دیدار معنوی مثنوی

دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (42)

پس از آن برادران، شاهزادۀ بزرگین را از روبروشدن با خطر مرگ بر حذر می دارند : (از بیت 4152 به بعد)

بنگر ای از جهل گفته ناحقی

پر ز سرهای بریده خندقی 99

خندقی از قعر ِ خندق تا گلو

پُر ز سر های بریده زاین غُلو* 100

جمله اند کار ِ این دعوی شدند

گردن ِ خود را بدین دعوی زدند 101

هان ببین این را به چشم ِ اعتبار *

این چنین دعوی میندیش و میار 102

تلخ خواهی کرد بر ما عمر ِ ما

کی بر این می دارد ، ای دادَر* تو را؟ 103

گر رود صد سال، آنک آگاه نیست

بر عَما*، آن از حساب ِ راه نیست 104

بی سلاحی در مرو در معرَکه*

همچو بی باکان مرو در تَهلُکه" * 105

(تفسیر اجمالی ابیات)

*غُلو؛ از حد گذشتن؛ زیاده روی کردن ــ *اعتبار؛ درس گرفتن؛ عبرت آموختن ـ *دادَر؛برادر

* برعما؛ کوروار (قید است) ــ*تَهلُکه؛نابودی ـ برگرفته از سورۀ بقره آیۀ 195 .

ای که از روی نادانی ادعایی کرده ای ! خندقی مملو از سرهای بریده از چنین زیاده گویی ها را ببین و

عبرت بگیر. آخر ای برادر چه کسی تو را به چنین کاری واداشته که خود را به کشتن داده، زندگی را برما

تلخ گردانی؟ کسی که راهی را چشم بسته چون کوران طی کند،اگر صد سال هم طول بکشد سلوک و

سیر معنوی به حساب نمی آید.گویی کسی بدون سلاح رو به میدان جنگ آورد. خود را در هلاک نینداز!

اما شاهزاده را جانجهش ِ عشقی آتشین رمانده بود و در مدار ِ شعور دیگری سیر می کرد. مولانا با کلام

سحر آمیزی فضای این نوع شناخت از هستی را بیان می کند؛ چندانکه خواننده قانع می شود راه وصال

حق، جزاین نمی تواند باشد. حتی فصل بعدی را به بیان آن اختصاص داده و با حکایتی تضمین می کند:

این همه گفتند و گفت آن ناصبور

که: "مرا ز این گفت ها آید نُفور* 106

سینه پر آتش مرا چون مَنقل است

کِشت کامل گشت و وقت ِ مِنجَل* ست 107

صدر را صبری بُد؛ اکنون آن نماند

بر مقام ِ صبر، عشق آتش فشاند 108

صبرِ من مرد آن شبی که عشق زاد

در گذشت او، حاضران را عمر باد 109

ای مُحَدِّث* از خِطاب* و از خُطوب*!!

زآن گذشتم، آهن ِ سردی مکوب! 110

سرنگونم، هَی! رها کن پای من

فهم کو در جملۀ اجزای من؟ 111

اُشترم من، تا توانم می کَشَم

چون فُتادم زار، با کُشتن خَوشم 112

پُر سر ِ مقطوع اگر صد خندق ست

پیش ِ درد ِ من مِزاح ِ مطلق است 113

من نخواهم زد دگر از خوف و بیم

این چنین طبل ِ هوا* زیر گلیم * 114

من عَلَم اکنون به صحرا می زنم *

یا سر اندازیّ و یا روی صنم 115

حلق چون نبوَد سزای آن شراب

آن بُریده بِه به شمشیر و ضِراب* 116

دیده کو نبود ز وصلش در فِرِه*

آنچنان دیده سپید وکور بِه 117

گوش کآن نبوَد سزای راز ِ او

بر کنَش، که نبوَد آن بر سر نکو 118

اندر آن دستی که نبوَد آن نِصاب*

آن شکسته بِه به ساطور ِ قَصاب 119

آنچنان پایی که از رفتار ِ او

جان نپیوندد به نرگس زار ِ او، 120

آنچنان پا، در حدید* اولی تر است

کآنچنان پا، عاقبت درد ِ سر است 121

(تفسیر اجمالی ابیات)

ابیات 106تا 109:*نُفور؛ نفرت داشتن ـ*مِنجَل؛ داس؛ منظور دروکردن ست.

برادر بزرگ، بی صبرانه می گوید:"از پندهاتان متنفرم. سینه ام از آتش عشق چون منقلی سوزان ست.

دیگر وقت دروکردن محصول ست و باید به وصال محبوب رسید. صبر دلم در آتش عشق سوخت.این صبر

همان شب مرد که صبح عشق در دل دمید،سر ِ حاضران سلامت باشد. [ حاضر ایهام دارد به حضور هر

دو برادر و کنایه از اینکه آنان هنوز از خود بی خود نشده اند و هوش و حواس دارند؛و از عشق نمرده اند.

بنا بر این دعوی شان حقیقی نبوده که چنین محتاط و جان ترسند. ابیات بعدی مؤیّد همین معنی ست.]

