دیدار معنوی مثنوی ــــ چالش ِ انتخاب ِ پیر (بخش نخست )
دیدار معنوی مثنوی

چالش ِ انتخاب ِ پیر
(بخش نخست )
ای ضیآء الحق؛ حُسامُ الدّین بگیر
یک دو کاغذ بر فزا در وصف ِ پیر
گر چه جسم ِ نازکت را زور نیست
لیک بی خورشید، ما را نور نیست
بر نویس احوال ِ پیر ِ راه دان
پیر را بگزین و عین ِ راه دان
پیر را بگزین که بی پیر این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر ...
چنانکه از سراسر غزلیات دیوان شمس و مثنوی معنوی بر می آید؛ وجود رهبری جهاندیده و کار
آزموده برای سفر معنوی ِ مشتاقان ِ ملاقات ِ خداوند در همین دنیای مادی لازم ست . در عصر
مولانا بر خلاف قرون ِ نخستین ِ پاگیری ِ عرفان ِ اسلامی؛ بیشتر ِ جمعیت های دینی و عرفانی در
مساجد و مدارس و خانقاهها رهبر و راهنما و مدرس و پیری داشتند. مجالس برقرار و روش ها
متفاوت بود. پیرانی چون شمس تبریزی هم بودند که سرسپردهٔ کسی نبوده و کشورها را زیر پا
نهاده مسافران ِ خانقاهی و کاروانسرایی بودند.سالهای بعد که مولانا در جمع یاران و مریدان خود
به نظم مثنوی پرداخت ، موضوع ِ پیر و پیروی به یکی از پایه های اندیشهٔ عارفانهٔ وی تبدیل شد.
مولانا بر خلاف دیگر متصوفه به تبلیغ ِ نظرِ سلسلهٔ خاصی نپرداخت ؛ بلکه مانند دیگر نام آوران
عرفان چون بایزید و خرقانی و دیگران موضوعات معنوی را بصورت کلی عرضه میداشت. اما
به شیوه عطار در قالب حکایات ِ عارفانه بیان می کرد. برای مثال مثنوی معنوی با حکایت شاه
و کنیزک آغاز شده و تا دفتر ششم با داستان دژ هوش ربا به پایان میرسد. شخصیت و منش
شمس تبریزی در اغلب حکایات حضوری پر رنگ دارد. در اندیشهٔ مولوی ولی ِ حق نیز بیواسطه
میتواند از خداوند وحی و الهام بگیرد:
لوح محفوظ ست او را پیشوا
از چه محفوظ ست ؟ محفوظ از خطا
نه نجوم ست و نه رمل ست و نه خواب
وحی ِ حق، اللهُ اعلم بالصّواب
از پی ِ روپوش ِ عامه در بیان
وحی ِ دل گویند آن را صوفیان
وحی ِ دل گیرش که منظرگاه ِ اوست
چون خطا باشد؟ که دل آگاه ِ اوست ...
اصلا وجود وی از نوری مادی و معنوی ساخته شده است:
اولیا اطفال ِ حق اند ای پسر
در حضور و غیبت؛ ایشان با خبر
جسم شان را هم ز نور اسرشته اند
تا ز روح و از ملک بگذشته اند ....
