یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ حیرانی (2)

دیدار مثنوی ــ حیرانی (2)

 

 

بخش دوم

در بخش نخست از معنای حیرت بطور کلی و منظور از آن در منطق الطیر عطار سخن در

میان آمد و بیان شد که مقصود مولانا در مثنوی افزون بر چنین حیرتی و نوعی دیگر که 

در عموم افراد امکان دارد پدید آمده و ایشان را به وجود قدرتی برتر از هوش و ذکاوت 

خودشان وا دارد ، حیرتی "عاشقانه" نیز می باشد . برای دریافت چنین حیرتی می توان

به حال و هوای حکایت پیر چنگ نواز در دفتر نخست اشاره کرد . خلاصۀ حکایت چنین

است که در زمان عمر،  ــ خلیفه دوم مسلمانان  ــ  چنگ نوازی پیر که از فرط کهولت

توان و تاب جسمانی را از دست داده و دیگر محبوب مجالس عشرت نبود، به گورستان

مدینه پناه آورده و در تنهایی خویش برای خدا چنگ می نواخت و "ابریشم بها" یعنی

دستمزدش را از خدا می طلبید تا از گرسنگی تلف نشود .در همان دم خوابی سخت 

بر عمر غالب آمدو در خواب شنید که می بایست به گورستان رفته مبلغی از بیت المال

را به پیری روشندل برساند . عمر چنین کرد و چون به گورستان در آمد پیری  چنگ نواز

خفته بر گوری کنار چنگش دید .حکایت طولانی ست و در چند بیت خلاصه می شود :

چون یقین گشتش که غیر پیر نیست  1/2174

گفت : "در ظلمت دل ِ روشن بسی ست "

آمد و با صد ادب آنجا نشست

بر عمر عطسه فتاد و پیر جست 

مر عمر را دید، ماند اندر شگفت 

عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت 

گفت در باطن :" خدایا از تو داد

محتسِب بر پیرکی چمگی فتاد"

پس عمر گفتش: "مترس از من مرم!

کِت بشارت ها ز حق آورده ام 

حق سلامت می کند، می پرسدت :

چونی از رنج و غمان ِ بی حدت؟

نک،  قراضۀ چند، ابریشم بها

خرج کن این را  باز این جا بیا ..."

پیر این بشنید و بر خود می تپید

دست می خایید و جامه می درید

بانگ می زد :کای خدای بی نظیر

بس، که از شرم آب شد بیچاره پیر

ای خدای با عطای با وفا

رحم کن بر عمر ِ رقته در جفا

ای خدا فریاد راین فریاد خواه 

دادخواهم، نه ز کس ، زین دادخواه 

و ازاین مرحله به بعد مولانا راه خاص عرفان خویش را در رسیدن به حضرت حق که

"غرقه شدن و فنا ی رهروست "چنین بیان می کند :

پس عمر گفتش که : " این زاری ّ تو

هست هم آثار هشیاریّ ِ تو

راه ِ فانی گشته راهی دیگرست 

زآنکه هشیاری گناهی دیگرست 

ای تو از حال ِ گذشته توبه جو

کی کنی توبه تو از توبه بگو !"

مولوی می گوید مقام توبه و انابه و دیگر مدارج رهروان جادۀ حقیقت مراحلی گذرا  و

موقتی می باشند که باید به سرعت طی شوند تا سالک دلمشغول خویش نماند و

به مقام فنائ فی الله فرود آید که با حیرت آغاز می شود چرا که عقل انسان یارای

ادراک آن را ندارد :

چون که "فاروق" آینۀ اسرار شد 

جان پیر از اندرون بیدار شد

همچو جان بی گریه و بی خنده شد 

جانش رفت و جان دیگر زنده شد 

می گوید وقتی که فاروق یعنی عمر ــ  لقبی که اهل سنت به وی داده اند به معنی 

فرق گذار میان حق و باطل ــ اسرار الهی را بر پیر آشکار ساخت، روح جزوی آن پیر،

به روح کلی یا جان ِ جانان پیوست و همانند او عواطف و حالات انسانی را که غم و 

شادی را هم شامل می شود از دست داد و از گریستن باز ایستاد. در مقام تمثیل 

می توان تصور کرد مثلا چشم کسی را که در صحرا بدنیا آمده و همان جا زیسته و

جز ریگ و شن ندیده ببندند و به کنار اقیانوسی آورند و بگشایند . چه می شود ؟

حیرتی آمد درونش آن زمان 

که برون شد از زمین و آسمان 

جست و جویی از ورای جست و جو 

من نمی دانم ، تو می دانی بگو 

قال و حالی از ورای حال و قال

غرقه گشته در جمال ذوالجلال

غرقه ای نی که خلاصی باشدش 

یا به جز دریا کسی بشناسدش

آن پیر چنگی به یاری سخنان روشنگرانۀ عمر حیرتی در دلش نشست که فراتر از از مکان

و زمان رفت . وی به زیبایی پر شکوه خداوندی پیوست و چنان در آن دریا غرقه شد و که

دیگر نجاتش امکان پذیر نبود و یا برای بشر معمولی قابل شناسایی باشد .

مولانا تاکید می کند حال ِ حیرانی چنین غرقه در هستی مطلق بی تعین را من و مای

 دارای تعین و هستی طبیعی نمی توانیم بشناسیم :

چون که قصۀ حال پیر این جا رسید 

پیر و حالش روی در پرده کشید 

پیر، دامن را ز گفت و گو فشاند 

نیم ِ گفته در دهان ما بماند

و چه زیبا وموزون و متناسب با امثال چنین حکایاتی در موضعی دیگر می سراید :

حیرت اندر حیرت آمد  این قصص

بی هشیّ ِ خاصگان اندر اخص

ادامه مطالب در حیرانی (3)

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 18:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم دی ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ یک جرعه می

دیدار مثنوی 

یک جرعه می  

                           زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

                               از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

                               شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

                               باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد ..... حافظ

 

 

آه از این پیر خوش بر آوردی 

تا تن از پیرهن در آوردی 

به گدایی نظاره گر مهتاب

سیم ِ تن دادی و زر آوردی

موج بر موج می شدی چو اثیر

آذرخشی به پیکر آوردی 

در تپش بود و تاب دل به نسیم

برق در شاخۀ تر آوردی 

خود سراپا بسوختم سودا

تا به نا زی م  در بر آوردی 

آتش افکنده ای به هستی ما 

ز آن شراری که دیگر اوردی 

رفتم از دست  مست و حیرانت 

به یکی بوسه ات بر آوردی

مرغ جان را که می دوید به خاک 

به دمی ، تیز در پر آوردی 

بینش اکنون به خواب می بیند 

آن هوایی که در سر آوردی 

 

                                محمد بینش (م ــ زیبا روز)

                                 زمستان 94

                            

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 23:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ حیرانی

دیدار مثنوی 

حیرانی *

بخش نخست 

 

زیرکی بفروش وحیرانی بخر 

زیرکی ظن است و حیرانی نظر

در درازنای تاریخ پر فراز و نشیب صوفیه، نامدارانی چون عطار و روزبهان بقلی و

خواجه عبدالله انصاری و مولانا وکسانی دیگر هر یک با دیدگاه خاص سلوک خود

از " حیرت عارفانه" سخن رانده اند. بعضی آن را جزو احوالی شمرده اند که بدون

اختیار سالک بر دلش می آیند و نمی پایند و می روند. گروهی دیگر  ــاز آن جمله

عطارنیشابوری در منطق الطیر ــ حیرت را در زمرۀ مقامات صوفیه آورده اند .

" حیرت یعنی سرگردانی و در اصطلاح اهل الله امری ست که بر قلوب عارفان در

موقع تامل و حضور و تفکر آن ها وارد می شود  و  آن ها را تامل و تفکر، حاجب 

می گردد " (1) چنانکه در ابیات زیر نخستین از عطار و دو دیگر از مولانا می آید:

دردت اول از تفکر می رسد

آخرالامرت تحیر می رسد 

پشه کی داند که این باغ از کی است 

او بهاران زاد ومرگش در دی است 

 هر چند مولانا خود را پیرو راه عارفانۀ عطار و سنایی معرفی می کند و اظهار 

می دارد از پی آن ها آمده است ،ولی مراد و منظور وی از حیرت و حیرانی در

عین تایید نظر عطار، مرحله ای فرای وادی حیرتی ست که وی در منطق الطیر

از آن سخن بمیان آورده است . در آنجا عطار ضمن بیان حال مرغان جویای حق

هفت بیابان بی فریاد رس تصویر می کند به نام های طلب و عشق و معرفت و

استغنا و توحید و  حیرت و فقر که در هرکدام مرغان فراوانی تشنه لب و بال 

شکسته پر فرو می ریزند تا سی مرغ به پیشگاه سیمرغ می رسند . در وادی 

حیرت، مرغانی که بر یکتایی حق اقرار کرده اند و آن را پشت سر نهاده اند، در

پیش روی خویش با سرابی از تحیر و سرگردانی مواجه می گردند :

بعد از این وادیّ ِ حیرت آیدت

کار دایم درد وحسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر مانده و گم کرده راه

هر چه زد توحید بر جانش رقم

جمله گم گردد از او، گم نیز هم 

گر بدو گویند مستی یا نه ای

نیستی گویی که هستی یا نه ای

گوید اصلا می ندانم چیز من 

وان ندانم هم ندانم نیز من 

عاشقم اما ندانم بر کیم 

نه مسلمانم نه کافر، پس چیم ؟

و سپس در مقام تمثیل،حکایت غلامی زیبا روی را می آورد که دختر پادشاه را ندیده بود

اما دخترک از حال وجمال وی خبر داشت و می خواست طوری با وی عشق بورزد که

او خود پی نبرد، چرا که وصال رسمی دختر شاه با غلامی فرودست امکان نداشت.

ندیمان آن دختر با ترفندها داروی خواب آور دادندش و نیم شب وی را به محضر دختر 

آوردند . وی که نیم مست و نیم هشیار بود وقتی چشم گشود :

مانده بود او خیره نه عقل و نه جان 

نه در این عالم به معنی نه در آن 

سینه پر عشق و زفان لال آمده 

جان او از ذوق در حال آمده 

چشم بر رخسارۀ دلدار داشت 

گوش بر آواز موسیقار داشت 

چشم او درچهرۀ چانان بماند 

در رخ دختر همی حیران بماند 

دخترش در حال جام می بداد

نقل می را بوسه ای در پی بداد

چون نمی آمد زفانش کارگر 

اشک می بارید و می خارید سر

باری ... ندیمان باز به ترفندی در خوابش آوردند و بر جای خویش بردندش . روز که

آمد، غلامگریبان چاک داده و مو می کند و بی قراری می نمود ولی نمی دانست

نزد که بود و واقعیت از چه قرار  بود . 

قصه پرسیدند از آن شمع ِ طراز

گفت : "نتوانم نمودن قصه باز 

آن چه تنها بر من حیران گذشت 

بر کسی هر گز ندانم آن گذشت 

نه توانم گفت و نه خاموش بود 

نه میان این و آن مدهوش بود 

نه زمانی محو می گردد ز جان 

نه از او یک ذره می یابم نشان 

چون نمی دانم چه گویم بیش ار این 

گرچه او را دیده ام من پیش ازین 

من چو او را دیده و نادیده ام 

در میان این و آن شوریده ام "

عطار در این تمثیل حال سالکی در نیمۀ راه مانده را به تصویر می کشد که اگر توفیق

الهی شامل حالش نگردد از دست می رود .سخن در آن ست که در باور عموم عارفان

نفوس انسانی  پیش از خلق ابدان در علم خدا به گونه ای بسیط و یکدست و بدون

هیچگونه تعینی حضورداشته است و بقول مولانا :

منبسط بودیم و یک گوهر همه

بی سر و بی پا بدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب

بی گره بودیم و صافی همچو آب

چون به صورت آمد آن نور ِ سَرَه

شد عدد چون سایه های کنگره 1/688

کنگره ویران کنید از منجنیق

تا رود فرق از میان این فریق

سخن از وحدت وجود است که با تمثیلی به تصویر در آمده است . وجود یک مصداق

بیش ندارد ولی در مقام تعین ،کثرت پذیرفته بصورت موجودات گوناگون در می آید .

