پیل بان مثنوی ــ بخش سوم

پیلبان مثنوی معنوی ــ  بخش سوم

موسی و عیسی کجا بُد کآفتاب

کشت موجودات را می داد آب؟.............1275

آدم و حوا کجا بد آن زمان 

که خدا افکند این زه در کمان؟..............1276

این سخن هم ناقص است و ابتر ست

آن سخن که نیست ناقص، آن سَر ست.......1277

گر بگویدزآن، بلغزد پای تو

ور نگوید هیچ از آن، ای وای تو..........1278

ور بگو ید در مثال ِ صورتی

بر همان صورت بچفسی ای فتی! .....1279

تفسیر:

حال، مولانا با دو پرسش ساده، دو حقیقت عالی را خاطر نشان می کند. یکی آنکه

روح ِ روح یا حضرت حق است که تمامی ارواح ِ موجودات را، ــ پیش از ظهور شان در

قالب صورت ِ این جهانی ــ می آفریند،دیگر آن کهمحصوران در جهان ِ حس و معتقدان 

به اصالت تجربۀ حسی، مانند همان بینایان ِ اسیر در تاریکی، از دیدن و درک ِ تمامی

 حقیقت ناتوانند و تنها با "کف مالی" ِ عقل ِ جزییی، هر چه راشخصا کشف کرده اند،

حقیقت محض می پندارند . به عبارت دیگر می خواهد بنمایاند که :

پشّه کی داند که این باغ از کی است

او بهاران زاد و مرگش در دی است :

1275: آن زمان که آفتاب عالمتاب با نور هستی بخش خویش سبب رویش ِ دانۀ

موجودات در کشتزار ِ جهان می شد، موسی و عیسی کجا بودند ؟ [تا ارواحشان

 حقیقت را بصورت بی واسطه دریابند ؟] یعنی معلم روح ِ انسان کامل، "روح ِ روح"

است، که حقیقت آفرینش و تکوین کائنات را به وی الهام می کند.

{ در این بیت آفتاب و آفرینش عالم را می توان هم بصورت ِ مادی آن متناسب

با دانش نجوم و طبیعت شناسی دوران مولانا در نظر گرفت، ــ که می پنداشتند در

خلق ِ  موجودات ِ  زمینی آفتاب و تمامی افلاک به امر حق در کارند ــ و هم از جنبۀ

معنایی و سمبولیک آن . در این صورت آفتاب نمادی از خداوند است که خود بدون ِ

واسطه با کلمۀ " کُن" ( باش!) ــ  مطابق با آنچه در قرآن کریم آمده است ــ به خلق

جهان مادی پرداخت . در سراسر مثنوی آیات متعددی به هر دو طریقۀ آفرینش جهان

اشاره دارند. (1)}  

1276 :آن زمان که خداوند آفرینش آدم و حوا را در علم بی نهایت خویش می پروراند

ایشان کجا بودند؟ [ یقینا وجود نداشتند . بنا بر این زمانی بوده که جز خداوند هیچ

موجودی هستی نداشت .]

 نیکلسون این بیت را با توجه به آموزه های این عربی ــ که نظراتش مورد قبول اکثر

عارفان پس از اوست ــ تاویل می کند ؛اما دلیل محکمی در رد یا قبول آن وجود ندارد :

"پیش از آن که آدم آفریده شود، عالم در علم ازلی حق و قضاء سابقۀ الهی بصورت

قابلی وجود داشت، به عبارت دیگر، حق تعالی همۀ قوابل مکنون را [ به آب ِ نَفَس ِ 

رحمانی ] پرورش می دادو هر یک را برای برعهده گرفتن ِ نقش ِ مقدر ِ خویش ، در

جهان ِ هستی مهیا می ساخت."(2)*

1277: این سخنان که تاکنون برای بیان حقیقت گفته ام ،مثلا آن را فیل در تاریکی

مثل زده ام ناقص و ناتمام است .سخن ِ کامل آن ست که از آن سر یعنی یکسره

از سوی جهان غیب عرضه شود

1278 : البته اگر چنین سخنی از سوی غیب گفته شود ــ ویا از زبان ِ عارف ِ واصل

بیان گردد ــ فهم ِ تو ی مخاطب خواهد لغزید و در فهمش به تاویلات شخصی دست

می زنی و از راه درست منحرف می شوی . اگر هم با تو در میان گذاشته نشود، 

وای برتو ،راه رشدت مسدود خواهد شد. [ بنا بر این باید راهی در این میانه جست

که تو را بپروراند.مثلا در قالب حکایتی عرضه گردد . ]

1279: اما ای جوانمرد وقتی حقیقت غیبی در قالب حکایت، صورتی جذاب پیدا کند، 

باز مجذوب صورت آن داستان می شوی و از معنی غافل می مانی .

