دیدار معنوی مثنوی ــ هَی !! (خوانش درست یک غزل )
دیدار معنوی مثنوی

هَی !! (خوانش درست یک غزل )
جان من ست او هَی ! مزنیدش !
آن من ست او هَی ! مبریدش !
آب من ست او نان من ست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصل ست او معتدل ست او
شمع دل ست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببَریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسه سِکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا بمزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش
چاووشی و پس از وی نامجو که صوت "هَی" را در این غزل بصورت "هِی" خواندند، تخم لقّ ِ
اشتباه خوانی را شکستند و بسیاری خوانندگان دیوان شمس را به فهمی متفاوت از منظور
مولانا کشاندند . در زمان مولانا و پس از وی نیز تا قرن ها بعد ، هِی که در زبان فارسی جدید
بر سر فعلی در آمده و معنای استمرار می دهد ، وجود نداشت . دیگر آن که در بیت زیر:
هر که ز غوغا واز سر ِ سودا
سر کشد این جا، سر ببَریدش ... و نه سر ببُریدش . این معنی را مولانا با توجه مفهوم آن در
دو بیت بعدی در نظر دارد . رعایت قافیه شعر هم درستی تذکر ما را تایید می کند .
و اما در "گسسته پاره های" مقالات شمس که به آوردن یادداشت های نیمه تمام اختصاص
دارد، صحنه هایی آمده است که شاید اشارۀ مولانا به آنها باشد . بیشتر مطالب مقالات، تند
نویسی هایی ست که اطرافیان مولانا مخصوصا فرزند ارشد وی از سخنان شمس برداشته اند .
در چند سطر زیرین ، موضوع دستگیری شمس تبریری که در خوان شکر فروشان ــ کاروانسرایی
بر کران قونیه ــ حجره ای کرایه کرده تا کنار مدرسۀ مولانا اقامت داشته باشد ،مطرح می گردد.
راوی خود شمس تبریری ست و نسخه بردار دقیقا معلوم نیست :
" ...تا روز دوم هیچ نگفتم با مولانا، و دلم همه شب می لرزید/// و کسان امین الدین آمده بودند
که : " امیر می گوید ، آن جماعت خانه و حجرۀ پهلوی آن می باید که خالی کنی . [ منظور اتاقی
ست که شمس در کنار مدرسه مولانا اجاره کرده بود ]/// اینجا مسلمانی ست؟ /// ای! هَی !!
[ و یا هِی ! ] تو را چه می گویند؟ این حجره را چرا قفل کرده ای ؟ تو اینجا فقیه نیستی ، از شهر
بیرونت کردند چرا باز آمدی ؟ "(بنا به گزارش مناقب العارفین شمس برای ناشناس ماندن ، غالبا
قفلی بزرگ بر در نهاده بود که مردم گمان کنند بازرگانی ثروتمند آنجاست و نه عارفی کامل.)
من خاموش برخاستم /// می گویم آن حجرۀ مولاناست ، بروم کلید از مولانا بستانم، بگشایم .
می گویند: " بگیریدش ، بگیریدش دروغ می گوید، کلید با اوست" [ بالاخره ماموران از آنجا رفتند]
و شمس ادامه می دهد: " گفتم بَر ِ مولانا نروم ، تا او را تشویش نشود///و از نازکی ِ مولانا پرهیز
کردم... " [و این گفت و گو و ماجری نا تمام رها می شود] نک، مقالات ص 352 .محمدعلی موحد
مطالب درون گیومه [] از من است . مطالب را به اختصار نقل کرده ام .
این وبلاگ نگاهی به عرفان و تصوف دارد و اغلب به گفتمان در باره افکار و اندیشه های مولانا می پردازد. دیدار معنوی مثنوی یعنی شهود درونی آن . آثار مولانا را می بایست در خلوت عرقریزان روح با