حال اگر رهروی به این حقیقت دست یابد که اصل ذات او با ذات دیگران یکی ست 

و از آن یکتایی ازلی اندکی یادش آید مانند این غلام ِ خواب دیده و نادیده در شور و

سودا افتاده متحیر گشته و راه گم می کند. در مثنوی معنوی افزون بر چنین حیرتی

از دو حالت حیرانی دیگر هم سخن بمیان می آید . یکی به عموم افراد تعلق دارد که

با تامل در تجارب زندگی به عجز عقل و زیرکی خویش در انتخاب راهی اطمینان بخش

اعتراف می کنند و متحیر میگردند و دو دیگر خاص  رهروان عرفان است که در معشوق

فانی می شوند . در مورد نخست می توان به نکته ای در حکایت دژ هش ربا اشاره کرد

مولانا در آنجا از خواننده می پرسد حال که در تجارب روزانه خویش بارها دیده ای آنچه را

که فکر می کردی با انجام عملی بدست می آوری بدستت نمی آید و چه و چه ها ... 

به عینه عجز خود را در ترتیب امور به دلخواه خود تشخیص می دهی و حد اقل نزد خویش

اعتراف می کنی اگرچه ممکن است برای حفظ آبرو نزد دیگران بروز  ندهی . اما همین

اعتراف به عجز چه در طویلۀ این جهان و چه در آخرت که نتیجۀ کارهایت را آشکار می کنند

شاید تو را به حیرت کشانده، سر براه کند و دین پیرزنان را برگزینی . 

عجزها داری تو در پیش ای لجوج

وقت شد پنهانیان را نک خروج

خرّم آن کین عجز و حیرت قوت اوست

در دو عالم خفته اندر ظِلّ ِ  دوست 

هم در آخُر، هم در آخِر عجز دید

مرده شد ، دین ِ عجایز را گزید . 6/4828

[ "دین عجایز" اشاره به عبارت "علیکم بدین ِالعَجائز" دارد . (برشما ست اختیار کردن

دین پیرزنان ) گروهی آن را از احادیث نبوی می دانند و گروهی از سخنان سفیان ثوری

می شمارند (2) بطور کلی منظور آن حالت اضطرار و درماندگی پیرزنانی ست که هرچه

در زندگی از زیبایی و ثروت و غیر آن داشتند بر اثر کهولت سن از دست داده و بی یار

و همراه مانده اند وجز پروردگارشان هیچ کسی ندارند . بنابراین با تمام وجود رو به او 

آورده اند و در دین شان نسبت به حق ریایی نیست . ]

 

ادامه نوشتار در بخش دوم 

زیرنویس

* متن سخنرانی محمد بینش بمناسبت عرس مولانا، در شهر هانفر آلمان، آذر 94

1 : سجادی، سیدجعفر ـ فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی ـ ص 231

2 : نک احادیث مثنوی ، فروزانفر ـ ص 225 و شرح جامع مثنوی، ج 6 ص 1231


برچسب‌ها: حیرانی ــ حیرت ــ منطق الطیر ــ زیرکی
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:3 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم آذر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ جدال با مدعی (2)

دیدار مثنوی 

جدال با مدعی (2) 

بخش دوم و پایانی

در نوشتار پیشین  سخن بر سر آن بود که میان پیامبران و مخالفانشان در پرستش

حق و چالش جبر و اختیار مناظره ای در گرفته بود . منکران جبر گرا می گفتند همان

خدای پر قدرت شماست که با نیروی لایزالش  سرنوشت هر کس را رقم زده ست

و بر دلهای ما قفل نهاده،  بیهوده ما را نصیحت نکنید . انبیا در ابتدا منکر چنین جبری

شدند اما پس از مجادلات فراوان تو گویی به همان گمان و اعتقاد جبریان پیوستند و 

از ارشاد خلق نا امید گشته در رسالت خویش شک کردند . اینک ادامه ماجرا :

نومید شدن انبیا از قبول و پذیرایی منکران 

قولُهُ حتی اِذَا استَیاسَ الرُّسُل (دفتر سوم از بیت 3077 به بعد)

انبیا گفتند با خاطر که چند

می دهیم این را و آن را وعظ و پند 

چند کوبیم آهن سردی ز غَی؟

در دمیدن در قفس هین، تا به کَی؟

جنبش خلق از قضا و وعده است 

تیزی دندان ز سوز ِ معده است 

نفس اول راند بر نفس دوم

ماهی از سر گنده باشد نی ز دم 

تفسیر ابیات :

در عنوان این بخش ، عبارت عربی قسمتی از آیۀ شریفۀ 110 از سورۀ یوسف است:

" [ پیامبران به دعوت خود ادامه دادند و منکران به ستیز خود] تا این که رسولان [ از

ایمان آوردن کافران] نا امید شدند و پنداشتند که به آنان دروغ گفته شده است ؛ در 

این هنگام یاری ما به اینان در رسید . پس هر که را خواستیم برهاندیم و عذاب ما از 

مردم گنه کار برگردانیده نشود . " (ترجمه از کریم زمانی)

پیامبران با خود اندیشیدند که آخر چقدر مردم را باید پند دهیم ونصیحت کنیم ؟ گویی 

بر آهن سرد ضمیر آنان ــ که خدا را فراموش کرده و راه ضلالت را طی می کنند ــ  دم

گرم ما در نمی گیرد . و یا می توان این طور معنی کرد : تا کی باید گمراهان و منکران 

را پند و اندرز دهیم . دم گرم ما بر آهن سرد کسانی که سرشت آنان جهنمی ست و

از "غی" بر آمده اند در نمی گیرد. [ غی، گمراهی بر اثر نسیان را گویند (1) .نام رودی

ویا یک وادی در دوزخ است. (2) باری چقدر می بایست در قفس دمید یعنی کار بیهوده

انجام داد؟ زیرا فعالیت آدمی بر اثر قضا و قدر الهی ست. انقروی می نویسد:

" کلمۀ وعده در خیر و شر بکار میرود و در اینجا آن وعده است که در شر واقع و در

ازل ثبوت یافته است که نتیجه اش در آخرت به  ظهور می رسد."(3)

همانطور که مثلا تا به انسان احساس گرسنگی دست ندهد و معده اش به سوز و

تابش نیفتد لب به غذا نمی زند، حال که خدا آفرینش عالم را به عقل کل واو نیز به

نفس کل یا نفس اول تفویض کرده اند،فرامین همین نفس است که بر نفوسانسانی

نافض اند و تقلای پیامبران حاصلی ندارد . بنا بر این اگر در سرنوشت کسی گمراهی

مقدر شده باشد فرمانش از بالا رسیده است . همچنانکه مثلا ماهی نیز از ناحیه سر

گندیده می شود و سپس به بدنش سرایت می کند.

سپس مولانا  از قول حق خطاب به پیامبران و دیگر مردمان می گوید :

لیک هم می دان و خر می ران چو تیر 

چون که بلِّغ گفت حق، شد ناگزیر 

ولی در عین حال که از واقعیت امر باخبری، باز از پای ننشین و در کارت صبر و استقامت

داشته باش چرا که حق فرموده است "ابلاغ کن". اشاره ای ست به آیۀ 67 سوره مائده.

پس از آن در لباس ارشاد به خواننده مثنوی تذکر می دهد:

تو نمی دانی کزین دو کیستی 

جهد کن چندانکه بینی چیستی 

چون نهی بر پشت کشتی بار را 

بر توکل می کنی این کار را 

تو نمی دانی که از هر دو کیی 

غرقه ای اندر سفر یا ناجیی

گر بگویی تا ندانم من کیم 

بر نخواهم تاخت در کشتی و یم 

من نخواهم رفت این ره با گمان 

بر امید ِ خشک همچون دیگران 

هیچ بازرگانیی ناید ز تو 

زآن که در غیب است سرّ ِ این دو رو 

تو نمی دانی که در ازل نامت را جزو نیک بختان نوشته اند و یا جزو گمراهان . باید تلاش

کنی تا این امر بر تو معلوم گردد . تو در این بده بستان میان اعمال نیک و بد و پاداش و

جزای آن ها همانند تاجری می باشی که در دریای زندگی مجبور است داد و ستد کند.

خیال کن اگر تاجری بگوید تا از نتیجه سفرم اطلاع نداشته باشم و تنها امید به سود با 

من باشد از جایم تکان نخواهم خورد ، خودبخود دیگر بدرد هیچ تجارتی نمی خوری . 

ناموس عالم چنین است که همواره عاقبت کار نامعلوم است و جزو اسرار الهی ست .

تاجر ترسنده طبع شیشه جان 

در طلب نه سود دارد نه زیان 

بل زیان دارد که محروم است وخوار 

نور، او یابد که باشد شعله خوار 

چون که بر بوک است جمله کارها 

کار ِ دین اولی ، کزین یابی رها 

نیست دستوری در اینجا قرع ِ باب 

جز امید، اللهُ اعلم با الصّواب 

بله تاجری که اهل خطر کردن نباشد سود و زیانش یکی ست و در واقع عملا هم به چیزی

نمی رسد ؛ زیرا باید تجارب خوب و بد فراوانی را از سر گذراند و در آتش حوادث رفت تا به

نوری اطمینان بخش رسید . حال که  همه کار ها بر "بوک" ــ مخفف "بود که "  استوار 

است ، به  امر دین و ایمان که مهمترین کارهاست بپرداز و از همین ناموس پیروی کن تا

رهایی یابی و رستگار شوی . یعنی به دستورات دینی خود با میل و رغبت عمل کن و 

امید به رستگاری در دلت باشد و در پی سر در آوردن از عاقبت امر برای خودت مباش !

در این زمینه اجازۀ در زدن و از آینده باخبر گشتن بما داده نشده است و جز امید راهی 

فراروی ما گشوده نیست و خدا به راه درست دانا تر است .

البته این دستور برای مبتدیان  و دین ورزان خواهان نعمات بهشتی ست وگرنه در فضای

عارفانه، امور جلوه ای دیگر دارند و راه های فراوانی فراروی پویندگان است که مولانا در 

جای جای مثنوی به آن ها اشارت دارد و بشارت وصل می دهد .