مولانا در جایی دیگر از مثنوی هم به این مطلب مهم که دریافت معنی شرط ادراک ِ

عارفانه است می پردازد و موشکافی های جاهلانه را بی مورد می داند . برای مثال

این که در شطرنج می گویند "این خانۀ رخ می باشد"، کسی بپرسد آیا خانه از راه ِ

ارث به او رسیده؟ که نشان می دهد هیچ از معنای بازی در نیافته است و بیهوده بر

شطرنج مهره می دواند :

ای برادر قصه چون پیمانه ای ست 

معنی اندر وی مثال دانه یی ست

دانۀ معنی بگیرد مرد ِ عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

گفت : در شطرنج، این خانۀ رخ است

گفت: خانه ش از کجا آمد به دست ؟

خانه را بخرید یا میراث یافت؟

فرّخ آن کس که سوی معنی شتافت

                                                              ادامه دارد 

زیر نویس

1) برای مثال، نک آیۀ 40 / سورۀ النّحل : ( ترجمۀ عبدالمحمد آیتی)

فرمان ما به هر چیزی که اراده اش را بکنیم، این است که می گوییم: موجودشو؛

و موجود می شود.

2) ر.ا.نیکلسون، شرح مثنوی معنوی، ترجمه حسن لاهوتی دفتر سوم ــ ص1109

* و نباید از نظر دور داشت که مولانا در جای جای مثنوی معنوی به طرح نظرات ِ ابن

 عربی پرداخته است اما وی یکسره پیرو او و اتباعش نمی باشد و استقلال اندیشۀ 

خود را حفظ می کند . تعدادی از شارحان کهن مثنوی همچون اکبر آبادی از آنجا که

خود در راستای عرفان ِ فلسفی ابن عربی می اندیشیدند ،تاویلات شخصی خود را

در شرح و تفسیر ابیات مثنوی آورده اند .

 


پیل بان مثنوی ــ بخش دوم

پیل بان ِ مثنوی ــ بخش دوم

بخش دوم

مولانا پس از بیان این که اگر در دست آن کورمالان شمعی بود، می توانستند 

به حقیقت پیل دست یابند، به شرح تفصیلی این حکایت می پردازد :

چشم حس، همچون کف ِ دست است و بس .... 1269

نیست کف را بر همۀ او دسترس

چشم ِ دریا دیگرست و کف دگر....1270

کف بهل، وز دیدۀ دریا نگر

جنبش ِ کف ها ز دریا روز و شب...1271

کف همی بینیّ و، در یا نَی، عجب

تفسیر :

1269: {مولانا تمامی دنیای اطراف را شامل جهان غایب از حواس آدمی و جهان ِ

محسوس می داند.بنابراین چشم ظاهری را تنها جزیی از چشم باطنی می بیند

وتمامی این دنیای غیب و شهادت را مانند همان فیلی فرض کرده است که تجربۀ 

حسی تنها گوشه هایی محدود از آن را نشان می دهد .}

چشم حس و یا آگاهی بر پایۀ داده های حواس پنجگانۀ بدن از جهان اطراف،حکم 

آگاهی محدود ِ لمس کنندگان فیل در تاریکی را دارد که ناقص و ناتمام است .تنها 

جنبه ای جزیی از حقیقت را می نمایاند.

1270 :{توسن ذهن مولانا، با آوردن واژۀ "کف"، از کف ِ دست انسان به کف ِ روی

 آب دریا منتقل می شود و جناسی بین این دو معنی برقرار می کند . یعنی واژه

"کف" که میان دومعنی کف ِ دست و کف ِ روی آب "مشترک لفظی" بشمار می ــ

آید،در عین حال نوعی ارتباط معنایی هم بین این دو ایجاد می کند؛ و آن سطحی

بودن شناسایی ِ ظاهری ِ کائنات است . وی جهان را آمیزه ای از "بود" و "نمود" یا 

"غیب" و "شهادت" می داند . غیب از آن جهت چنین نامیده می شود که تنها از

برابر درک حسی انسانی به کنار است و شهادت هم از آن رو چنین نامیده شده

است که در محدودۀ ادراک انسانی قرار دارد؛ بنابراین هیچ مرز روشنی این دو را

از یکدیگر جدا نمی دارد. دربرداشت مولانا و بیشتر ین عارفان دیگر، عالم ِ مادی

تنها یکی از مراحل آفرینش بشمار می رود . این طور نیست که غیب نامی دیگر

برای دنیای غیرماده باشد، وشهادت جهان مادی فرض شود، بلکه :

