یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۸

دیدار معنوی مثنوی ــ جان جهش (بخش نخست)

دیدار معنوی مثنوی

جان جهش (ضربۀ ایجاد)

(بخش نخست)

مقدمه

عرفان در کلی ترین تعریفش شناخت شهودی و تمام عیار موضوع شناسایی ست .

شناختی سریع، بدون مقدمه چینی های عقل منطقی." آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب ... " 

تصوف یا پشمینه پوشی طریق عملی اتصال با میدآ هستی ست . تصوف در ابتدای

پیدایش خویش با زهد ورزی آغاز شد و با آموزه های تارکان دنیای مسیحی درآمیخت.

بعدها بتدریج خشن پوشی وگرسنگی و فقر در آن تعدیل شد و بامهر ورزوی و اخلاص

در عمل به نوعی از عشق تبدیل شد و همسایۀ عرفان گردید. هرچند بعضی عرفان

پژوهان از وجوه اشتراک تصوف و عرفان سخن رانده و معتقدند،عرفان جنبۀ علمی و

ذهنی و تصوف جنبۀ عملی عرفان است،(1) اما باز هم دقیقا مترادف یکدیگر نیستند

اگر تصوف را عرفان عملی نامیده در برابرش از عرفان نظری سخن بگوییم ، وجه تمایز

آنها آشکار تر می شود . در عرفان نظری عقل فلسفی در کار است، حال آن که در

عرفان عملی جذبۀ عشق سکاندار ؛ و "جان جهش" یا ضربۀ ایجاد، یکی از وجوه تمایز

آن هاست.

جان جهش

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

صوفیه رهروان را به دو دستۀ "سالک مجذوب" و "مجذوب سا لک" تقسیم کرده اند. سالک 

مجذوب ، رهروی ست که بنا بر میل و ارادۀ خویش قدم در سلوک نهاده و دست ارادت به

پیری داده است . به راهنمایی پیر است که واردات قلبی و "حالات " او، وی را به "مقامات"

می رساند و مجذوب حق می گردد . بر عکس آن ، در "مجذوب سالک" ابتدا نشان و نمایی

از حق و یا واسطه ای بر نهاد و دل و ضمیر سالک رسیده، وی را مجنون وار وارد عالم عرفان

کرده بیش و کم راهش را به او می چشاند . در واقع امر ضربه ای که پروردگار یا معشوق او

بر این سالک غافل می زند،جانش را به جنبش می کشاند .در هر دوحالت ، هدایت رهرو بر

مدار توفیق الهی می گردد. و البته میان این دو گروه فراوانند سالکانی که بهره از هر دو دارند . 

 درمواردی بس نادر همچون "اویس قرنی" و "ابراهیم ادهم" ، نیازی به پیر و رهبر نیست.تنها

جذیۀ حق به ناگاه در می رسد و دلی را می رباید.منظور از ترکیب ابداعی"جان جهش" که

 تاکنون در هیچ فرهنگ لغت فارسی نیامده، دلکشی ِ جلوه های الهی و دل کشان اوست.

و مقصود از "دل" نیز تنها اشاره به حسی عاطفی نیست ، بسا که شنیدن کلامی و تجربۀ

واقعیتی، تمام ذهن و ضمیر و عقل و روان کسی را متحول کند . بنا بر این در کنار جلوه های

عشق که ادراک آن بصورت بالقوه در نهاد آدمی ست، لحظاتی هم وجود دارند که هنرمندی،

عارفی شاعری با ضربه ای از هنر و نظر و کلام و شعر، جان مخاطب را از جا کنده و به پرواز

می کشاند .مولانا چه خوش از زبان شمس معنای جان جهش را به تصویرو تصور می کشد:

عاشقی بر من ؟ پریشانت کنم!

کم عمارت کن، که ویرانت کنم

گر تو افلاطون و لقمانی به علم

من به یک "دیدار" نادانت کنم ...

افزون بر آن امکان دارد تجربه ای در زندگی فرد پیش آید که بی واسطۀ عمل و اثر شخصی 

دیگر،وی را به کشف و شهودناگهانی یا تدریجی دریکی از حوانب دنیای درون و برون بکشاند.

 البته این واقعیت را هم باید در نظر گرفت که میان آدمیان استعداد و ظرفیت ادراک معانی را

یکسان و هم اندازه تقسیم نکرده اند . آنچه برای یکی جان جهش بشمار می رود، چه بسا

برای دیگری بی معنی و بیهوده جلوه کرده تلنگری هم به او نزند، که بقول مولانا :

هر نفر را بر طویلۀ خاص او 

بسته اند اندر جهان ِ جست و جو...