پایان

 

زیرنویس

1 : با توجه به تفسیر المیزان ، ج2 ، ص 342

2 : فرهنگ دهخدا 

3 : نک شرح کبیر انقروی ــ ترجمه دکتر عصمت ستار زاده ، ج8 ، ص 1198

 

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: انبیا
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 19:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ جدال با مدعی (1)

دیدار مثنوی

جدال با مدعی (1)

 

پیش  در آمد

نفس اول راند بر نفس دوم

ماهی از سر گنده باشد نی ز دم 

در بخش پایانی مقالۀ "عرفان از دیدگاه مولانا" اشاره ای به سخن مولانا در باب

تردید انبیا از حکمت ارشاد خلق آورده شد . چون در آن نوشتار محل سخن در

این باره نیود، اینک همان مطلب را که یکی از مهم ترین  دغدغه های اندیشۀ

مولوی در سراسر شش دفتر مثنوی ست مطرح می گردد :

معنا و مفهوم بیت بالا به موضوع فلسفی و الهی "جبر و اختیار" و "قضا و قدر"

الهی باز می گردد که خود یکی از پایه های تدوین مثنوی معنوی را تشکیل

داده است . سخن در این باره فراوان است و تمامی ندارد و بقول مولانا 

همچنین بحث است تا حشر بشر

در میان جبری و اهل قدر 

در یک نگاه کلی، مولوی در مناقشۀ این دو گروه راهی میانه را برمی گزیند که هر

چند با سخنان ائمّۀ شیعه در بارۀ قضا و قدر شباهت هایی دارد ولی بیشتر با مکتب

فلسفی ــ کلامی اشاعره همخوانی دارد . مثلا در دفتر پنجم آورده است: 

" جواب گفتن مومن سنی، کافر جبری را و در اثبات ِ اختیار بنده دلیل گفتن . سنت،

راهی باشد کوفتۀ اَقدام انبیاء علیهم الّسلام . بر یمین آن راه جبر، که خود را اختیار 

نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند...و بر یسار آن راه، بیابان ِ قَدَر است، که

قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند ... " [ به اختصار از سرفصلی که با بیت 2963

شروع می شود ]

اما این سخنان زمانی ست که نظرش به جهان کثرت است و هشیارانه خرقه ارشاد

سالکان نو پا را در بر دارد ؛ و آن وقت که در مقام سکر و صحو ِ پس از آن، پروانه وار

خود را در آتش  شهود حق می افکند ، یکباره تمامی این گونه بحث های بی پایان

فلسفی و کلامی را در می نوردد . در این نوشتار برای برای رعایت اختصار تنها به

موضوع "تردید انبیا" در تبلیغ احکام شریعت پرداخته  می شود .

منع کردن منکران ،انبیا را علیه السلام از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه

قفل بر دل های ما بنهاد حق 

کس نداند برد بر خالق سبق

نقش ما این کرد آن تصویر گر 

این نخواهد شد به گفت و گو دگر 3/2909

ومولانا از زبان انبیا پاسخ می دهد :

انبیا گفتند ک آری، آفرید 

وصف هایی که نتان ز آن سر کشید 

و آفرید او وصف های عارضی 

که کسی مبغوض، می گردد رضی 

ریگ را گویی که گل شو، عاجز است 

خاک را گویی که گل شو، جایز است 

انبیا گفتند سخن شما درست است اما مبالغه به خرج ندهید . صفات سرشتی

را البته نمی توان تغییر داد ولی صفات عارضی قابل تغییر است . این سرکشی

و بد دلی شما نسبت به حق بر اثر درک و دید خودتان است . چشم ها را باید

شست . و باز جبر گرایان بهانه آوردند که :

جان ما فارغ بد از اندیشه ها 

در غم افکندید ما را و عنا 

طوطی نقل شکر بودیم ما 

مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما 3/2951

در ابیات بعدی مولانا به تفصیل مناقشه انبیا و منکران را ادامه می دهد تا این که 

حکایت امیرو غلام نماز باره اش را پیش می کشد . امیری هنگام سحر غلام را 

فرمود که وسایل حمام را برگیرد و تا صبح نشده حمام بروند .در میان راه، غلام با

شنیدن صدای اذان از امیر اجازه نماز گزاردن در مسجدی را گرفت. امیر ناچار بر 

در مسجد منتظر ماند تا غلام نمازش را تمام کند . ظاهرا عذر شرعی داشت و

نمی توانست درون مسجد رود . هر چه صبر کرد غلام بر نیامد . بر غلام بانگ زد

چرا نمی آیی؟ غلام مرتب می گفت او مرا نمی گذارد که بیرون بیایم . امیر گفت:

گفت:" آخر مسجد اندر، کس نماند 

کیت وا می دارد ؟ آن جا کت نشاند ؟"

گفت : "آن که بسته استت از برون

بسته است او هم مرا در اندرون "3/3067

سخن مولانا با ایهامی زیبا پاکی درون عرفا را در برابر پاکی ظاهری و برونی زاهدان

به نمایش می گذارد،یعنی غلام با کنایه جواب می دهد آن که تن آلودۀ تو را مانع از 

ورود به مسجد کرده است،ضمیر پاک مرا اجازه نمی دهد بیرون بیایم و از یاد کرد وی 

فارغ شوم. از این جا به بعد چنین به نظر می رسد که مولانا گویی از درشت زبانی

جبریان به تنگ آمده، کم کم معتقد می شود، واقعا خدا ست که یکی را مومن و یکی

را کافر می کند . می بینیم که درست پس از بیت پایانی حکایت ادامه می دهد :

آن که نگذارد کزین سو پا نهی

او بدین سو بست پای این رهی 

ماهیان را بحر نگذارد برون

خاکیان را بحر نگذارد درون 

اصل ماهی آب و حیوان از گل است 

حیله و تدبیر ، اینجا باطل است 

قفل ِ زفت است وگشاینده، خدا

دست در تسلیم زن، واندر رضا 

ذره ذره گر شود مفتاح ها 

این گشایش نیست جز از کبریا 

چون فراموشت شود تدبیر خویش

یابی آن بخت جوان از پیر خویش 

چون فراموش خودی، یادت کنند 

بنده گشتی، آنگه آزادت کنند 3/3076

در زبان رمزوارۀ  مثنوی دریا نماد جان پاک غیب بین و خشکی رمزی از جهان غفلت 

آور مادی ست . بنابراین دریا زادگان استعداد شناخت جهان غیب را دارند و خشکی 

زادگان نه . می گوید این قفل بر دل بی بصیرت مادی گرایان، کار خداست و با هیچ

تدبیر انسانی قابل گشایش نیست مگر آن که آدمیان اراده خود را متوجه او کنند و

عاجزانه درخواست عنایت داشته باشند . اما افزون بر آن می توان از راهنمایی که 

به او پیوسته است یعنی عارفی که در مقام صحو پس از سکر است نیز مدد یافت.

ادامه نوشتار در بخش دوم 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 22:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ عرفان از دیدگاه مولوی (5)

معنای عرفان از دیدگاه مولوی (5)

(بخش پایانی)

 

در نوشتۀ پیشین به مناسبت ِ لزوم متابعت از پیر و رهنما در سلوک حق، مولانا سخن از

سرکشی "کنعان" پسر نوح به میان آورد؛ که پند پدر را در سرشکسته بودن و اضطرار در

برابر قهر حق به سخره گرفت.  (دفتر سوم از بیت 1324 به بعد با رعایت اختصار):

گفت : "بابا سا لها این گفته ای

باز می گویی ، به جهل آغشته ای

چند از این ها گفته ای با هر کسی

تا جواب سرد بشنودی بسی

این دم ِ سرد تو در گوشم نرفت

خاصه اکنون که شدم دانا و زفت 

گفت بابا :"چه زیان دارد اگر

بشنوی یک بار تو پند ِ پدر؟"

همچنین می گفت او پند لطیف

همچنان می گقت او دفع عنیف

نَی پدر از نُصح ِ کنعان سیر شد

نی دمی در گوش آن ادبیر شد ....

نه پدر از نصیحت فرزندش سیر می شد ونه این نصایح بگوش دل آن بدبخت می نشست :

چون قضا آید شود دانش به خواب

مه سیه گردد، بگیرد آفتاب ...1.1232

بله، توگویی سرنوشت چنان رقم زده بود که دم گرم نوح بر آهن سرد پسر هیچ اثر نداشت.

در ابیات زیر یکی از جانسوزترین فرازهای مثنوی ــ سخن پدری دلسوخته  درچالش با قدر

الهی ــ بیان شده است .

اندرین گفتن بدند و موج ِ تیز

بر سر ِ کنعان زد و شد ریز ریز

نوح گفت: "ای پادشاه بردبار !

مر مرا، خر مرد و سیلت برد ، بار

وعده کردی مر مرا تو بارها

که بیابد اهلت از طوفان رها

دل نهادم بر امیدت من سلیم

پس چرا بربود سیل از من گلیم؟"

نوح دلسوخته  فریاد اعتراض بر آورد که ، من ساده دل سخن تو را راست پنداشتم.مگر

نگفته بودی که اهل خانواده ات از گزند طوفان در امانند ؟

گفت :"او از اهل و خویشانت نبود

خود ندیدی تو سپیدی او کبود؟

چون که دندان تو کرمش در فتاد

نیست دندان ، بر کنش ای اوستاد

خداوند فرمود اما پسرت جزوخانواده و خویشاوندانت بشمار نمی آمد. ندیدی که اساسا

طبیعتی مخالف با تو داشت و دل سیاه بود و خدا نشناس؟ نوح به خود آمده عاطفۀ پدری

را در پای عشق حق می ریزد :

گفت:"بیزارم ز غیر ِ ذات تو

غیر نبود آن که او شد مات تو

زنده از تو، شاد از تو، عایلی

مغتذی بی واسطه و بی حایلی

متصل نه، منفصل نه، ای کمال

بلکه بی چون و چگونه و اعتلال

پیش از این طوفان و بعد از این مرا

تو مخاطب بوده ای در ماجرا

با تو می گفتم نه با ایشان سخن

ای سخن بخش ِ نو و آن ِ کهن

نَی که عاشق روز و شب گوید سخن

گاه با اطلال و گاهی با دِمَن؟

روی با اطلال کرده ظاهرا

او که را می گوید آن مِدحت، که را؟

شکر، طوفان را کنون بگماشتی

واسطۀ اطلال را بر داشتی

نوح گفت من عاشقی مات ودفین در ذات تو هستم ، زنده بودنم از توست و نیازمند

عطایت می باشم . نه متصل به تو می باشم، [زیرا جسم مادی من جزو تونیست]

و نه ازتو جدایم [ زیرا روح من جزیی از ذاتی ست که انسان از دم تو پذیرفته ست] .

بلکه ارتباط میان من وتو کیفیتی قابل ادراک عقلانی ندارد و از اعتلال و قانون علت و

معلولی هم [ که حکما به پیروی از تعلیم ارسطو خدا را علت اولی می دانستند ] فراتر

است . پیش و پس از این طوفان هم من عاشقی بودم که همیشه تو مخاطبم در هر امری

  بوده ای . مگرنه آن ست که عاشقان در پی دیدن آثار بجا مانده از معشوق خویش، به هر

خرابه اگر برسند که کاروان معشوق پیش تر در آن اطراق کرده بود ، در نبود او با آن آثار دل

خوش می کنند و درد دل می نمایند ؟ آن عشاق ظاهرا روی سخن به آثار معشوق دارند اما

در باطن منظورشان هم اوست . حالا شکر گزارت هستم که با این طوفان همه آثار خویش را

ــ تجلی زیبایی را ــ محو کردی و بانشان دادن ِ قهر جلال ، بدون واسطه خود را بمن نشان دادی

و  باتو بی واسطه سخن می گویم

گفت : " ای نوح ار تو خواهی جمله را

حشر گردانم ، بر آرم از ثَری

بهر ِ کنعانی، دلت را نشکنم

لیک، از احوال آگه می کنم"

گفت : "نی نی ، راضیم که تو مرا

هم کنی غرقه، اگر باید تو را

هر زمانم غرقه می کن من خوشم

حکم تو جان است وچون جان می کشم

ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و تو منظرم

عاشق ِ صنع تو ام در شکر و صبر

عاشق ِ مصنوع، کی باشم چو گبر ؟

عاشق ِ صنع خدا با فر بود

عاشق ِ مصنوع او کافر بود "  

حضرت حق می گوید دلت را نمی شکنم و تو برایم چندان عزیز و محترمی که اگر

بخواهی در حال، دوباره آنچه را نابود کرده ام باز می گردانم و از خاک می آفرینم

اما به هوش و آگاه باش که در عوض تو را از عاقبت احوال جهان آگاه می گردانم

ــ خواهی دانست که در نهایت امر، چه کسی رستگار و چه کسی گمراه می گردد .

