دیدار معنوی مثنوی

نخستین ملاقات

مناقب نویسان در بارهٔ نخستین دیدار شمس تبریزی با مولانا بسیار نوشته و گفته اند. بیشتر با

افسانه در آمیخته . زنده یاد استاد زرین کوب در کتاب خویش « پله پله تا ملاقات خدا» تقریبا به

همهٔ آنها پرداخته و گفته‌ها را پیراسته است.علاقمندان می‌توانند آنجا و آثار دیگر مولوی پژوهان را

بنگرند.اینجا تنها به یکی از نوشته های شمس تبریزی ــ که به درستی آن اطمینان داریم ــ اشاره‌

می کنم و با غزلی از مولانا در همین معنی ادامه می‌دهم :

« به حضرت حق تضرّع می‌کردم که :« مرا با اولیائ خود اختلاط ده و همصحبت کن !»

به خواب دیدم که مرا گفتند: « که تو را با یک ولی همصحبت کنیم »‌

گفتم :«کجاست آن ولی؟ »‌

شب ِدیگر دیدم که گفتند: « در روم است .»

چون بعد ِ چندین مدت [ مولانا را ] بدیدم ؛ گفتند که : « وقت نیست هنوز ! الامور مرهونَه

باوقاتَها ... » ( مقالات شمس ؛ ج۲ ؛ ص۷۶۰ با تصحیح محمد علی موحّد )

و بنا بر تاکید شمس؛ شانزده سال این انتظار به درازا کشید. وی مولانا را از زمانی که در دمشق

برای تحصیل معارف به سر می‌برد می‌شناخت ؛ حتی با وی سلام و علیکی کوتاه و رسمی داشت

ولی ماهیت خود را آشکار نمی‌ساخت. ــ آن کبک هنوز پروار ِ این عقاب نبود ــ : « من با کسی کم

اختلاط کنم .با چنین صدری که اگر همهٔ عالم را غَلبیر کنی نیابی؛ شانزده سال بودکه سلام علیک بیش

نمی‌کردم و [ آن سال‌ها] رفت ///// مثلا بازی آمد بر سر دیوار نشست.» (همان؛ به اختصار ص۲۹۰)

واما در یکی از روزهای سال ۶۴۲ هجری که نوشته‌اند روز شنبه ۲۶ جمادی‌الاول بود؛ شمس تبریزی بر

سر راه مولانا که چون استادی‌عالی‌مقام سوار بر استر همراه با شاگردان و هوادارانش به سوی منزل

روان بود آمد و پرسش بنیان کَن ِ خود را مطرح کرد: « محمد(ص) برتر بود یا بایزید ؟ » مولانا سالها

بعد این نخستین ملاقات را در غزل شماره ۶۴۹ دیوان می‌آورد :


برچرخ؛ سحرگاه یکی ماه عیان شد
از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد* ۱
چون باز که برباید مرغی به گه ِ صید
بربود مرا آن مَه و بر چرخ دوان شد ۲
در خود چو نظر مردم؛ خود را بِنَدیدم
زیرا که در آن مَه؛ تنم از لطف *چو جان‌شد ۳
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدم
تا سرّ‌‌‌تجلیّ‌‌ ازل جمله بیان شد ۴
نُه چرخِ فلک جمله در آن ماه فرو شد
کشتیّ‌ وجودم همه در بحر نهان شد ۵
آن بحر بزد موج و خرد باز بر آمد
وآوازه درافکند: « چنین گشت و چنان شد» ۶
آن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کف
نقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شد ۷
هرپاره کف ِ جسم کز آن بحر نشان یافتن
در حال گدازید و در آن بحر‌ روان شد ۸
بی دولت مخدومی؛ شمس الحق تبریز
نی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد ۹

تفسیر اجمالی ابیات

بیت ۱ : بر پهنه آسمان ِ سحرگاهی ماهی پدیدار شد و نزدیک آمدو به من نگریست.نگران

به معنی ِ فعل ِ نگریستن ست؛ و ربطی با دلواپسی ندارد.