[طویله ریسمان بلند را می گویند] این طنز مولانا مثال ظریفی از "جان جهش" است:

" قاضی سراج الدّین اُرمَوی، فقیه معروفی از کردان ارومیه بود.زمانی حسام الدین چلبی از 

مولانا پرسید: "این همشهری ما را چگونه می نگرید ؟" و پاسخ شنید :

" گرد حوض می گردد، موقوف یک لگد است، امید که محروم نماند ...." (2)

آن لگد ، همان ضربه ای ست که جان فقیه درمانده رابه عرش اعلا پرتاب خواهد کرد.

همانگونه که در بالا اشاره شد "جان جهش" یکی از موارد تفاوت میان عرفان عملی

و عرفان نظری ست ؛  بنابر این اختصاص به روش صوفی خاصی ندارد . صوفیه بیش

و کم دانسته و نا دانسته از این روش برای پراندن جان سالکان در راه مانده و خسته 

استفاده کرده اند. مثلا در آن ماجرای عیادت دوستانِ ذوالنون مصری از وی،که ظاهرا 

به دلیل دیوانگی به تیمارستانش برده بودند،وقتی این همه تعارف آنها را دید:

فحش آغازید و دشنام از گزاف

گفت او دیوانگانه، زیّ و قاف

برجهیدو سنگ، پرّان کردوچوب

جملگی بگریختند از بیم ِ کوب

قهقهه خندید و جنا نید  سر

گفت :باد ِ ریش ِ این یاران نگر... (دفتر دوم مثنوی بیت1450 به بعد)

و با اینکار به ایشان عملا فهمانید که دوست واقعی از بلای یار نمی هراسد.باری

بعضی صوفیه بیشتر بر این مداربودند و بعضی کمتر. از همین روی بود که شمس 

 می گفت:" از مقالات قشیری یخ می بارد" و یا مثلا مولانا را از خواندن مکرر آثار

پدرش منع می کرد. شاید آن فرمانبرداری سنتی میان پدر وپسر ، که آتش عشق

را افسرده می داشت، نمی خواست. در جایی از مقالات به سالکان می آموزاند: 

 "شاهدی بجو تا عاشق شوی، و اگر عاشق ِ تمام نشده ای به این شاهد، شاهد

دیگر.جمال های لطیف زیر چادر بسیارست."(3)*

کار و کردار شمس تبریز، اغلب بر مدار جان جهش بود . به یاد آوریم چگونه در مناقب

مولانا آورده اند زمانی که بر مسند فقیهانه پدر تکیه زده هر روز سواره در میان بدرقۀ 

شاگردان با رضایت و غرور راه مدرسه به خانه را طی می کرد، ناگهان پیری در لباس

تاجران مالباخته راه را بر وی بست و دلیر پیش آمد و پرسید:

" ..صرّاف عالم معنی، محمد برزگتر بود یا بایزید بسطام؟" و پاسخ شنید، محمد (ص)

البته سرحلقۀ انبیاست، بایزید را با او چه نسبت؟ شمس با نگاهی نافذ چشم در او

دوخت و پرسید:

"پس چرا آن یک "سُبحا نَکَ ما عَرَفناکَ " (ما تو را آنگونه که باید نشناختیم)گفت و این

یک " سُبحانی ما اعظَمَ شأنی؟(چه پاک و منزّه ام؛ مرتبه ای فراتر از مقام من نیست)

شمس با همین سوالِ ظریف ، تیرِ خلاص را بر غرور فقیهانۀ مولانا که در مکتب پدر با

 تصوف رسمی زمانه آمیخته بود زدو جانش را در آسمان غیب به پرواز در آورد . پس از

آشنایی بیشتر هم وی را دستور اکید داده بود که هیچ از رسائل پدر نخواند و در حلقۀ

سماع در آید . سماعی که جان را به جهان اعلی می کشاند. مولانا آموزۀ شمس را

 در بسیاری ازغزلیات دیوان کبیر به کار برده است؛ اما نه از سر تصنّع بلکه از بن ِ جان

و سوز دل . سوزی که بیش از سه هزار غزل و دو هزار رباعی و دو بیتی پدید آورد . 

آثار این "جان جهش" در سراسر مثنوی معنوی هم به چشم دل دیده می شود.برترین

نمونه اش نوای آتشناک نی است .نی میان تهی و از نیستان غیب برکنده، که نشان 

عارفِ از خویش تهی و از عشق دوست سرشار است . سوزدل غالبا مقدمه ای ست

برای ظهور جان جهش . اما این سوز دل هم از عطش عاشق بر می خیزد و عطش از

نیاز. مثلا درهمان نخستین حکایت مثنوی،وقتی پادشاه عجز طبیبان مغرور را می بیند

از بن جان روی نیاز بر سچده گاه می گذارد :

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پابرهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده گاه از اشک ِ شه پر آب شد

در میان گریه خوابش در ربود 

دید در خواب او که پیری رو نمود...

آن پیر رویایی به وی مژدۀ رسیدن "مسیحا نَفَسی" را می دهد . و باز در جایی دیگر 

دیدن روی پیر وعده داده شده درخواب، مستی عشقی روحانی را دردل شاه دوانده

جانش را به پرواز در می آورد:

آن خیالی که شه اندر خواب دید

در رخ ِ مهمان همی آمد پدید

هر دو بحری ، آشنا آموخته

هر دو جان، بی دوختن بر دوخته

گفت: معشوقم تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان ...