درغیب هست عودی، که این عشق از اوست دودی

یک هست ِ نیست رنگی، که از اوست هر وجودی

عالم غیب را حواس درونی و تامل ِ ضمیر، و جهان شهادت را حواس برونی و

 تجربۀ حسی و نتیجه گیری های عقل جزیی درک می کنند . }

چشم ِ دریابین یا چشم بصیرت با چشم ِ کف بین یا ظاهر نگر متفاوت است .

 کف جمع شده بر سطح آب دریا را در نظر نیاور و از نظرگاه چشم ِ دریای درونت

به ژرفای دریای وجود بنگر! ــ که در بر دارندۀ دنیای درون و برون آدمی ست ــ .

{ مولانا عالم شهادت را چون نقش های پدید آمده از کف ِ امواج بر سطح آب ِ 

دریای وجود می داند که هرگز به یک حالت نمی مانند . اگرچه واقعییت دارند ،

حقیقتی ندارند . ویا با بیان ِ روشن تر، حقیقت آن ها از سرچشمۀ وجود است.}

1271:{ نیکلسون "جنبش کف ها" را "ظهورات ِ بی وقفۀ حقیقت، به صورت مظاهر

امکانیه تفسیر کرده (2)، و ابیات زیر را تذکر میدهد: دفتر اول ب. 1112 

عقل، پنهان است و ظاهر، عالمی

صورت ِ ما موج و، یا از وی نَمی

هرچه صورت می وسیلت سازدش

زآن وسیلت، بحر، دور اندازدش

تا نبیند دل، دهندۀ راز را

تا نبیند تیر، دور انداز را ....}

 عجیب است که تو تنها به همین کف روی آب دریا توجه داری ــ نقش نا پایدار و

توهمی ِ این جهان ماده و حس را درک می کنی ــ و اصل آن کف را، ــ سرچشمۀ  

نقش ها را ــ  نمی بینی .حال آن که این دریاست که با جنبش خویش، امواجی

پدید آورده است که این کف ها و نقش ها ازآن ست.

                                           ***

ما چوکشتی ها به هم بر می زنیم ... 1272

تیره چشمیم و، در آب ِ روشنیم

ای تو در کشتیّ ِ تن رفته به خواب ... 1273

آب را دیدی، نگر در آب ِ آب !

آب را آبی ست، کو می راندش ...1274

روح را روحی ست، کو می خواندش

1272: { در این بیت بدن آدمیان به کشتی هایی همانند شده است که بر دریای

"وجود" روانند . بعضی شارحان دریا را نشانه ای از ذات احدیت گرفته اند . (1)

گرچه در ادب صوفیه فضای تاویل وسیع است و مولانا نیز در بعضی ابیات مثنوی که 

در آن ها به مسالۀ "وحدت وجود"می پردازد نظیر چنین تمثیلی را می آورد، مثلا در 

دفتر اول بیت 686 سروده ست:

منبسط بودیم و یک جوهر همه

بی سر و بی پا بدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب

بی گره بودیم و صافی همچو آب،

اما در بیت ِ (1272)  با توجه به مفهوم ابیات بعدی نمی توان چنین تعبیری کرد.

بنا بر این ترکیب ِ "آب روشن" را می توان اسامی و صفات حق دانست . ترکیب 

"تیره چشم" هم اشاره به کوری چشم ِ سر و به دنبال آن چشم دل دارد . با این

تذکر که در دانش کهن، چشم را دارای نوری نامریی می دانستند که انسان از راه

تابانیدنش به اشیا می توانست آنهارا ببیند. امروزه هم بکار بردن صفت نورچشم،

برای عزیزان و ترکیباتی از این قبیل باز ماندۀ چنان  اعتقادی ست .}

ما همانند کشتی های کوری هستیم [ناخدای کشتی تن ما نفس  می باشد که 

در میان ِ قوای متضاد  ِ طبیعی و روحانی در کش و قوس است.]  که بر دریای پاک ِ 

اسامی و صفات پرودگار هم می رانیم و هم رانده می شویم.{ این باز می گردد به

چالش جبر و اختیار که مولانا در باره شان بسیار سروده و اکنون جای طرح آن نمی

باشد . وی هر دو را تحت شرایطی می پذیرد وعاقبت راه عشق و مستی و حیرت ِ 

ناشی از آن را برای رهایی از پرسش های کلافه کنندۀ عقل انسانی برمی گزیند :