آنوقت رسالت پیامبری بر دوشت بشدت سنگینی خواهد کرد و از تلاش باز می مانی

چرا که از پیش حکم قضا را که مقرر داشته ام خواهی دانست . البته این نتیجه گیری

شخصی نویسندۀ سطور است که با ابیاتی از مثنوی هم خوانی دارد که آمده است :

انبیا گفتند با خاطر:" که چند

می دهیم این را و آن را وعظ و پند

نفس ِ اول راند بر نفس دوم

ماهی از سر گنده باشد، نی ز دم "

سخن وی از احتمال شک و تردیدی ست که شاید در دل انبیا افتاده باشد؛ که گاهی با

خود چنین اندیشیده اند،  حال که امور جهان از منبعی دیگر می گردد و حکم قضا

و قدر الهی ست که یکی کافر و یکی مومن می گردد و به اصطلاح ِ فلاسفۀ  کهن

خداوند امور عالم شهادت را بر عقل کل تفویض کرده است و عقل کل هم آن را

بدست نفس کلی که روح جهان باشد سپرده است و نفوس دهگانه هر یک بر دیگری

ریاست داشته امورش را به او دیکته می کنند ، این بدبختی مردم کافر که به راه

خدا نمی گروند در دست خودشان نیست ، چنان که ماهی نیز ابتدا از ناحیه سر

می گندد ، پس ما چرا می بایست در راه هدایت کافران گام برداریم ؟... البته

مولانا پاسخ هایی برای حل این مشکل می دهد که پرداختن به آن ها در حوصله

نوشتارمان نیست ؛ حاصل آن که خواننده می تواند حدس نویسنده را نپذیرد ـــ

باری ... نوح (ع) می گوید نه ، من به حکم تو که معبود و معشوقم هستی گردن

نهاده ام  و آن را چون جان پذیرایم . اصلا می توانی مرا هم بکشی اگر لازم

باشد که حکمت اجرا شود . در تمام مدتی که من با آثار بوجود آمده تو سخن

می گفتم ، اگر چه روی سخنم با آن ها بود ولی منظورم تو بوده ای . حقیقتا

من عاشق ِ آفرینند گی تو هستم ونه عاشق ِ آفریده های تو .مانند آتش پرستان

نیستم که آتش را مقدس می دانند و آفریننده اش را فراموش کرده اند .

و در پایان نتیجه می گیرد ،کسی که نظر بر قدرت آفرینند گی خدا دارد آن

فر ایزدی ِ هدایت را داراست و گرنه عاشق مصنوع او گمراه است .

                                                                             پایان

 

 

 

 


برچسب‌ها: نوح ــ کنعان ــ
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 22:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ دفتر دل

دفتر دل

 

 

                                                  هست پهنای دل من به درازای ابد

                                                  بر نوشته ز سرش تا سوی پایان تومرو ...مولانا

 

دفتر و دیوان من را می بری

خانۀ ویران من را می بری

دفتری از دل بدستت داده ام

نیست دفتر جان من را می بری

بر دل پاکت گذار ای دلنواز

نالۀ پنهان من را می بری

داغ نا پیدا به دل بنهاده ای

آه ِ بی افغان من را می بری

برده بودی خود قرار از هستیم

این سفر سامان من را می بری

نیستی یکدم جدا از جان من

تا ابد پیمان من را می بری

میهمان دفترم چشمان توست

خود چرا مهمان من را می بری

چشم بینش همچنان در انتظار

خواندت :"ایمان من را می بری "

 

 

                                   محمد بینش ( م ــ زیبا روز)

 

                                        

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 13:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ عرفان از دیدگاه مولوی (4)

عرفان از دیدگاه مولوی (4)

 

 

 

صحبت پیر

در نوشته های پیشین نگاهی اجمالی بر نظر مولانا در باره راه های شهودی درک و دریافت

حقیقت افکنده شد و از سه منبع اصلی اتصال به آن، وحی و الهام و هم نشینی با عارفان

کامل و مکمل یعنی دانایانی که قدرت و توان دستگیری و راهنمایی سالکان را دارند، سخن

رفت و  در اشاره ای به محتوای "تجربۀ عرفانی"، تفاوت نظری مولانا و دیگر عارفان ِ ادیان

الهی با دیدگاه ِ کلی عرفان پژوهان معاصر مطرح گردید . حاصل کلام  آن بود که "شهود"،

اساسا شخصی ست و تجربه عرفانی در افراد مختلف نتایج متفاوتی به بار می آورد. مانند ِ

تجربه علمی و آزمایشگاهی نیست که بتوان از موارد متشابه به نتیجه ای یکسان رسید .

بنابراین عرفان از مقولۀ هنر و نظر است ، نه از جنس علوم تجربی . بیشترین عارفان ادیان

الهی هم البته چنین سخنی را می پذیرند اما تاکید دارند، وقتی موضوع ِ شهود ِعارف، درک 

باطنی خدا باشد،[ بنا بر مشیت وی ــ که از راه الهام و به دل افکندن در می رسد ]حقیقت 

را نه تنها در می یابد،بلکه در جوارِ حضرت حق جای گرفته، خود یکسره دروی فانی می گردد:

این معیّت با حق است و جبر نیست 

این تجلیّ ِ مه است این ابر نیست... 1/1464  

یعنی این طور نیست که ماه ِ حقیقت ، از پس ِ ابر ِ وجود ِ انسانی ِ سالک بتابد و چشم را

روشنی بخشد . بلکه یکسره این نور حق است که در آن لحظۀ وصل و اتحاد، خود را ظاهر

می سازد . بنابراین شهود حق اگرچه از نظری شخصی ست ،اما درعین حال جمعی ست.

یعنی عارفان حق به حقیقتی واحد دست می یابند . و مولوی بر آن می افزاید که وجود پیر

در کشاندن سالک به این مرحله واجب است ،چرا که بی حضور "عشق" ، اتحادی صورت

نمی بندد . هرچند در مواردی نادر مانند آن چوپان در حکایت "موسی و شبان" مجذ وبانی

یافت می شوند که بدون دستگیری راهنمایی یکسره در اقیانوس عشق حق غرقه گردند،

اما راه ادراک و شهود حقیقت، دست در دامان عشق ِ پیری کامل و مکمل زدن است.

اکنون در ادامۀ آن مطالب به بخش "صحبت با پیر" از دیدگاه مولوی می پردازیم .

                                            ***

مولانا در ابیاتی از دفتر سوم به طالب وصال حق می گوید در مصاحبت عارف کامل :

دم مزن ، تا بشنوی از دم زنان 

آن چه نامد در زبان و در بیان 

دم مزن تا بشنوی ز آن آفتاب

آنچه نامد در کتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر تو روح

آشنا بگذار در کشتی نوح

یعنی تو خاموش باش تا روح عارف واصل به حق، کشتی تنت را در طوفان های این

جهانی از شهوت و حرص و خودبینی و حسادت گرفته تا علاقه های نیک و بد دنیوی

همچون حضرت نوح (ع) پیامبرانه هدایت کرده به ساحل جهان معنوی غیب برساند .

سپس فرجام تلخ پسر او را یاد آوری می کند که بر قدرت و دانایی شخصی خود مغرور

گشت و مقهور شد . یعنی نشان می دهد تلاشِ سالک راه حق بدون راهنمایی پیری

واصل ، آب در هاون کوفتن است . در این جا باز  ذهن و زبان مولانا اوج می گیرد ومطالب

عرفان نظری و بحث های  خشک و سرد را در آتش عشق و عاطفه می گدازاند و شنونده

را همراه خویش می سوزاند :

همچو کنعان، کاشنا می کرد او

که:"نخواهم کشتی ِ نوح ِ عدو"

"هَی ! بیا در کشتی ِ بابا نشین

تا نگردی غرق ِ طوفان ای مهین !"

گفت:"نَی، من آشنا آموختم

من بجز شمع ِ تو شمع افروختم"

"هین مکن ، کین موج ِ طوفان ِ بلاست

دست و پا و آشنا، امروز لاست

باد ِ قهرست و بلای شمع کش

جز که شمع ِ حق نمی پاید خمش !"

گفت :"نَی، رفتم بر آن کوه ِ بلند

عاصم است آن که، مرا از هر گزند"

"هین مکن، که کوه کاهست این زمان 

جز حبیب خویش را ندهد امان

هین مکن بابا ! که روز ناز نیست 

مر خدا را، خویشی و انباز نیست

تا کنون کردیّ و این دم ، نا زُکی ست

اندرین درگاه، گیرا ناز ِ کیست؟

لم یلد لم یولَد است او از قِدم

نه پدر دارد، نه فرزند و نه عم

ناز ِ فرزندان کجا خواهد کشید؟

ناز بابایان کجا خواهد شنید؟"

ای سالک ِ مغرور به علم خویش ! مانند کنعان پسر نوح مباش که در آن روز بلا ی آسمانی 

بر قدرت شناگری خویش مغرور شد و نخواست که در کشتی پدرش بنشیند  چرا که توحید

او را قبول نداشت . نوح گفت : "ای خوار وبی مقدار  در برابر این بلای عظیم !ـ بیا که امروز

شناگری معنی ندارد و آن کوه بلند تنها برای دوستداران خدا محل امن است . امروز جای

ناز و ناز آوری نیست . من که پدرم جور و جفای تو را تحمل می کنم . خدا نه فرزند ی دارد

که عشق به فرزند رحم وی را نسبت به تو بر انگیزاند ونه خود زادۀ کسی ست تا بر تو،

به دیدۀ بخشایش بنگرد . ــ اقتباسی ست از معنای سورۀ اخلاص، آیه سوم ــ .

سپس از قول خداوند سه بیت می آورد که اساس ورود سالکان به عرفان حق، توجه در

بکار گرفتن مفاد آن هاست . یعنی سالک در ابتدای راه می بایست نیاز ورزد :

نیستم مولود، پیرا کم بناز

نیستم والد، جوانا، کم گراز 

نیستم شوهر، نیم من شهوتی

ناز را بگذار اینجا، ای سِتی! 

جز خضوع و بندگی و اضطرار 

اندرین حضرت ندارد اعتبار 3/1323

حق می فرماید ای پیر و راهبر! مبادا هوای نفس برداردت و در برابر ما ناز و تکبر ورزی ! 

چنان مستغنی هستم که مرا به بندگیت نیازی نیست ،چرا که زادۀ چیزی نیستم. و ای

رهرو تازه سال جوان ! مپندار که چون والدینت در برابر سرکشی تو چشم بر هم  نهم و

از خطایت در گذرم. چیزی از من زاده نشده است تا عاطفه ای نسبت به او داشته باشم .