شرط پدیداری "جان جهش"  تنها به نیاز عاشق و ناز معشوق وایسته نیست. گاهی

عاشق نیز دم از هماوردی با معشوق می زند و قلندروار می گوید:"بگرد تا بگردیم..." 

ای یار مُقامر دل! باز آی و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

گر تخت نخی ما را بر سینۀ دریا نه

ور دار زنی ما را بر گنید اعظم زن !

[ مقامر ، قمار باز و مقامر دل ، آن که اساس کارش بر قمار باختن وبردن است .بیت

نخست سرودۀ عطار است که مطلع غزلی از مولانا شده  و بیت بعد از مولوی.]

"جان جهش" در بعضی ازحکایات مثنوی به خوبی از کاروکردار شخصیت ها نیز پیداست

مثلا در همان داستان معروف انکار موسی بر مناحات شبان، که بی گمان خود منشور 

رهایی روح عاشق از آیین های خشک شریعتمدارانه است، وقتی موسی (ع) زاهد وار

بر چوپانی که قصد شیربردن و  کشتن شپش ها ی خدایش  را دارد ، غضب می آورد:

گندِ کفر ِ تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد...

گفت :"ای موسی دهانم دوختی

وز پشیمانی تو جانم سوختی"

جامه را بدرید و آهی کرد، تفت

سر نهاد اندر بیابانی و رفت ...

موسای شریعتمدار ابتدا مغرور از این تبلیغ بلیغ،ناگهان با "جان جهش" ِ وحی مواجه

می شود . ضربه ای که وی را بیدار و هشیارِ عالم غیب می گرداند :

وحی آمد سوی موسی از خدا

بندۀ ما را ز ما کردی جدا!

تو برای وصل کردن آمدی 

یا برای فصل کردن آمدی؟

پس از آن  جان جهشی دیگر می رسد که چشم بصیرت وی را می گشاید:

بعد از آن در سرّ ِ  موسی حق ، نهفت

راز هایی گفت کآن ناید به گفت 

ور بگویم عقل ها را بر کند

ور نویسم، بس قلم ها بشکند ... 

و وقتی به فرمان حق برای دلجویی از چوپان به جست و جویش پرداخته ، وی را در

بیابانی یافته مژده می آورد که :

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده، که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو!!

پاسخ شبان، بیان همان جهشی ست که جانش را پیش از آن با آتش کلمات تیز

موسی سوزانده و آماده ساخته بود:

گفت : ای موسی ! از آن بگذشته ام 

من کنون در خون دل آغشته ام 

تازیانه بر زدی، اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت ...

دیگر چه جای فراروییدن بال و پری ست که می بایست بر اسب نفس ِ سالک بروید 

تا وی را در آسمان ِ حقایق الهی به پرواز در آورد؟ [ توضیح آن که بنا بر تمثیل افلاطون

در رسالۀ فدروس، که در آن از عشق سخن رفته است، نفس هر انسانی چون ارابه

رانی ست که با دو اسب سپید و سیاه، یکی نیک و مستعدپرواز و دیگری سرشاز از

شهوت و خشم بر زمین سیر می کند . هزار سال و بیشتر طول می کشد تا اسب

سپید بال در آورده و اسب سیاه را رام کرده و ارابه ران را به آسمان هابرکشاند] (4)

 

ادامه دارد 

زیرنویس ها 

 

1 : نک،فرهنگ فارسی معین

2 : نک، پله پله تا ملاقات خدا ، ص 313 ــ زرین کوب، عبدالحسین

3: مقالات شمس،ص 53 ج دوم ـ به تصحیح محمد علی موحد. 

* ادبیات عرفانی جوامع اسلامی و ایرانی این حق را بر گردن عشق افلاطونی

داردکه موضوع عشق در جهان مادی،شامل هر دوجنس زن و مرد می گردد.در

آنگونه عشق ، خدایان تنها بر جنس مذکر تجلی زیبایی های باطنی و ظاهری

می کنند . از همین رو تنها عشق به مردان می تواند معنوی باشد .عشق بر

زنان در واقع شهوتی ست برای دوام نسل بشر.اما در صوفیۀ زیبایی پرست ،

جمال حق در هر دو جنس هویداست . بنا بر گزارش استاد فروزانفر، ابوحُلمان

دمشقی ( قرن سوم ه. ق ) که اصلا از مردم فارس بود، پدر جمال پرستی و 

"نظربازی" ست . نک، شرح مثنوی شریف ، ج 1 ، ص39 .

4: نک، چهار رساله افلاطون ، ترجمه دکتر محمود صناعی ص77 فدروس

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 11:54 |  لینک ثابت   • 
 
2363894