرسیده است .مثلا استادفروزانفر در این باره می نویسد:

" آثار حکیم سنایی و عطّار نیشابوری را بارها خوانده ام و به حسب ارتباط با مثنوی آن ها را نظم و

ترتیبی جداگانه داده ام.//// از میان مولّفان ِ پیشین، بیش از همه آثار محمد غزالی مطمح ِ نظر مولانا

بوده است///کاری بدینگونه در مورد "فتوحات مکّیه" تالیف ابن عربی نیز انجام داده ام ولی از آن طرفی

نبسته ام" (4) اما سید جلال الدین آشتیانی در مخالفت با چنین نظری می گوید:

"اینکه ملای رومی در اشعارخود اصطلاحات عرفانی را حتی المقدور نیاورده است، دلیل نمی شود که

مشرب او از مسلک شیخ اکبر ابن عربی به کلی ممتاز باشد. مرحوم فروزانفر گمان کرده اند که سیر

الی الله بر طریق حبّ و عشق، در اختیار ِ همه کس است، غافل از آنکه /////// این سیر اختصاص به

کسانی دارد که محبوب ازلی ِ حق اند. (5) یعنی بعنوان یک معتقد به عرفان نظری، منکر آن ست که

که مریدی تنها با پیروی از مرادش، به حقیقت دست یابد، مگر آنکه در سرشت قبلی وی این استعداد

و قابلیت وجود داشته باشد. آشتیانی برداشت فروزانفر از اندیشۀ مولوی را اشتباه دانسته او را

بواسطۀ مصاحبت با صدرالدین قونیوی، ــ پسرخوانده و شارح افکار ابن عربی ــ شاگرد وی می داند.

به نظر ما مولانا همان معامله ای را با اندیشۀ ابن عربی و عرفان نظری کرده است که با انواع دیگر از

آموزش های عرفانی و دینی و فلسفی زمان خود انجام داد. یعنی پس از فراگرفتن آن، در برداشت و

اندیشۀ خویش سنجیده و در قالب حکایات رمز آلود مثنوی با دیدگاهی که از عشق سرچشمه گرفته،

به خوانندگان ارائه داده است. (6)

ابیات 66و67 :مِنهاج، راه درست و روشن ــ*هَی؛و یا هِی ازاصوات است،برای آگاهانیدن و

یا تنبیه و تخفیف ــ*پیرخِر؛ خریدار پیر و راهنما."... چنین است در اکثر مواضع از دیوان کبیر،

بدان مانَدکه این کلمه (خِر) در لهجۀ مولانا به کسر تلفّظ می شده ست"(7) ــ*پیرخَر؛صفت

و موصوف ِ مقلوب. منظور همان سالک خودبینی ست که در تنها روی خود پیروکودن شده.

حکمت و حشمتی که پس از خود شکنی در برابر پیر نصیبت می گردد،تو را در راه روشن و پر سعادت قرار

قرارمی دهد. پس ای کسی که در تنها روی خود پیر و کودن شده ای! دم و دستگاه سلوک خود سرانه را

رها کن؛ هی! طالب و خریدار پیر و راهنمایی باش !!

ادامه دارد

زیر نویس

4 : شرح مثنوی شریف؛ مقدمه ص یازده ـ به اختصار

5 : شکوه شمس؛ مقدمه ص هفتادوشش به اختصار

6 : جمعبندی استاد همایی از اختلاف نظر مفسران حکایات مثنوی بسیار مهم است :

"داستانهای مثنوی نظیر حکایات کتب آسمانی ست که هر کس آن را بنحوی توجیه و تاویل می کند.

/// به همین جهت من نمی توانم تاویل شرح اسرار مثنوی حاجی سبزواری رحمه الله علیه را بضرس

قاطع انکار کنم. [ که بنا بر مشرب ابن عربی و حکمت نظری ست] اما نکته اینجاست که آیا مقصود

اصلی مولوی واقعا همین تاویل است //و یا تاویل سبزواری تیر دور از نشان زدن است ؟ من معتقدم

منطق اصلی مولوی نه فقط در داستان دز هوش ربا ، بلکه در هیچ موضع از مواضع مثنوی مصطلحات

پیچیدۀ عرفانی و فلسفی نبوده و تمام مطلب وی همان ست که از قول منکران مثنوی می گوید:

"قصۀ پیغنبر است و پی روی" ( تفسیر مثنوی مولوی؛ ص 33 به اختصار)

آنچه آورده شد همان موضوع "مفسر منظری" و یا "مولف محوری" در شروح مثنوی ست . برای اطلاع

بیشتر به پیشگفتار مراجعه بفرمایید.

7: شرح مثنوی شریف؛ ج3 ـ ص 1085