پس با ناز و تکبر در برابرم قدم مزن ! و تو ای خاتون ، شوهرت نیستم تا با دیدۀ شهوت 

برتو بنگرم و در برایت نیاز ورزم ، و در برابرت کوتاه بیایم تا آرزویم را بر آوری . چرا که هیچ

گونه شهوتی در من وجود ندارد . حاصل کلام آن که خداوند چنان بی نیاز است که بقول

 حافظ  اگر در برابر چنین استغنایی دریا دریا بگرییم ، شبنمی بیش نیست :

گریۀ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندرین طوفان نماید هفت دریا شبنمی

باری .. این آغاز راه است که خوف و رجاء و اضطرارِ سالک، راهبر اوست و پایان راه ـ

ـ هر چند برتجلی حق پایانی متصور نیست ــ  عشق و فقر ست که فنای عارف در

او ست .  به همین مناسبت در موضعی دیگر آمده ست:

هیچ کس را تا نگردد او فنا

نیست ره در بارگاه کبریا 

چیست معراج فلاک این نیستی

عاشقان را مذهب و دین نیستی6/233

ادامه مطلب در بخش  پنجم

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: پیر ــ معراج ــ نوح ــ استغنا
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 21:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ پرده در

پرده در 

 

به شادی گل رویت شدم به جانب گل ها
ز رشک ِ روی تو ای گل! درند جامۀ خود را 
تو نور روح ِ بهاری دمیده بر سر ِ بستان 
ز تابش ِ تن ِ تردت، طراوت است وتمنا
در ارتعاش ِ نوایت، ــ طنین ِ شاد ِ صدایت ــ
به حالت و طرب آیند، مرغکان ِ خوش آوا 
برقص، تا که برقصند، زندگان ِ دو عالم
جماد و نامی و حیوان، کشند جانب ِ بالا
بیا بیا که بنوشم نشاطی از لب ِ نوشت 
که مست در طرب آرم، بساط ِ گنبد ِ خضرا
دودست در کمر آرم، به سینه ات شرر آرم 
به رقص چون که بر آیم، کنار آن بر و سیما 
بیا و جلوه گری کن، ز پرده پرده دری کن 
که بینش از تو نبیند، فغان و فتنه و غوغا

 

محمد بینش (م ــ زیبا روز)

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ عرفان از دیدگاه مولوی (3)

عرفان از دیدگاه مولوی (3)

 

 

 

تجربه عرفانی

 اما تجربه عرفانی به مفهومی بس وسیع تر از وحی و الهامی ست که مولانا درمثنوی از آن

 سخن می گوید. هرگاه شناخت عرفانی از جنبۀ عملی آن مورد توجه قرار گیرد، می توان

 گفت:"تجربۀ عارفانه  آگاهی شهودی ست از طریق اتحاد مُدرِک و مُدرَک ".

یعنی شناسنده و موضوع شناسایی در چنین تجربه ای با یکدیگر متحد و هم مرز می شوند.

چنین تعریفی هم جامع وهم مانع است . جامع است، زیرا شامل هر گونه شناخت ِ تجربی، 

اعم از فردی یا جمعی که درک کننده بصورتی بی واسطه با موضوع ادراک خویش بر قرار کند

 می باشد؛ و مانع است، زیرا تفاوت بنیادی ِ روش عقلانی وتجربۀعلمی را با ادراک شهودی

آشکار می سازد . در شناخت عقلانی، ذهن از دانش تجربی و منطقی که پیش تر در حافظه

داشته استفاده می کند و به یاری آن ها به شناخت تازه ای دست می یابد .در شناخت تجربه

گرایانۀ علوم آزمایشگاهی هم باز تجارب ِ ثابت شدۀ علمی به یاری ِ تجربه گر می آید. برعکس،

در شناخت عرفانی، ذهن یکباره به  اتحاد با موضوع ادراک می رسد . این موضوع می تواند در

بیرون ویا درون ِ عارف و یا هر دو سو وجود داشته باشد . این کشف و شهودیالبته فردی ست

و امکان دارد برای کسی دیگر به گونۀ دیگری خود را نشان دهد.چنین تجربه ای الزاما منطق

پذیرنیست. قوانین منطقی و علمی در عرفان کارآیی  ندارند . همانطور که در هنر و امور ذوقی

و رویا هم این چنین است.  همانگونه که در عالم رویا می توان بدون بال پرواز کرد، در تجربه

عارفانه نیز فاعل شناسایی بر اثر اتحادی که با موضوع شناسایی دارد می تواند هر گونه

وضعیتی  را تجربه کند، اعم از این که منطق پذیر باشد یا نباشد . در مراحل عمیق تر، تجربۀ

عرفانی در قالب سخن هم نمی تواند در آید .  بعنوان مثال شاید بتوان گفت نا تمام نهادن ِ

حکایت دژ هش ربا  از جانب مولانا  نشان می دهد شناخت شناخت شهودی تنها در برخی

از موارد آغازین خود قابل بیان است . 

واژۀ " اتحاد" نیز در تعریف بالا تعیین کننده است . در ادب کهن و زبان نماد گرایانۀ صوفیه

غالبا دقت فراوانی در باره دو واژۀ "وحدت" و "اتحاد" بکار نرفته است و آنها را بجای یکدیگر

هم بکار برده اند . "وحدت" به معنای "یگانگی" ست و با "اتحاد"به معنای "پیوستگی"

 تفاوت فراوانی دارد .  در وحدت، هم آمیزی چنان بنیادین است که در آمیختگان هم ذات

می شوند و یا یکی در دیگری نابود و فانی می گردد .در اتحاد چنین نیست و در آمیختگان،

با حفظ ذات خویش در کنار یکدیگرند . البته ناگفته نماند که برخی صوفیه و عرفا با توجه به 

مشرب خویش آگاهانه این دو واژه را بجای یکدیگر بکار برده اند. پرداختن به جزئیات تفصیلی

وحدت و اتحاد درحوصلۀ این نوشتار نیست اما حاصل سخن را از دیدگاه خواجه نصیر طوسی

می توان دریافت که اتحاد را "یکی شدن" دانسته آن را بالاتر از توحید یا "یکی کردن" آورده،

ولی فروتر ازمرحلۀ وحدت یا "یگانگی" قلمداد می کند. فنای طالب در مطلوب خویش، در

همین مقام روی می دهد. (1)

در یک نگاه کلی  تجربۀ عرفانی را می توان به "آفاقی" و "انفسی" تقسیم کرد . (2)

تجربه عرفانی آفاقی زمانی روی می دهد که موضوع شناسایی بیرون از وجود عارف قرار

داشته باشد . مثلا  در کثرت  زیبایی های طبیعت، وحدتی را درک می کند و یا زمانی خود

را پرنده وگل و خار و سنگ در می یابد . تجربه عرفانی انفسی نیز چنان است که موضوع

شناسایی در نهاد و ضمیر عارف رخ کند و معانی و حقایق  معنوی را حتی فراتر از نظام ِ

زبان و رمز، در خویشتن خویش دریابد و بقول مولانا :

ای خدا جان را تو بنما آن مقام 

کاندر او بی حرف می روید کلام 

و اما عارفان ِ معتقد به خدا و یا خدایانی  که هستی را آفریده ویا  عوامل هستی ازوجود 

آنان متولد شده باشند، وقتی موضوع شناسایی شان آفریننده باشد، می گویند به وقت

اتحاد و اتصال با آن"واحد" ، در او فانی و محو می شوند و تنها اوست که شناخت خویش

را به اندازۀ استعداد و ظرفیت روانی عارف به اونشان می دهد و  هر چه از  ایشان بروز کند

در واقع از خدایشان صادر گشته است . از این روست که مثلا حلاج دم از انالحق می زد و 

شمس تبریزی صریحا اظهار می داشت " در درویش کامل، متکلم، خداست " (3)

در دو سوی چنین دعوی، دو نظر متفاوت در عالم عرفان موجود است . یکی دیدگاه عارفان

بودایی بخصوص طرفداران چرخۀ کوچک است که شناخت عرفانی را موضوعی کاملا جدا 

از اعتقادات مذهبی می دانند و دیگر ی دیدگاه رهروانی ست که معتقد به دوام اتحاد ند.

یعنی وقتی رهرو به نوعی با واحد به اتحاد رسید دیگر در همان کیفیت باقی خواهد ماند 

و به تعبیر عارفان مسلمان به بقاء بالله می رسد و به مشیت اوست که دوباره میان خلق

بازگشته به دستگیری رهروان می پردازد . دست او دیگر دست خداست ونباید با وی به

ستیزه برخاست و در پی امتحانش بر آمد و بقول مولانا:

شیخ را که پیشوا و رهبر است 

گر مریدی امتحان کرد او خر است 

اما از سویی دیگر مریدان را از افتادن در دام مشایخ دروغین بر حذر می دارد :

چون بسی ابلیس ِ آدم روی هست 

پس به هر دستی نشاید داد دست 

اکنون رمان بررسی  سخن مولانا نیست ،اما در بخش های آینده به نقد و بر رسی جایگاه

پیر در نظام عرفان وتصوف پرداخته می شود . آنچه به بحث ما مربوط است این که معیاری 

برای سنجش حقیقت علمی  و عقلانی اظهارات عارفان وجود ندارد، زیرا تجربۀ عرفانی 

مانند تجارب هنری ست که با تجربۀعلوم آزمایشگاهی قابل اندازه گیری نیست و منطق ِ 

ارسطویی و عقلانی هم در این جا بکار نمی آید . البته در سال های جدید کوشش هایی

از جانب پژوهندگان ِ بی تعصب عرفانی  در علوم انسانی برای سنجش سخن عارفان انجام

گرفته است . از آن جمله می توان به اثر با ارزشی از و.ت.استیس به نام "عرفان و فلسفه"

با ترجمۀ خرمشاهی اشاره کرد . "استیس "، نویسنده و فیلسوف انگلیسی ست که بنا به

گزارش مترجم کتاب،شهرتش در معرفی فلسفۀ هگل می باشد . وی  پیرو فلسفۀ تجربی

و طبیعت گرایی ست و در کار سنجش ِ اصالت ِ نظرات عارفان از روش استقرایی استفاده 

کرده است ،یعنی اظهارات عارفان ِ ادیان متفاوت را در زمان های مختلف تاریخی در نظر 

گرفته و نتایج مشترک و یکسانی را از تجارب عرفانی آنان ثبت کرده است .بر آیند سخن

وی چنین است که تجارب عرفانی واقعیت دارند . البته برای خود عرفا چنین اظهاراتی حکم

زیره به کرمان بردن را دارد، اما برای کسانی که با عوالم عرفانی نا آشنا می باشند، راهی

درست برای سنجش شناخت عرفانی می باشد . 

ادامه مقاله در بخش چهارم 

 

زیر نویس :

 1: نگ، اشراق و عرفان ــ پورجوادی ، نصرالله ــ صص 239ــ242

2 : نگ ، عرفان و فلسفه ــ و. ت. استیس ــ ترجمه بهاء الدین خرمشاهی 

3 :  مقالات شمس، ج1، ص 173 به کوشش محمد علی موحد

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 16:42 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ ساحل آرامش

ساحل آرامش

 

 

هر گاه به خواب آیم، سودای تو را دارم

بر بستر ِ رؤیا ها،  در یای تو را دارم

هر موج از آن دریا، خود موج ِ دگر آرد

زامواج ِ پیاپی من، بالای تو را دارم

یک لحظه پری شکلی، آمیخته ای با موج

از رامش و آرامش، آوای تو را دارم

یک لحظه تویی ساحل، بگرفته مرا در دل

من موج ِ پریشانم، پروای تو را دارم

ای ساحل ِ آرامش، یکباره مرا در کش

کز همهمۀ هستی، غوغای تو را دارم

مرگ از بر ِ من گم شد، شاد یش به ماتم شد

چون دید دلی زنده، شیدای تو را دارم

خود عربده کش روزی، از عشق تو می خوانم؛

تا خلق بدانندم، صهبای تو را دارم

گو هر چه کند ننگم، از صبر، دلم خون شد؛

تا چند ؟ چو من نامی، رسوای تو را دارم

می خواهمت از رویا، زآن عالم ِ ناپیدا

پنهان که چنین باشد، پیدای تو را دارم

چشمی بنهم بر هم، در خویش نظر دوزم

تا بینشم این باشد، سیمای تو را  دارم

امشب به خیال تو، تا روز نظر بازم

گوصبح کند یانه، شب های تو را دارم

 

                            محمد بینش (م ــ زیبا روز)

                           

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 12:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ عرفان از دیدگاه مولوی (2)

عرفان از دیدگاه مولوی (2)

 

 

رهایی از دانستگی*

 حال با در نظر داشتن موارد یاد شده می توان به دیدار مثنوی معنوی رفت . اما چاره چیست؛

نمی توان با کمبود وقتی که گریبان ِ بشر مضطرب ِ امروزی را گرفته است ، با آن ملاقات کرد .