پرسیدنی ست با این حال ، اختلاف ِ مشایخ و طریقت های گونه گون تصوّف از کجاست؟
همین پرسش را می توان گسترد و پرسید اختلاف مذاهب از کجا پدیدارشده ست ؟ البته
پاسخ را تاریخ اندیشهٔ بشری هم نمی تواند بدهد . اما مولوی در همین زمینهٔ پیر و پیروی،
سالکان را از شیادانی که سخن پیران راه را می دزدند بر حذر می دارد :
چون بسی ابلیس ِ آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
حرف ِ درویشان بدزدیده بسی
تا گمان آید که هست او خود کسی
خرده گیرد در سخن بر بایزید
ننگ دارد از وجود ِ او یزید
چون که پیدا گشت کو چیزی نبود ،
عمر ِ طالب رفت و آگاهی چه سود ؟؟؟
پرسیدنی ست؛ سالک از چه معیاری باید استفاده کند تا از انتخاب پیر پشیمان نگردد ؟
مولانا پاسخ آن را با مقولهٔ عشق ، از نوع افلاطونی آن میدهد.انتخاب پیر از روی عشق
مثلا در ابتدای دفتر دوم تاکید میکند که سالک ِ تنها رونده به سوی حق را نومیدی و
ملال دست میدهد و چه بسا عقل ِ جزوی ِ وی که سوداگر و سودپرست است ، حکم
کند که از این همه ریاضت و نفسکشی و عزلت چه حاصل؟ همین چند رکعت نماز و
همراهی با شریعت و عافیت طلبی کافی ست. باقی عمر را باید به راحتی زیست . اما
مولوی عشقی الهی را پیشنهاد میکند که راهی پر فراز و نشیب دارد و البته قربانی هم
فراوان .در ابیات آینده سایهٔ پنهان ِ آموزه های شمس فهمیده میشود که می گفت :
« مقصود از وجود دو عالم ملاقات ِ دو دوست بوَد؛ که روی در هم نهند؛
جهت خدا ، دور از هوا » ( مقالات ص۳۰ ج۱ )
نفس با نفس ِ دگر چون یار شد
عقل ِ جزوی عاطل و بیکار شد
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی
زیر ِ سایهٔ یار؛ خورشیدی شوی
یار، چشم ِ توست ای مرد ِ شکار
از خس و خاشاک او را پاک دار....
سالکی که با صفای دل در راه ِ طلب پای نهاده و خواستار دیدار خداوند باشد، بتدریج و
پرده پرده استعداد ِ ادراک و دریافت محبت ِ الهی را در خود پرورش داده ، به ذوق عشق
می رسد .یعنی می تواند گونه گونه زیبایی را در جهان اطراف در طبیعت و در حیوانات و
آدمیان تشخیص داده و مجذوبشان گردد؛ بشرط آنکه ابتدا خود زیبنده و متناسب با جهان
هستی شود.یعنی ابتدا از درون ِ خود آغاز کرده و زشتی ها را کنار بزند:
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی
کو رهاند روح را از بی کسی ...
« آن زیبا» می تواند حضرت حق باشد.[مانند حال و روز آن شبان که تنها با خواندن ِ عاشقانهٔ
وی، از موسای پیامبر پیشی گرفت و به وصال رسید.] البته چنین سعادتی نادر بدست می آید.
و نیز میتواند پیری راستین و کارآزموده باشد که برای دستگیری رخ نموده در همان «اولنظر»
دل از سالک میرباید . مولانا در ابیاتی پرشور، حال و روز عاشق ِ صادق را نقش میکند:
(برگزیدهٔ ابیات از شماره ۷۲ به بعد؛دفتر دوم)
آینهٔ دل چون شود صافی و پاک
نقش ها بینی برون از آب و خاک ۱
هم ببینی نقش و هم نقاش را
فرش ِ دولت را و هم فَرّاش را ۲
چون خلیل آمد خیال ِ یار ِ من
صورتش بُت؛ معنی ِ او بت شکن ۳
شُکرْ یزدان را، که چون او شد پدید
در خیالش، جان خیال ِ خود بدید ۴
خاک ِ درگاهت دلم را می فریفت
ــ خاک،بر وَی کو ز خاکت میشِکیفت* ــ ۵
او چو میخوانَد مرا؛ من بنگرم
لایق ِ جذبم و یا بد پیکرم ۶
ــ گر لطیفی زشت را در پی کند*
تَسخُری باشد که او بر وی کند ۷
ابیات ۱ و ۲ :آنگاه که آینهٔ دل را از زنگار ِ آرزوهای دنیایی پاک گردد، استعدادِ دیدن و
فهمیدن نقشهای جهان و آفریننده اش را بدست میآوری. مصرع آخر اشاره دارد به
معنای آیهٔ ۴۸ سوره ذاریات : (وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ)
« و زمین را بگستردیم و چه نیکو گهواره ای بگستردیم )
ابیات ۳ و ۴ : درون ذهنم خیالی از معشوق آمد که به صورت و ظاهر، بتی بود اما
در باطن و معنی همانند ابراهیم ِ خلیل؛ بت شکن.مولانا جایی دیگر از مثنوی؛ از دام
گستری ِ اولیا برای کشیدن سالکان به راه حق ؛ چنین یاد میکند که :
آن خیالاتی که دام ِ اولیاست
عکس ِ مهرویان ِ بستان ِ خداست .. (۱/۷۲)
یعنی آنان در طبیعت تصرف کرده، عکسی از زیبارویان ِ گلستان ِ الهی را دام ِ دل ِسالکان
میگردانند. منظور آن که می توانند معانی انتزاعی را ــ مثلا مفهوم عشق را ــ در قالب ِ
زیبا رویان ِ زمینی انعکاس داده کسی را عاشق کنند. اکنون در بیت ۳ میگوید آن خیالی
که از رخسار ِ معشوق در ضمیرم متمثّل شده، تمام بت های دیگر را در سوزانده است.