عشق برّد، بحث را ای جان وبس

کو ز گفت و گو شود فریاد رس

حیرتی آید ز عشق آن نطق را

زهره نبود که کند او ماجرا ....5/3241 

آنچه در ابیات بالا آمد، راه خاص طریقت مولوی ست،که آن را در زمرۀ عرفان ِعارفان

"اهل دل" چون رابعه وحلاج و عراقی و عطارو بایزید و خرقانی و .... قرار می دهد . 

طریق دیگر، درک و دید ِ عارفان ِ فلسفی مشربی چون سهروردی و ابن عربی ست، 

که البته مولانا به آنها نیز نظری دارد .}... باری،  نقش ها بر کف آب هر لحظه نمودی

دیگر دارد. اما توهم ِ پایدار ی ِ کف امواج، چشمان نفس را چنان تیره و تار کرده ست

 که با یکدیگر به منازعه بر خاسته ایم .گویی در تاریکی کشتی های ابدان به یکدیگر

می خورند، خود و دیگران را به هلاک می افکنند .

1273 : ای کسی که در کشتی تن خویش به خواب اندری، در بند ِ قوای سرکش ِ

طبع خویشتنی و در پی بر آوردن کام آنهایی ! حال که دانستی بر کف امواجی در

تکاپویی که خود زادۀ دریای وجودند،در آن آبی بنگر که این آب ها را پدید آورده ست.

یعنی ای بی خبر که در خواب غفلتی حال که دانستی بر دریای وجود می رانی و

این روح توست که زیر کشتی تنت روان است، به آب ِ این آب نگاه کن !

1274 : آن آب را که کشتی تن تو بر آن قرار دارد، آبی دیگر به کشش و کوشش در

انداخته است؛ یعنی روح ِ اداره کنندۀ تنت، خود در فرمان ِ روحی دیگر است . و آن

" آب ِ آب" یا "روح ِ روح"، ذات بی پایان و ناپیدای حق می باشد .

{ البته در شرح ابیات بنا بر اختصار نهاده ایم . در این که منظور مولانا از "روح" و

"روح ِ روح" چیست میان شارحان مثنوی اختلاف نظرگاه ست . روح اگر به معنی ِ

"نفس جزیی" انسانی در نظر گرفته شود، همان استعداد ِ ادراک محیط زندگانی ِ

موجود زنده است که بستگی به سرشت طبیعی ِ او دارد . به آن "نفس حیوانی"

هم می گویند . در این صورت، "روح ِ روح" یعنی همان روان ِ انسانی، و یا همان

"نفس ناطقه". اگر "روح"همین روان ِ انسانی فرض شود،منظور مولانا از "روح ِ روح"

 حضرت ِ حق ست کهدر ادب صوفیه بنام ِ  "جان ِ جان" یا "جانان" نیز می خوانند . 

اما عارفان ِ  فلسفی مشرب آن را "عقل اول" و یا "روح القدس" نیز می دانند.

با توجه به مفهوم ابیاتی که پس از این خواهد آمد، تعبیر " روح ِ روح" به حضرت حق

به منظور مولانا نزدیک تر است . }

دیدن نوار سخنرانی :

                                            http://www.youtube.com/watch?v=0-HPI-qMt5M


زیر نویس 

1) نک زمانی، کریم ــ شرح جامه مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص316

2) ر.ا. نیکلسون ــ شرح مثنوی معنوی مولوی، ترجمه و تعلیق حسن لاهوتی

     ص .1108


پیل بان مثنوی ــ بخش نخست

پیل بان ِ مثنوی معنوی 


مقدمه :

کفر کافر را و دین دیندار را

ذره ای دردت ، دل عطار را

در این سلسله نوشتارها، حال عاشقی به تصور و تصویر آمده است،که درد عشق

وی را بر "پیل مثنوی"نشانده، منزل به منزل می برد تا به "مقام معشوقی"رساند.

می بردش به هندوستان عشق؛ به قلعۀ "هوش ربا" نزد پادشاه چین.