می بایست ابتدا به شیوه و ترفندی دقایقی از مشغله روزانه کاست یا حتی دزدید ،تا فرصتی 

برای اندیشیدن و تامل بدست آید . فرصتی برای "مراقبه ی خلا" ** . از آنگونه که قرن هاست

در آیین " ذن ــ بودیسم" به آن می پردازند .با این تفاوت بنیادین که سالکان آن طریق ، در پی

جستن پاسخ ِ چیستانی که "استاد" مطرح کرده است کوشش می کنند ، ولی در باره مثنوی

درک معانی شریف آن مورد نظر ست . در این روش ، نیازی هم به دیر نشینی نیست .تقریبا

هر کس می تواند در محیط زندگی خویش دقایقی به گوشه ای دنج ، به  دور  از صدا و نور و

گرما و سرمای شدید پناه برد . ــ و چه بهتر که در پرتو نور شمعی بنشیند و وقت سحری ،در

پس ِ نیایشی از سر ِ اخلاص باشد ــ باید به آرامش درون  رسید حتی بطور موقت . راه های 

متفاوتی  برای  آن پیشنهاد  می شود که در واقع  همگی آن ها بر یک موضوع  تاکید دارند :

"رهایی از دانستگی". یعنی تهی کردن ذهن و حافظه از افکار و آرزوها و دلواپسی ها و ترس

ها و وسوسه ها و داوری های نیک و بد و هر آن چه  که بنوعی اندیشه را بکار می گیرند .

و بقول مولانا :

ساقیا آب در انداز مرا تا گردن

ز آن که اندیشه چو زنبور بود من عورم

آب، همان معانی مثنوی شریف و یا بقول مولانا "یاد آوری" حق است و زنبور، نیش ِ

خاطرات نیک و بد . باید از زمان و مکان بیرون رفت و به حضور در برابر "معنی" رسید:

آب، ذکر حق و زنبور این زمان،

هست یاد ِ آن فلانه و آن فلان   (4/437)

تنفس عمیق و آرام و تمرکز  فکر بر دم و باز دم و  اندام های انجام دهنده آن ها و توجه به 

ضربان نبض و قلب ، یکی از راه های مغلوب ساختن ِ هجوم خاطرات نیک و بد است . وقتی

هم که افکار در ذهن رژه می روند ،می توان کوشش کرد که بدون گرفتار شدن به وسواس ،

آنها را چون خاشاک ِ فراهم آمده بر سطح ِ رودخانه ای آرام ، به  دور دست ها برد  و از نظر

ناپدیدشان کرد ، تا بتدریج جریانی از آب زلال پدیدار شود .این همان خالی سرشاری ست 

که بقول ِ عزیزمان اخوان ثالث :

از تهی سرشار

جویبار ِ لحظه ها جاری ست .... 

پس از قرار گرفتن در حالت روانی مناسب و بیرون آمدن از تنش های بدنی و روانی ، می توان

دقایقی چند با مثنوی همنشین و هم سفر شد . خواننده  می تواند به نکات یا گوشه هایی

از مثنوی که تمام روز فکر و ذهنش را به خود مشغول کرده بود بیندیشد و شرح هایی را که

بر آن ها نوشته اند در نظر آورد . زمانی که آن ابیات در این حال ِ معنوی ِ  "مراقبه ملا"** در

ذهن تکرار شوند ، امکان دارد به "یکباره" و بدون دخالت فکر ، چنان روشن و بدون ابهام جلوه

کنند ، که مراقبه گر با اطمینان تمامی قلب ، به خود بگوید : "یافتم"...این جاست که معنی از 

معتی جوانه می زند و می شکفد و جهان تازه می گردد و این نو شدن را پایانی نیست. 

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود

یعنی این طور نیست که یک اثر هنری از شعر و نثر گرفته تا موسیقی و نقاشی و غیره یک 

بار و در یک زمان مشخص و با یک معنی بدون تغییر پدید آمده باشد . مردم نسل های آینده

هر بار اثری را تجربه ودرک می کنند معانی نوی را نیز در آن می بینند که در زمان زندگانی ِ

پدید آورنده اش وجود نداشت . این معانی و تاویلات،جهان را نو می کنند و به پیش می رانند.

اما همانطور که در نوشته های پیش آمد، می بایست میان "مولف محوری" و "مفسر منظری"

ارتباطی سازنده و زنده و دیالکتیک برقرار باشد .تاکید بر "مولف محوری" تاثیر کارهنری در ذهن

را نابود می کند و اصرار بر "مرگ نویسنده" و روا دانستن ِ بی حد و مرز تاویلات ، معنای اثر را

 مبهم و پیچیده جلوه می دهد .

گاهی نیز چنین پیش می آید که آن "بت عیار " بدون کوشش فرد در طول روز به هنگام پیاده

روی ، رانندگی ، یا اوقاتی که مشغله ذهنی مهمی پیش رو نیست ، رخ می نماید و معانی

نو کشف می شوند . البته لازم به یاد آوری ست ، وقنی که تنها از "امکان" مکاشفه سخن

می رود و نه روی دادن حتمی آن ، نشان از این است که مشتاق درک مثنوی باید برایش از

دل مایه بگذارد و زنگ آن را بزداید و در این راه از خودصبر و پایداری نشان دهد  :

 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

چون دل نگشاید در، آن را سببی باشد

رو بر در دل بنشین کآن دلبر پنهانی

وقت سحری آید یا نیمشبی باشد

و این همه خود بر مدار جذبه ای الهی می گردد که :"ناگاه آید ولی بر دل ِ آگاه آید".بسیار نادر

است که غافلی راجذبه ی حق در رباید .مگر نه این که دوست حرمت دوست نگه می دارد ؟

باری آن چه آمد ، مدلول سخن مولانا در باره دانایی صوفیانه است که می فرماید:

دفتر صوفی سواد وحرف نیست

جز دل اسپید همچون برف نیست 

ادامه مطلب در بخش سوم

 

 زیرنویس ها:

*     تعبیری ست بسیار رسا و متناسب از کریشنا مورتی فیلسوف هندی در کتابی با همین نام .

**   "مراقبۀ خلا" در برابر "مراقبۀ ملاء" ، ــ تهی واری در برابر سرشاری ــ  دو حالت متفاوت در

مراقبه اند . در نخستین کوشش می شود ذهن از هرگونه اندیشه و خیالی خالی شود و بر عکس

در دیگری سعی بر این است که با تمرکز ِ توجه ، ذهن تمام نیروی اندیشۀ  خود را روی موضوعی

ثابت نگه دارد . دو ترکیب " اندیشه روبی" و "یادکرد" را هم می توان در برابر "خلا و ملا" بکار برد .

(واژه ها برساختۀ نویسنده اند)در طول ِ مراقبه این دو حالت بارها به یکدیگر تبدیل می شوند و یا

حالاتی بینابینی پیش می آید .نکته باریک آن که  در  هر دو حالت ، اراده  نقش تعیین کننده ای

دارد و  همین  امر،برای از خود "بی خود"  شدن یا خلسه مزاحمت ایجاد می کند. اما رفته رفته

بر اثر تمرین و تکرار مراقبه ،اراده فرد جایش را به جذبه معنوی ِ معانی ِ عمیق مثنوی می سپارد.

به شرط آن که مراقبه گر با مثنوی و سراینده اش همدلی داشته ، توکل به فیض غیبی کند .

کشف باطنی ِ مفاهیم و بدون دخالت فکر آن ها را دیدن و سنجیدن  در همین مرحله رخ می دهد . 

 

 

 


برچسب‌ها: مولف محوری ــ مفسر منظری ــ مراقبۀ اندیشه روبی ــ
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 12:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ عرفان از دیدگاه مولوی (1)

عرفان از دیدگاه مولوی (1)

 

 

عرفان یعنی شناخت . و این کامل ترین تعریف از آن است :

"شناختن و دانستن بعد از نادانی" (منتهی الارب)(ناظم الاطباء) [به نقل از فرهنگ دهخدا]

آن نوع دانایی که بر اساس تجارب و تفکر و فرهنگ و محفوظات شخص برایش ایجاد  شود

دانایی پس از دانایی ست . اما این دانایی یکباره روشن شدن است؛ شهود ِ حقیقتی ست .

اکنون . سخن گفتن از چون و چندو ذکر جزئیات آن مورد نظر نیست وتنها به آوردن ِ دیدگاه 

 مولوی ــ آن هم بصورت کلی ــ در این باره پرداخته می شود :

چیز دیگر ماند اما کفتنش 

با تو روح القدس گوید بی منش

نی ، تو گویی هم به گوش خویشتن

نی من و نی غیر من ای هم تو من 

همچو آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفته ست آن نهان

تو یکی تونیستی ای خوش رفیق

بل که گردونی ودریای عمیق

آن تو زفتت که آن نهصد تو است

قلزم است و غرقه گاه صد تو است

خود چه جای حد ِ بیداری ست و خواب

دم مزن واللُه اعلم بالصّواب

دم مزن تا بشنوی ز آن دم زنان

آنچه نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی ز آن افتاب

آن چه نامد در کتاب و در خطاب

دم مزن تا دم زند بهر ِ تو روح

آشنا بگذار در کشتی ّ ِ نوح   3/1307

در ابیات بالا سه راه برای شهود حقیقت نشان داده شده است . ولی در واقع هرسه یکی

بیش نیست .نخست  دریافت وحی، مستقیما از جانب جبرئیل و بدون واسطۀ انسانی ست

، که مختص پیامبران است . اما با "الهام" که در دل افکند ن امری از جانب حق است و بر هر

کسی امکان فرود آمدن آن رواست، پیوند معنایی ظریفی دارد که بر عارفان پوشیده نیست :

پس محل وحی گردد گوش جان

وحی چبود، گفتنی از حس نهان 1/1461

 دیگر، افتادن الهام در دل ِ روشن بینِ عارف و سه دیگر مصاحبت با "دم زنانی" می باشد که

 سالک را به ساحتی فراسوی بیان ِ زبانی حقیقت می برند. یعنی برگزیدگان و اولیاء حق که

به آشکارو نهان رهروان را در دام عشق خویش کشانده ، ایشان را به شناختی بی واسطه

از حقیت رهنمون می شوند :

آن خیالاتی که دام ِ اولیاست

عکس ِ مه رویان ِ بستان ِ خداست . 1/ 72

 چندان که یکسره آنان را با آفتاب حقیقت مواجه می سازند:

دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب

آن چه نامد در کتاب و در خطاب

یعنی از آن جا که جلوه های الهی بی نهایت است و در هر جا و هر زمان و هر کس به

 نوعی که تنها زادۀ مشیت اوست رخ می نماید، تو اراده خود را در ارادۀ آن معشوق الهی 

نابود کن تا آن ولی ملهم از حق و یا در واقع آفریدگار، چنان وحی و الهامی در دلت بیفکند

که در هیچ کتاب و خطاب دیگری نظیر آن نیامده باشد .

