دیدار معنوی مثنوی ــ در فراق شمس
دیدار معنوی مثنوی

در فراق شمس
در نوشتار پیش؛ از « نخستین ملاقات» مولانا با شمس تبریزی به دور از افسانه ها و بنا بر
یکی از غزل های دیوان سخن گفتیم . میدانیم تمام مدت همصحبتی آن دو عارف به دوسال
هم نکشید. شمس در جمادی الاول سال ۶۴۲ هجری خود را به مولانا شناساند و سه سال بعد
برای همیشه قونیه را به مقصدی نامعلوم ترک گفت. در این برههٔ زمانی مدتی هم از دست
برخی بدخواهان در دمشق پنهان شد که به اصرار مولانا به قونیه بازگشت و برای بستن دهان
یاوه گویان که وی را جادوگر و شرور خوانده ،اقامتش در منزل مولوی را خطرناک میدانستند،
با کیمیاخاتون ــ دختر خواندهٔ مولانا ــ ازدواج کرد،آن هم بیش از چند ماه دوام نیاورد. اکثریت
قریب به اتفاق پژوهندگان ِ ایرانی ماجرای قتل شمس به دست بدخواهان را ساختهٔ افسانه
پردازان خوانده، ماجرای آمدن شمس به خوی را بیشتر با واقعیات تاریخی همخوان دیده اند.
علاقمندان به دانستن ِ فرجام شمس می توانند به مقالات دکتر امین ریاحی و همچنین کتاب
« باغ سبز عشق» از دکتر محمد علی موحّد و آثار دکتر زرین کوب بنگرند. من هم بنا بر همین
منابع نوشته ای با نام « فرجام شمس تبریز» نگاشتهام. حاصل آن که اخبار قتل مؤثق نیست.
البته پژوهندگان ترکیه قول افلاکی را بعنوان سند ِ قتل ِ شمس بدست گروهی از یاران مولانا
پذیرفته اند. نوشته اند جسد وی را در چاهی انداخته متواری شدند. سلطان ولد همراه بایاران
محرم ، آن را بیرون آورده دفن کردند.« مولانا مدتی دراز از فاجعه بی خبر بوده //// چون مدتی
از وقوع حادثه گذشته /// و با وجود صلاح الدین زرکوب آرام یافته ماجرای شمس برای او باز
گوشده و برایش اشک ریخته و (شعر سروده) (۱) ( غزل ۱۹۹۴ دیوان شمس) برگزیده ابیات:
بشنو از بوالهوسان قصهٔ میر ِ عسسان
رندی از حلقهٔ ما گشت در این کوی نهان
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش
جامه پر خون شدهٔ اوست ببینید نشان
مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم
شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
گر چنان کشته شوی زندهٔ جاوید شوی
خدمت از جان ِ چنین کشته به تبریز رسان
البته لازم به یادآوری ست که در «ولدنامه» پسر مولانا و «رساله سپهسالار» که سالها
پیش از مناقب العارفین تدوین شده اند، اشاره ای به این قتل نیست. به هر حال تنها
اشاراتی به این اختلاف نظرها را آورده ایم تا خواننده خود به نتیجهگیری شخصی برسد.
در خاتمه غزل ۱۴۵ دیوان شمس را میآورم که مولانا تنها از غیبت ناگهانی شمس در حیرت
و سرگشتگی فرو رفت. این غزل سالها پس از آن واقعه سروده شد
ای وصالتیک زمانبوده فراقتسالها !!
ایبزودیبارکرده برشتر اَحمالها,* ..
چونهمیرفتیبه سکتهٔ,* حسرتیحیرانبدم
چشم باز و من خموش و میشد آن اقبال ها
ور نه سکتهٔ بخت بودی مرمرا؛ خودآن زمان
چهره؛ خون آلود کردی ؛ بردریدیشالها...
تا بگشتیدر شب تاریک ز آتش؛ ناله ها
تا چو احوال قیامت دیده شد اهوالها,,*
تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق؛
سنگ خون گرید ؛ اگر زانبشنوداحوالها
چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید
در صف نقصان نشسته از حیا مثقال ها
ذرههایخاک هامون,,* گر بیابد بوی او
هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها
بالها چون برگشاید؛ در دو عالم ننگرد
گردِ خرگاهِ* تو گردد ؛ والهِ اجمال ها*
خود همان بخشش که کردی بیخبراندرنهان
میکند پنهان پنهان جمله ی افعالها
همتو بنویسایحُسامُالدّینومیخوانمدح او
تا به رغمِ غم ببینی برسعادت خالها ,,*
احمال، جمع حِمل؛ بار
اهمال؛ جمع هول؛ بیم و ترس
سکته؛ خاموشی و توقف. اگر در سعادتمن
توقفی روی نمیداد و به اصطلاح از غیبت
ناگهانی تو شوکه نمیشدم؛ ..اما دست تقدیر
مرا در آن لحظهکوروکرکرده بود ...
یعنی مثلاً پیشتر که غیر مستقیم نزد حسام و دیگران از جفای حسودان شکوه میکردی؛
میبایستبه فراست خود میفهمیدم قصدترکیار و دیار داری. آن وقت بر پایت افتاده
خود را به خاک و خون آلوده و پیرهن پاره میکردم تا دلت رحم آورده از سفرمنصرف گردی.
(تفسیر اجمالی غزل)
هامون؛ بیابان
خرگاه؛ خیمه
اجمال؛ نیکی کردن؛ زیبا گردانیدن
بیت آخر : ای حسامالدین این فراقنامه را بنویس و شمس را مدح کن؛ چرا که با وجود این
همه درد فراق ؛ بر چهرهٔ سعادت خالهامیبینی. ( وجود خال سیاه بر گوشه لب و یا چانهٔ
معشوق؛ تاثیر زیبایی او را صدچندان میکند.مولانا رونمودن اقبال را مانند صورت زیبایی
می بیند که خال سیاه ؛ رنجهای فراق را جذابتر کردهاست )
خوانش با صدای شاعر
https://t.me/didarmasnavi/4193
زیرنویس
۱ : گولپینارلی؛ عبدالباقی؛ زندگی و آثار مولانا جلال الدین ؛ ترجمه توفیق سبحانی؛ص۱۵۶
@didarmasnavi
#محمدبینش(زیباروز)
این وبلاگ نگاهی به عرفان و تصوف دارد و اغلب به گفتمان در باره افکار و اندیشه های مولانا می پردازد. دیدار معنوی مثنوی یعنی شهود درونی آن . آثار مولانا را می بایست در خلوت عرقریزان روح با