ابیات 110 تا 115: *مُحدِّث؛ سخن گوینده؛ در اینجا منظوراصطلاح فقهی نیست. *خُطوب

جمع ِ خَطب؛ کار مهم ـ*طبل زیر گلیم زدن؛ از بیم رسوایی کاری را مخفیانه انجام دادن .

*هوا؛ هوی؛ محبت.غالبا وقتی با هوس بیاید معنای منفی دارد؛ وگرنه بمعنی حُبّ ست.

*عَلَم به صحرا زدن؛ رازی را افشا کردن و بر آن پای فشردن؛ چون انالحق گویی حلاج.

ای گوینده ای که از کارهای عالی داد سخن داده و خطابه وارفرمان می رانی! من از حد سخنان بی مزه و

پندهایت فراترم و دم گرم تو در آهن سرد و سخت من اثر ندارد.هی!؛پنداری دستم را برای یاری گرفته ای؛

من سرنگونم پایم را چسبیده ای .رهایم کن . عقل و فهمی دیگر برایم باقی نمانده چرا که یک رگم هشیار

نیست. همانند شتران تا سرحد توانم بار می کشم وقتی هم که زار و نزار از پا در افتادم همان بهتر سرم

بریده شود. [ اعراب معمولا شتر پیر و از کار افتاده را سر می بریدند تا از گوشتش هم استفاده شود]. اگر

صدها خندق پر از سرهای بریده هم پیش چشمم آورند، در برابر شور عشق و درد هجرانی که می کشم

در حد یک شوخی هم نیست. دیگر از ترس جان طبل عشق آن دختر چینی را زیر گلیم نمی زنم و مخفیانه

در خیال با او عشق نمی ورزم ــ مانند شما دو رویی نشان نمی دهم ــ بلکه آشکارا راز خود را عیان کرده،

نزد شاه چین رفته و خواستار دخترش می شوم .بالاخره یا سرم را بریده و دور می افکنند و یا به دیدار وی

خواهم رسید و در اختیارش می گیرم.

ابیات 116 تا 121 : * ضِراب؛ با کسی شمشیر زدن و در این بیت منظور شمشیر زن ست.

*فِرِه؛بسیار و افزون ـ*نِصاب؛خاستگاه و سرچشمۀ هر چیزی. مالی که زیادشده و زکات

بر آن واجب است.نصیب و بهره.همین مفهوم برازندۀ معنی بیت است ـ*حدید؛زنجیرآهن

آنگاه شاهزاده به شیوۀ پهلوانان در میدان کارزار، شروع به رجز خوانی می کند:

"گلو که تحمل شراب سوزان عشقش را نداشته باشد،به درد ضربت شمشیر زنان می خورد. چشمی

که بر اثر وصالش بینایی فزون تری نیابد،همان بهتر که سپید و کورشود.گوشی را که نتواند راز نجوای

وی را درک کند، از جا بکن. دستی که بهره ای از او برنگرفته همان بهتر که زیر ساطور قصاب مرگ قطع

شود. پایی که جان را به سوی نرگس زار معشوق نبرده است همان بهتر که در غل و زنجیر از حرکت بیفتد

جرا که عاقبت جز درد سر فایده ای برای صاحبش نخواهد دااشت." [ مولانا بسیار ظریف و هوشمندانه تن

دختر شاه چین را به باغی سرشار از گل نرگس مانند کرده است تا نشان دهد هر عضو وی مانند نگاه آن

گل، ناظر بر جمال الهی و آیینۀ زیبایی و استعنای معشوقی ست. از این رو عاشقی که با آن جمال و کمال

بیامیزد و در کنارش آرام گیرد،گویی به وصال حق رسیده است.]

نگارنده تمام ابیات بالا را رجز خوانی برادر بزرگین فرض کرده است. از شارحان مثنوی، نیکلسون و همایی

و گل پینارلی در باره این که ابیات یاد شده حسب حال آن شاهزاده است و یا سخن مولانا در باب معشوق

الهی، ذکری نکرده اند. اما انقروی و کریم زمانی زمینۀ معنوی در آن ابیات دیده، معشوق را خداوند فرض

کرده اند . با این تقدیر ابیات رجز خوانی، دیگر حسب حال شاهزاده نیست، نظرات متفاوت است.

(تاویل انفسی این دقیقه)

نفس آدمی به عقل تجربی و روح الهی فرد می گوید:"من که صادره از مراتب پایین نفس کل ام،سرکش

و مشتاقم و بر عکس شما که محتاط و آرام و الهی سیر می کنید، اهل خطر کردن و کشتن و ساختنم .

بی وجود من نه اشتیاقی در آفریدگان برای هم آمیزی و زاد و ولد جریان می یافت و نه حرکت و چرخشی

در افلاک و زمین پدید می آمد. بی محابا خواستار وصال عشق های زمینی ام ، تا از این آمیزش چه آید.

مادۀ زندگی و مرگ منم. جایی که من به جنبش برخیزم، تا به مقصود نرسم از پا نخواهم نشست.

ادامه دارد