برای درک و دریافت ِ مقصود مولانا،گام نخست "دیدار" خود مثنوی معنوی ست . یعنی

در پس مطالعۀ  شروح معتبر مثنوی، آن را باید با چشم دل مشاهده کرد و دریافت؛ در

داستان هایش شرکت جست. با طوطی ش پرید بر پشت پیل نشست ، با شترش بر سر

مناره عشق رفت: 

به سر مناره اشتر رود و فغان بر آرد

که نهان شدم من این جا مکنید آشکارم 

شتر است مرد عاشق، سر آن مناره عشق است

که مناره هاست فانی و ابدی ست این منارم

می بایست با دیوان و مثنوی اخت شد و درد دل کرد و خوانده ها و شنیده ها را به "دیدار "

بدل کرد . آن وقت است که به شرط صفای دل خواننده، آیینۀ اندیشۀ مولانا رخ می نماید:

آینه ام آینه ام مرد ِ مقالات نیم

دیده شود حال من ار چشم شود گوش ِ شما

اما چگونه "شنیدار" به "دیدار" مبدل می شود ؟ از راه  سکوت و اندیشه ی عمیق در هر

آنچه از مثنوی می توان دریافت . چنین تاملی  نهایتا از مرزهای اندیشه ی انسانی فراتر

خواهد رفت و با کشف و شهودی که از جهانی معنوی ست ادغام شده ،سرانجام به الهام

و اشراق خواهد رسید . آنگاه مشتاق فهم مثنوی خود معنوی می گردد ودانایی ِ قیاسیش

به بینشی خلاق تبدیل می شود. 

جان شو و از راه جان ، جان را شناس

یار ِ بینش شو نه فرزند ِ قیاس !

معانی نو زاده می شوند وحدِ هر دو جهانِ درون و بیرون فراخ تر می گردد:

هین سخن ِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود 

وا رهد از حد ِ جهان ، بی حد و اندازه شود

(ادامه  موضوع در بخش دوم)

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 13:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی

آتش هستی 

 

 

 

به یادت عشق را در دل روان کردم

چه آتش ها  به سینه میهمان کردم 

بسوزاند نپرسد هیچ و رحمش کو 

که : " من با صاحب ِ خانه چنان کردم"

در آمیزد دمی، تا فتنه انگیزد

دم ِ  دیگر بگوید: "سر گران کردم

نهادم، هستیم، آکندۀ  درد است

دل آرایی کجا با میزبان کردم؟ 

اگر یوسف چنان آراستم در حسن 

زلیخا را ز حسرت در فغان کردم

وگر فرهاد زور ِ تیشه از من یافت   * 

به نیرو، زخم ِ آخر من جهان کردم

ولی خسرو که کام خویش را می جست

ز شیرین جام بخشیدم، دوان کردم

لب شیرین ِ شکّربار ِ شیرین را

به زهر آغشتم  و در گل نهان کردم

جنون در "عامری" بنهاده پروردم،

به عشق ِ لیلی اش؛ بی خان و مان کردم

کجا گیرد نیازت دامن ِ نازش؟

چو من حرمان به کام ِ عا شقان کردم

چه آسان می نمودت آتش آشامی

عطش را از دم ِ گرمت گران کردم

 ز بینش، بین که من بنیاد عالم را

به مستی، گرم با صاحبدلان کردم

گر ایشان را بود پروای من در دل

چگونه آتش ِ هستی دمان کردم؟

                                 محمد بینش (م ــ زیبا روز)

 

                     

 

* به دل زد، یا به سر زد یا به پا زد

    نمی دانم محبت بر کجا زد

   از اول سعی بی جا کرد فرهاد

   همان یک تیشۀ آخر به جا زد ...

گویند فرهاد در عشق شیرین ِ خویش سخت مشغول کندن راهی در کوه بود. خبر

نا گوارمرگ وی را که شنید، آن دروغ برساختۀ اطرافیان خسرو را راست پنداشت

که خود جز راستی وصدق هیچ نمی ورزید ... تیشه را سویی پرتاب کرد و خود را

از کوه  فرو انداخت و جان باخت ... به روایتی دیگر تیشه را بر فرق خود کوبید .

** خسرو به دست پسرش شیرویه با نیرنگی از سلطنت خلع و زندانی و کشته شد .

شیرین هم که نمی خواست به درخواست ازدواج با شاه جدید تن در دهد به بهانۀ دیدار

 آخربا جنازۀ خسرو کنار او در دخمۀ مردگان فروشد و با دشنه ای ویا بنا به روایت

فردوسی با نوشیدن زهری خود را کشت

 

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 15:30 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (5)

آتش هستی (5)

بخش پایانی

 

 

فرجام کار خسرو و شیرین 

نظامی در اثر خویش همه جا شخصیت شیرین را برتر از منش خسرو می نمایاند.

خسرو البته اخلاق شاهان را دارد و فرّ ِ پادشاهی با اوست . با اراده ای قوی به 

هرچه نظر می کند باید برسد .اگر هم مراد،  سخت فراچنگ آید، باکی نیست 

می توان تا رسیدن به مقصود سرگرمی های دیگری دست و پا کرد و از شدت 

سختی ها کاست . او فرهاد نیست که در وجود معشوق فنا شود . پادشاهی

کام رواست که البته عاشق زیبایی خیره کنندۀ شیرین است ولی هر وقت با

مقاومت سرسختانۀ وی روبرو می شود بی درنگ در پی وصلت با دل آرایی دیگر

بر می آید . حال آن که شیرین به عشق خویش وفادار است و به پاکی آن خیانت

نمی ورزد . وقتی خسرو برای تحریک حس حسادت وی حتی پس از مرگ نابهنگام

مریم دختر قیصر روم ، بجای ازدواج رسمی با شیرین چندی هم روی به معشوقی

اصفهانی می آورد، شیرین نه در پی جبران این بی رسمی بر می آید، و نه توان

دل کندن از عشق بزرگش را دارد .بالاخره چنین اراده و عشقی وی را بر خسرو

پیروز می گرداند و بعنوان بانوی ایرانزمین به در بار وی راه می یابد . در آنجا هم

البته بیکار نمی نشیند و همه وقت وی را به رعایت عدل و گماشتن افراد کاردان

در ادارۀ امور مملکتی فرامی خواند . خسرو نیز به راهنمایی هایش عمل کرده با

وزیر کاردان خویش "بزرگ امید" به جبران کوتاهی ها که در امر حکومت و سیاست

رفته است می پردازد .همین امر پسر نابکارش "شیرویه " را ــ که از مریم داشت ـ

خشمگین ساخته، در پی کودتایی بر ضد پدر برمی آید . وی از همان نوباوگی که

 نامادری زیبایش را دیده بود خیال وصال وی را در سر می پروراند: 

ز مریم بود یک فرزند خامش

چو شیران ابخر و شیرویه نامش

شنیدم من که آن فرزند ِ قتال

در آن طفلی که بودش قرب نه سال

چو شیرین را عروسی بود می گفت

که شیرین کاشکی بودی مرا جفت

خسرو از این فرزند ناخلف راضی نبود اما بزرگ امید شاه را پند می داد که تو خود

نیک گوهری بنابراین فرزندت هم چنان می باشد .فعلا جوان است و غرور در سر

دارد و باید صبر کرد . باری دوران، چنان و چنین گذشت تا وقتی که خسرو را رای

بر این می افتد، بیشتر در آتشکده حضور یابد و به نماز و نیاز بپردازد . به آتشگاه

می رود و زمانی تخت شاهی را رها می کند . شیرویه از فرصت استفاده کرد ه

بر جای پدر می نشیند و پادشاهی خود را اعلام می کند . درب آتشکده را بسته

جز شیرین کسی را اجازۀ ورود به آنجا نمی دهد . خسرو نیز گویی یکباره تمامی

داعیۀ حکومت  را از دست داده با شیرینش گوشۀ دنجی برای آرامش می یابد :

چنان افتد از آن پس رای خسرو

که آتش خانه باشد جای خسرو

چوخسرو را به آتشخانه شد رخت

چو شیر مست شد شیرویه بر تخت

بدان نگذاشت آخر بند کردش

به کنجی از جهان خرسند کردش

در آن تلخی چنان بر داشت با او 

که جز شیرین کسی نگذاشت با او 

دل خسرو بدان شیرین چنان شاد

که با صد بند گفتا هستم آزاد

شکر لب نیز از او فارغ نبودی

دلش دادی و خدمت می نمودی

شیرین با پندهای حکیمانه و سخنان دلگرم کننده تنها همدم و مونس خسرو در

آن زندان بود تا این که شیرویه به بند و زنجیر کردن پدر راضی نگشته فرمان قتل

اورا می دهد:

شبی تاریک نور از ماه برده 

فلک را غول وار از راه برده 

شهنشه پای را با بند زرین 

نهاده بر دو سیمین ساق شیرین 

و شیرین هر شب پاهای خستۀ خسرو را نوازش داده آنقدر افسانه می خواند

و سخنان مهر آلوده می گفت تا هر دو به خواب می رفتند .آن شب ِ قتل نیز

چنین کردند :

دو یار نازنین در خواب رفته 

فلک بیدار و از چشم آب رفته 

فرود آمد ز روزن دیو چهری 

نبوده در سرشتش هیچ مهری

به بالین شه آمد تیغ در مشت

جگرگاهش درید و شمع را کشت 

ملک در خواب خوش پهلو دریده

گشاده چشم و خود را کشته دیده 

به دل گفتا که شیرین را ز خوشخواب 

کنم بیدار و خواهم شربتی آب 

ولی دلش نیامد که در آن لحظۀ جان دادن معشوق را به درد و زاری بیفکند .پس دم

بر نیاورد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد . از آن سو، شیرویه پنهانی به شیرین پیام

فرستاد که دوران عزاداری را بگذران و وقتی آب ها ازآسیاب افتاد جفت من شو تا

همچنان بانوی ایرانزمین بمانی . شیرین که از درد به خود می پیچید پیامی نفرستاد

وچنین بازنمود که چندان در سوگ ِ مرگ ِ خسرو نیست ؛وقتی جنازه اش را در آرامگاه

می نهادند به درون رفت و درب را از درون بست  و در کنارش خفت و بی درنگ با دشنه

 که زیر پیراهن پنهان داشت پهلوی خویش را درید؛ و یا بنا به روایت فردوسی زهری از 

نگین انگشتری مکید . در حال جان دادن بر بی خبران بیرون آرامگاه فریاد زد :

به نیروی بلند آواز برداشت 

چنان کان قوم از آوازش خبر داشت 

که :"جان با جان و تن با تن بپیوست

تن از دوری و جان از داوری رست "

پس از آن نظامی نامۀ درد آلود عشق را با ستایش  از شیرین چنین به پایان 

می رساند :

زهی شیرین و شیرین مردن او 

زهی جان دادن و جان بردن او 

نه هر کو زن بود نامرد باشد 

زن آن مرد است کو بی درد باشد 

بسا رعنا زنا کو شیر مرد است 

بسا دیبا که شیرش در نورد است 

بزرگان چون شدند آگه از این راز 

بر آوردند حالی یکسر آواز 

دو صاحب تاج را همتخت کردند 

در ِ گنبد بر ایشان سخت کردند 

وز آنجا باز پس گشتند غمناک

نوشتند این مثل بر لوح ِ آن خاک 

که جز شیرین که در خاک ِ درشت است 

کسی از بهر کس خود را نکشته ست 

                                             پایان

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 22:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (4)

آتش هستی (4)

 

 

 

عشق فرهاد به شیرین وپایان کار وی

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

                                                     ( حزین لاهیجی)

خسرو با خردمندان به مشورت پرداخت و رفع فتنۀ فرهاد را چاره جست . قرار شد

ابتدا او را به دربار خوانده با دادن زر و سیم راضی به ترک سودای شیرینش کنند و

اگر آن وعده ها کارگر نیفتاد، کاری گران وپرزحمت در سنگ تراشی به اوواگذار کرده 

چنانکه تا پایان عمر وقتش را بگیرد .چنین کردند و فرهاد را نزد خسرو آوردند . عشق

چنان نیرو وبی نیازی به فرهاد داده بود که زر پادشاهی را به جوی نخرید و همچنان 

مفتون و شیدای شیرین باقی ماند .خسرو با او از در سخن بر آمد :

نخستین با ر گفتش کز کجایی

بگفت از دار ملک آشنایی

بگفت آنجا به صنعت درچه کوشند؟

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟

بگفت از دل تو می گویی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟

بگفت از جان شیرینم فزون است

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟

بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش؟

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟

بگفت این چشم ِ دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسی ش آرد فراچنگ؟

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه؟

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟

بگفت این از خدا خواهم به زاری

     ***************

بگفتا رو صبوری کن در این درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی جان شیرین

بگفت او آن ِ من شد، زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد ؟

بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟

بگفت آفاق را سوزم به آهی

          ***************

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

سپس خسرو ترفند سوم را که رایزنان دربارش سفارش کرده بودند بکار بست و گفت اگر

فرهاد در میان کوهی که خسرونشانش خواهد داد راهی هموار کند، پس از پایان این کار

پادشاه، دست از شیرین برمی دارد . وی می اندیشید که جاده ای در کوه کندن به نیروی 

فردی، همچون بریدن قطعۀ الماسی بوسیلۀ بال پروانه ای ست و همه عمر هم کفاف آن

را نمی دهد .