تا کجا؟ آن جا که جا را راه نیست

جز سنا برق ِ مه ِ الله نیست

از همه اوهام و تصویرات، دور

نور ِ نور ِ نور ِ  نور ِ نور ِ نور..... 6/2146

بخش نخست :

شرح و تفسیر  داستان

 حکایت " اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل" از دفتر سوم مثنوی، نزد فرهنگ 

 هایی که با اندیشۀ مولانا انس و الفتی دارند ، قرن هاست سینه به سینه نقل 

شده آن را تمثیلی زیبا در بیان اختلاف "نظر"های بدون بصیرت و بینش می دانند.

چنین حکایتی را با اندکی اختلاف در آثار کهن بودایی و آیین جین هم آورده اند. (1)

بنا به گزارش استاد فروزانفر ماخذ این حکایت از نوشته ای در "مقابسات" ابو حیّان

توحیدی ،اندیشمند قرن چهارم هجری ست.همین تمثیل در آثار امام محمد غزالی

و حکیم سنایی نیز آمده است . (2) ابوحیّان از قول افلاطون می نویسد:(ترجمه)

" مردم به همۀ ابعاد ِ حقیقت نمی رسند ؛ همان طوری که در همۀ ابعادش نیز به

 خطا نمی افتند. در حقیقت هر کس بُعدی از حقیقت را در می یابد.درست مانند 

گروهی نابینا که برای اولین بار به فیلی نزدیک شده بودند و هرکدام عضوی ازاندام

فیل را لمس  کردند و بر مبنای یافتۀخویش قضاوت نمودند..می بینی که هر یک از 

آنان قسمتی از یافته های خود را [به درستی] ادا کردند. در عین حال هر کدام

قضاوت دیگری را تکذیب نمودندو به خطا و جهل متهم کردند. (3) [تاکید از نگارنده]

مشاهده می شود که "ابوحیان" منظور افلاطون را چنین بیان کرده است که کوران

جهان جسمانی ، هر یک جنبه ای از حقبقت را به درستی دریافته اند، اما بدلیل

همان کوری خویش قادر نیستند تمامی جنبه های حقیقت را یکجا در یابند :

"قالّ افلاطُنُ : انّالحقُّ لَم یُصِبهُ النّاسُ فی کُلِّ وُجوُهِهِ و لا َاخطَاوُهُ فی کُلِّ وُجوُهِهِ،

بَل اَصَابَ مِنهُ کُلُّ اِنسَان جِهة. "(4)

غزالی نیز در کیمیای سعادت بر همین شناخت نسبی از حقیقت اشاره دارد :

"بیشتر خلاف در میان خلق چنین است که هر یکی از وجهی راست گفته باشد

ولیکن بعضی بینند و پندارند همه را دیده اند .. [سپس همان تمثیل فیل در جمع

نابینایان را می آورد] و نتیجه می گیرد :

آن همه راست گویند ، از وجهی و هم خطا کرده اند ؛از آن وجه که پندارند جملۀ

پیل را دریافته اند " (5) 

اما حکیم سنایی همان درک درست را هم از چنان کورانی بعید می شمارد :

بود شهری بزرگ در حد غور

وندر آن شهر مردمان همه کور...

و پس از آوردن همین تمثیل می افزاید :

هر یکی دیده جزوی از اجزا

همگان را فتاده ظنّ ِ خطا

هیچ دل را ز کلّی ، آگه نَی

علم با هیچ کور همره نی

جملگی را خیال های محال

کرده مانند غتفره (احمق) به جوال

از خدایی خلایق آگه نیست

عقلا را در این سخن ره نیست....

( حدیقۀ سنایی ،باب اول ، در توحید باریتعالی) (6)

در واقع سنایی به تاویل منظور افلاطون از این تمثیل پرداخته تا محال بودن شناخت

عقلانی خدا را به ما نشان دهد . وجود پیل نشان دهندۀ ذات حق است و کوران،

کنایه ازعاقلان . البته عاقلانی که در شناخت جهان اطراف به عقل جزوی خویشتن

اعتماد دارند . 

و اما مولانا بنا بر شیوۀ هنرمندانۀ خویش تغییری در اصل حکایت آورده است تا بتواند

تاویلی عارفانه از آن بدست دهد . وی افرادی را که بر تن پیل دست می کشند ، نه 

کور بلکه بینایانی فرض می کند که در تاریکی بسر می برند . تاریکی ِ دنیای حس .

مولوی در اقتباس خویش، منظور اصلی افلاطون را دست نخورده باقی می گذارد .

یعنی بر سر آن نیست که حقیقت برای همگان هرگز قابل کشف نمی باشد، بلکه

می گوید هرکس می تواند به نسبت استعداد ِ درونی خویش با شمع  ِ بصیرت و

بینش به دیدار ذات حقیقت بپردازد :

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی....