بیت ۴ : خدا را شکر که صورت ِ خیالی ِ خود را در صورت خیالی ِ او مشاهده کردم. یعنی
در عالم خیال، خود و او را یکی دیدم. [ بنا بر دیدگاه نوافلاطونیان، آنچه در عالم برزخ روی
دهد نظیرش در جهان مادی ظهور می کند؛ ـ که آنرا عالم ِ «هَوَرقلیایی» نیز نامیدهاند.
بیت ۵ : * شکیفتن ؛شکیبیدن - تاب آوردن.در اینجا مولانا رو به خداوند میگوید:« من که
از پیش همچنان عاشق و دلبردهٔ رسیدن به خاک ِ درگاهت بودم ـ تا به دستبوست رسم ـ
(مصراع دوم جملهٔ معترضه است ) ای خاک بر سر آن بی احساس و کوردلی که نشانی از
درگاهت دیده، اما تاب بیاورد و صبر و قرار داشته باشد.( یعنی در برابر معشوق بیقرارم)
بیت ۶ و ۷ : مولانا رو به خود کرده می گوید: « حالا که معشوق مرا خوانده و در خیالم با
من سخنها دارد؛ باید ببینم تحمل ِ ناز آوری هایش را دارم؟ خوب و متناسب و در خور ِ
خواستهایش هستم؟ وگر نه شاید این ها توهم باشد و او تنها رخ ِ زشت مرا به مسخره و
شوخی گرفته باشد.» * در پی کردن؛ دنبال ِ کسی راه لفتادن و او را خواندن.( اینجا مولانا
از اصطلاحات شاهد بازان استفاده کرده است. معمولا وقتی معشوق، عاشق را مخاطب
قرار می دهد معلوم نیست می خواهد مسخره اش کند و یا واقعا آن بینوا را می نوازد؟ )
اکنون عاشق می خواهد خود را بیازماید:
چاره آن باشد که خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا : «من کی خرَم؟ ) ۸
گفتم :«آخر خویش را من یافتم
در دو چشمش، راه ِ روشن یافتم » ۹
گفت وَهمم* :« کآن خیال* ِ توست هان!
ذات ِ خود را از خیال ِ خود بدان !» ۱۰
نقش ِ من از چشم ِ تو آواز داد :
که : «منم تو، تو منی در اتحاد ۱۱
کاندرین چشم ِ مُنیر ِ بی زوال
از حقایق ، راه کَی یابد خَیال؟» ۱۲
****
«در دو چشم ِ غیر ِ من تو نقش ِ خود
گر ببینی ، آن خیالی دان و رَد !! ۱۳
چشم ِ من چون سُرمه دید از ذوالجلال
خانهٔ هستی ست ؛ نه خانهٔ خیال» ۱۴
ابیات ۸ و ۹ : نخیر؛ نخست باید خود را بسنجم [ که اصلا لیاقت ِ صیدِ چنین معشوقی
را دارم؟ ] وگرنه؛ نکند او به مسخره ام گرفته و به زبان حال میگوید: « مگر خریدارتم؟ »
با خود گفتم : سرانجام؛ آن خود ِ حقیقی ِ خویشتن را پیدا کردهام، زیرا درچشمانش که
مشتاق ِ من اند، راهی روشن و بی ابهام میبینم .