بیت ۲ : مانند بازی پیش آمد و وجودم را در ربود و بر آسمان پرواز کرد .

بیت ۳ : حالت رویاگونه دارد. معمولا فرد در رویا؛ اعضای بدن خود را مشاهده نمی‌کند

زیرا خواب دیدن فعالیتی روانی ست نه جسمانی . بنابراین شاعر می گوید«اثری از جسم

در خویش ندیدم» از اینجا به بعد معانی درونی می شوند و حوادث در جهان ِ بیرون از فرد

اتفاق نمی‌افتند.شاعر حس می‌کند دیگر بدن او چنان رقیق و لطیف شده گویی از جنس ِ

روان ست.ٰ بطور کلی در ادبیات عارفانه مرزی مشخص و قاطع میان ِ جهان درون و برون

وجود ندارد. پلوتین حکیم نوافلاطونی این موضوع را که البته از فلسفهٔ مشرق زمین دریافته

چنین بیان می‌کند:«نفس در جهان نیست؛ بلکه جهان درون نفس می‌گذرد. » (۱)

«لطف» یعنی نیکویی مهربانی. شاید مولانا بخاطر رعایت وزن این واژه را به معنی لطافت

آورده است.نمونه های دیگری هم در دیوان شمس هستند که لطف به جای لطافت نشسته :

آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او

زآن نرمی و زآن لطف به سنجاب رسیده ... ( از غزل ۲۳۳۶ دیوان شمس)

بیت ۴ : در این سفر نفسانی؛موجودی به غیر از ماه ندیدم و معنای تجلّی را به شهود دریافتم.

[در بیان صوفیه تجلی شهودی می‌گویند. در این ابیات وجود مرید در مراد مستهلک می‌گردد]

بیت ۵ : افلاک در آن ماه غرق شده بودند. یعنی ماه ِ وجود ولی حق؛ جهان را در خود فرو برده

یکسره دریای حقیقت ازلی آشکار شد و کشتی وجودم را در هم شکست .

بیت ۶ : در ابیات پیشین موضوع فنا فی الله بیان شد. اکنون شاعر به موضوع بقاء بّالله توجه

می‌کند. مولانا در بسیاری از آثار خود «وحدت وجود» را نه بصورت فلسفی که ابن عربی مطرح

کرده است؛ بلکه به نوعی که در عرفان هندو آمده به میان می کشد.در این نوع نگرش؛ تمامی

هستی یکی بیش نیست و اشیاء و موجودات تنها نقشی از دریای حقیقت اند:

بحر وحدانی ست جفت و زوج نیست

گوهر و ماهی ش غیر ِ موج نیست ...

در این بیت هم می گوید موجی از دریای حقیقت بر آمد و عقل ِ آمیخته با عشق و بصیرت

یعنی خرد، باز آمد و به شرح ِ آن ادراک ِ شهودی پرداخت.یعنی زبان از بیان ِ آن عاجزست .

آن دریای معنی یعنی حقیقت محض سرمدی موجی دیگر بر آورد و موجودات را متجلی کرد.

بیت ۸ : هر تکه از کفی که بصورت جسم متجلی شد وحقیقت را دریافت ، [ یعنی کف‌هایی

که بصورت جسم انسانی بوده و عارف و آگاه گشتند ] به محض داشتن این آگاهی خود را در

دریای حقیقت واحد مستهلک ساختند. [ نظری دارد بر مهر خاموشی بر دهان عارف واصل ]

بیت ۹ :‌ مخدوم؛ واژه ای ست برای ادای احترام و مخدومی یعنی مخدوم ِ من . «دولت» در

این بیت یعنی بخت و اقبال . بدون دیدن اقبالی ازجانب آقا شمس الدّین، کسی نمی تواند

به لِقاءالله برسد. [‌بیشتر گروه های صوفیه راهنمایی پیر را شرط موفقیت سالک می‌دانند.)

پایان

زیر نویس :

۱ : نک: تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ؛ الفاحوری ــ خلیل الجر ترجمه آیتی ؛ ج۱؛ ص ۹۲