چشم ِ حس ،همچون کف ِ دست است و بس

نیست کف را بر همۀ او دسترس ....3/1269

سپس در ادامۀ حکایت منظور خویش را از "شمعی" که می بایست در دست آن

تاریکی رُوان باشد بیان می کند. این چنین نوری از جان ِ جانان یعنی حضرت حق

پراکنده می شود. آن را کسی می تواند دریابد که یا در آفتاب ِ عنایت و توجه وی

قرار گیرد، و یاسرکشی و غرور را کنار نهاده دست ارادت دردامان پیری کامل و کامل

کننده بگذارد . پیری که همچون نوح، کشتی ِ تن ِ سالک را به سوی ساحل نجات

هدایت می کند .

این داستان یکی از معدود حکایات مثنوی ست که مولانا بدون حاشیه پردازی و

پرداختن به مسائل معنوی دیگر، نخست آن را به انجام می رساند و پس از آن بر

سر ِ آوردن ِ حکایات ِ جانبی می رود . از این رو برای خوانندۀ  نا آشنا با سبک کار

مولانا ــ که آوردن حکایت درون حکایت می باشد  ــ آسان یاب تر است . 

اختلاف در چگونگی و شکل پیل

 پیل اندر خانه ای  تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هُنود

از برای دیدنش مردم بسی 

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش باچشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی اش کف می بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودان است این نِهاد*

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود*

آن یکی بر پشت ِ او بنهلد دست

گفت خود این پیل چون تختی بُدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم ِ آن می کرد هر جا می شنید... 1266

از نظرگه، گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد، این الف 

در کف ِ هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

تفسیر :

{در شرح ابیات فرض بر این است که خواننده تا حدی معقول با مفاهیم عرفان و ادب 

صوفیه آشنایی قبلی دارد و مانند دانش آموزان مدارس ابجد خوان این طریق نیست

بنابراین تفسیر بیت به بیت تکرار مکررات و برای خواننده ملالت آور است .}

* نِهاد : شکل و هیئت

*عمود : ستون

پیش از آغاز این حکایت مولانا در وحدت ادیان الهی سخن رانده بود.در ابیات قبلی

می گوید حقیقت همچون نوری واحد بی رنگ است که از پس ِ شیشه های رنگین

 بر چشم بینندگان می تابد . حقیقت بین کسی ست که آن نور واحد را دریابد:

گر نظر در شیشه داری گم شوی

زآن که از شیشه ست اعداد ِ دُوی

ور نظر بر نور داری وارهی

از دُوی، و اعداد ِ جسم ِ منتهی

از نظرگاه است ای مغز ِ وجود

اختلاف ِ مومن و گبر و جهود

بنابراین لمس فیل در تاریکی تمثیلی ست از کور ذهنی شریعت زدگانی که بر آیین

خویش چسبیده و آن را تنها راه نجات انسان معرفی می کنند. اینان چون بینایانی

هستند که در تاریکی دنیای مذهبی خویش فرومانده و خدا را تنها به همان طریق

خاص ِ نیاکان خویش تفسیر می کنند . از همین رو وقتی در بیت 1266 می سراید

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم ِ آن می کرد هر جا می شنید

ابهام معنایی شعر روشن می شود . چگونه در پساویدن بدن فیل هر کس به هر

جزوی که می رسید همان جزوی را که "می شنید" در می یافت . شنیدن از کجا

آمد؟او که در پی پساویدن اجزاء فیل بود. مشکل معنایی وقتی آسان می شود که

آن فیل را نمادی از حقیقت ِ ذات خداوندی دانسته و شنیده های آن لمس کننده را

همان حرف و حدیث ِ ادیان و مذاهب مختلف بگیریم و آن جنگ هفتاد ودو ملت که 

بقول خواجۀ شیراز :"چون ندیدند حقیقت ره ِ  افسانه زدند" .

 

                                                                                  ادامه دارد 

دیدن سخنرانی نویسنده در این باره :


http://www.youtube.com/watch?v=0-HPI-qMt5M


زیر نویس ها

1) برای آگاهی بیشتر ر.ک ویکی پدیا فارسی

2) فروزانفر، بدیع الزّمان . مآ خذ قصص و تمثیلات مثنوی، ص96

3) داودی، حسین . ترجمۀ  احادیث و قصص مثنوی تالیف فروزانفر، ص265

4) همان، ص 265

5) همان، ص266

6) حدیقۀ سنایی