بیت ۱۰ : وهم و خیال .[ در این بیت و ابیات آینده خیال به معنای جهان ِ خیالی و برزخی
نیامده است.مولانا نظر به مراتب ِ شناخت ِ آدمی از مواجهه با واقعیتی ناشناخته دارد.
نخست «وهم» داوری می کند؛ سپس خیال ِ او پس از آن «شک» میبرد که چیست،و
تقریبا واقعه را تفسیر کرده « مظنون» میشود. نهایتا آن را با تجارب قبلی خود سنجیده
به «یقین» رسیده و حکمی میدهد. آن هم مراحلی دارد . به هر حال وهم و خیال؛ لرزان و
بدون پشتوانه اند.] در این بیت؛ پایین ترین مرحلهٔ شناخت ـ وهم ـ برای فرد حکمی داده :
« توخیال کرده ای معشوق تو را میخواهد. حقیقت ِ خود را از خیال ِ خویش بازشناس»
ابیلت ۱۱ و ۱۲ : نقش ِ من ِ حقیقی ِ من از چشمان تو مرا خواند و گفت : « من توام و تو
منی در این یگانگی که می بینی. زیرا در این چشم ِ روشنگر ، که هرگز از حقایق تهی و بی
بهره نیست ، دیگر چه جایی برای ورود خیال و شک و وهم باقی مانده است ؟» مولانا در
این دو بیت شاهکاری از هنر شعر و خیال آورده ست . معمولا دو نفر که یکدیگر را نگاه
میکنند، هر کدام خود را در آیینهٔ مردمک چشم ِ دیگری میبیند. اکنون خود ِ حقیقی ِآن
سالک از آیینهٔ مردمک ِ چشم ِ پیر به او میگوید: « مطمئن باش تو خودِ ذاتی ِ خویش را
در این جا می بینی زیرا در چشمان ِ پیر، هرگز خیال و وهم وارد نمی شوند.» منظور آنکه
اگر می بینی پیر تو را خوانده است ، بدان که حقیقت دارد و قصد شوخی و گمراه کردنت
را ندارد. او تورا برگزیده ست.
ابیات ۱۳ و ۱۴ :چنانچه خود را در آیینهٔ چشمان دیگری ببینی ، آن گمراهی وهم و خیال ست
نه چشم ِ من که دارندهٔ شکوه و جلال ( خداوند) بر آن سرمه کشیده ست.
بر آیند ِ سخن آن که مولانا معیار و میزان ِ چالش ِ انتخاب ِ پیر را نه در تلاش و تیزهوشی
سالک بلکه در اخلاص و همت ِ وی برای رسیدن به حضرت حق می داند.باقی ماجرا در
دستان ِ قضا و قدر الهی ست که وی را بر سر راه پیران راه قرار دهد. پیرانی که با قدرتی
الهی می توانند هر زمان که بخواهند در ذهن و ضمیر رهروان تصرف کنند، چرا که :
کهربا دارند چون پیدا کنند،
کاه ِ هستیّ ِتو را شیدا کنند
کهربای خویش چون پنهان کنند
زود تسلیم ِ تو را طغیان کنند ...
با وجود ِ همهٔ این احوال، چالش ِ انتخاب ِ پیر همچنان بر جاست .
ادامه دارد
این وبلاگ نگاهی به عرفان و تصوف دارد و اغلب به گفتمان در باره افکار و اندیشه های مولانا می پردازد. دیدار معنوی مثنوی یعنی شهود درونی آن . آثار مولانا را می بایست در خلوت عرقریزان روح با