چو بشنید این سخن فرهاد بی دل

نشان کوه جست از شاه عادل 

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بیستونش

فرهاد کمر همت بر کندن کوه بست .ابتدا نقشی از شیرین وخسرو و شبدیز بر آورد .به هر

زمانی بر پای نقش شیرین بوسه می نهاد و زاری می کرد که چگونه معشوق سنگدل یادی

هم از او نمی کند و با خسروش خوش است . از آن سوی شیرین هم که سخنی از سختی

کار فرهاد شنید، با جامی از شیر به دیدارش رفت و تقدیمش کرد و آفرین ها خواند . خسرو

را خبر آوردند،فرهاد از نوشیدن آن شیر چنان در  کندن کوه گرم شده است که شاید تا ماهی 

دیگر کار را تمام کند . خسرو از خردمندان چاره جست .آنان گفتند کسی را سوی او بفرست 

تا به دروغ خبر مرگ شیرین را برایش ببرد، شاید افسرده شود و مدتی کار کندن کوه را فرو

نهد . خسرو چنان حیله ای را بکار بست و بد نهادی را سوی فرهاد فرستاد :

چو چشم شوخ او فرهاد را دید 

بدستش دشنه پولاد را دید 

به یاد روی شیرین بیت می گفت 

چو آتش تیشه می زد کوه می سفت

سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد 

زبان بگشاد وخود را تنگدل کرد 

که :" ای نادان غافل در چه کاری؟

چرا عمری به غفلت می گذاری ؟ "

بر آورد از سر حسرت یکی باد 

که:" شیرین مرد و آگه نیست فرهاد!"

در این جا گویی نظامی خود بر مرگ نابهنگام ِ معشوقۀ دلبندش آفاق می زارد و انگار خود

را می کشد :

چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا

زبانش چون نشد لال ای دریغا

کسی را دل دهد کین راز گوید؟

نبیند، ور ببیند باز گوید؟

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد 

ز طاق ِ کوه چون کوهی در افتاد 

بر آورد از جگر آهی چنان سرد

که گویی دور باشی بر جگر خورد

چو بشنید این سخن های جگرتاب

فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

صلای درد شیرین در جهان داد

زمین بر یاد او بوسید و جان داد

و آن تیشه  چنان از شدت ضرب دست فرهاددر خاک چنان فرو رفت محکم شد که همان

جا استوار ماند و بتدریج از دستۀ چوبینش جوانه ها سر بر آوردند و درخت اناری پدید آمد .

انارهایی شفابخش که درمان هر گونه بیماری را می کردند . البته ازیاد نباید برد که نظامی

برای نشان دادن  هر چه هنرمندانه تر این حکایت، بیش از فردوسی به داستان های سینه

به سینه نقل شده عوام توجه کرده است وافسانه وحقیقت را در هم آمیخته است . از آن

جمله ملکۀ ارمنستان بودن شیرین هم افسانه ای ست . نظامی با این شگرد هنری هم از

اشارات فردوسی در باره خسرو و شیرین  فاصله می گیرد تا اثری مستقل بیافریند و هم با

آوردن حکایت فرهاد عظمت عشق را در وجود طبقات فرودست ِ جامعه کاستی ساسانیان

نیز نشان می دهد . عشق نظام وطبقه و شاه وگدا نمی شناسد .و نظامی با سوگنامه ای

در بی وفایی دنیا این داستان را به پایان می رساند :

بدین پنجاه ساله حقه بازی

بدین یک مهره گل تا چند نازی 

نه پنجه سال اگر پنجه هزار است 

سرش برنه که هم ناپایدار است 

بسا خونا که شد بر خاک این دشت 

سیاووشی ترست از زیر این طشت

کفی گل در همه روی زمی نیست 

که بر وی خون چندین آدمی نیست 

قمارستان چرخ ِ نیم خایه*

بسی پر مایه را برده ست مایه

بباید عشق را فرهاد بودن 

پس آن گاهی به مردن شاد بودن 

                    ادامه در آتش هستی (5)

* در نجوم زمان نظامی دانشمندان افلاک را تو در تو و بصورت تخم مرغی می دانستند.

زمین کره ای ثابت فرض می شد که نیم بالایی آن شامل دریا ها وخشکی و نیم زیرین آن 

فرو رفته در آب می نمود و طاق آسمان هم چون گنبدی واژگون به افق محدود می شد .

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم تیر ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (4)

 

آتش هستی (4)

 

عشق فرهاد به شیرین وپایان کار وی

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خسرو با خردمندان به مشورت پرداخت و رفع فتنۀ فرهاد را چاره جست . قرار شد

ابتدا او را به دربار خوانده با دادن زر و سیم راضی به ترک سودای شیرینش کنند و

اگر آن وعده ها کارگر نیفتاد، کاری گران وپرزحمت در سنگ تراشی به اوواگذار کرده 

چنانکه تا پایان عمر وقتش را بگیرد .چنین کردند و فرهاد را نزد خسرو آوردند . عشق

چنان نیرو وبی نیازی به فرهاد داده بود که زر پادشاهی را به جوی نخرید و همچنان 

مفتون و شیدای شیرین باقی ماند .خسرو با او از در سخن بر آمد :

نخستین با ر گفتش کز کجایی

بگفت از دار ملک آشنایی

بگفت آنجا به صنعت درچه کوشند؟

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟

بگفت از دل تو می گویی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟

بگفت از جان شیرینم فزون است

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟

بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش؟

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟

بگفت این چشم ِ دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسی ش آرد فراچنگ؟

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه؟

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟

بگفت این از خدا خواهم به زاری

     ***************

بگفتا رو صبوری کن در این درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است؟

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی جان شیرین

بگفت او آن ِ من شد، زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد ؟

بگفت ار من کنم در وی نگاهی؟

بگفت آفاق را سوزم به آهی

          ***************

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

سپس خسرو ترفند سوم را که رایزنان دربارش سفارش کرده بودند بکار بست و گفت اگر

فرهاد در میان کوهی که خسرونشانش خواهد داد راهی هموار کند، پس از پایان این کار

پادشاه، دست از شیرین برمی دارد . وی می اندیشید که جاده ای در کوه کندن به نیروی 

فردی، همچون بریدن قطعۀ الماسی بوسیلۀ بال پروانه ای ست و همه عمر هم کفاف آن

را نمی دهد .

چو بشنید این سخن فرهاد بی دل

نشان کوه جست از شاه عادل 

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بیستونش

فرهاد کمر همت بر کندن کوه بست .ابتدا نقشی از شیرین وخسرو و شبدیز بر آورد .به هر

زمانی بر پای نقش شیرین بوسه می نهاد و زاری می کرد که چگونه معشوق سنگدل یادی

هم از او نمی کند و با خسروش خوش است . از آن سوی شیرین هم که سخنی از سختی

کار فرهاد شنید، با جامی از شیر به دیدارش رفت و تقدیمش کرد و آفرین ها خواند . خسرو

را خبر آوردند،فرهاد از نوشیدن آن شیر چنان در  کندن کوه گرم شده است که شاید تا ماهی 

دیگر کار را تمام کند . خسرو از خردمندان چاره جست .آنان گفتند کسی را سوی او بفرست 

تا به دروغ خبر مرگ شیرین را برایش ببرد، شاید افسرده شود و مدتی کار کندن کوه را فرو

نهد . خسرو چنان حیله ای را بکار بست و بد نهادی را سوی فرهاد فرستاد :

چو چشم شوخ او فرهاد را دید 

بدستش دشنه پولاد را دید 

به یاد روی شیرین بیت می گفت 

چو آتش تیشه می زد کوه می سفت

سوی فرهاد رفت آن سنگدل مرد 

زبان بگشاد وخود را تنگدل کرد 

که :" ای نادان غافل در چه کاری؟

چرا عمری به غفلت می گذاری ؟ "

بر آورد از سر حسرت یکی باد 

که:" شیرین مرد و آگه نیست فرهاد!"

در این جا گویی نظامی خود بر مرگ نابهنگام ِ معشوقۀ دلبندش آفاق می زارد و انگار خود

را می کشد :

چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا

زبانش چون نشد لال ای دریغا

کسی را دل دهد کین راز گوید؟

نبیند، ور ببیند باز گوید؟

چو افتاد این سخن در گوش فرهاد 

ز طاق ِ کوه چون کوهی در افتاد 

بر آورد از جگر آهی چنان سرد

که گویی دور باشی بر جگر خورد

چو بشنید این سخن های جگرتاب

فراز کوه کرد آن تیشه پرتاب

صلای درد شیرین در جهان داد

زمین بر یاد او بوسید و جان داد

و آن تیشه  چنان از شدت ضرب دست فرهاددر خاک چنان فرو رفت محکم شد که همان

جا استوار ماند و بتدریج از دستۀ چوبینش جوانه ها سر بر آوردند و درخت اناری پدید آمد .

انارهایی شفابخش که درمان هر گونه بیماری را می کردند . البته ازیاد نباید برد که نظامی

برای نشان دادن  هر چه هنرمندانه تر این حکایت، بیش از فردوسی به داستان های سینه

به سینه نقل شده عوام توجه کرده است وافسانه وحقیقت را در هم آمیخته است . از آن

جمله ملکۀ ارمنستان بودن شیرین هم افسانه ای ست . نظامی با این شگرد هنری هم از

اشارات فردوسی در باره خسرو و شیرین  فاصله می گیرد تا اثری مستقل بیافریند و هم با

آوردن حکایت فرهاد عظمت عشق را در وجود طبقات فرودست ِ جامعه کاستی ساسانیان

نیز نشان می دهد . عشق نظام وطبقه و شاه وگدا نمی شناسد .و نظامی با سوگنامه ای

در بی وفایی دنیا این داستان را به پایان می رساند :

بدین پنجاه ساله حقه بازی

بدین یک مهره گل تا چند نازی 

نه پنجه سال اگر پنجه هزار است 

سرش برنه که هم ناپایدار است 

بسا خونا که شد بر خاک این دشت 

سیاووشی ترست از زیر این طشت

کفی گل در همه روی زمی نیست 

که بر وی خون چندین آدمی نیست 

قمارستان چرخ ِ نیم خایه*

بسی پر مایه را برده ست مایه

بباید عشق را فرهاد بودن 

پس آن گاهی به مردن شاد بودن 

                    ادامه در آتش هستی (5)

* در نجوم زمان نظامی دانشمندان افلاک را تو در تو و بصورت تخم مرغی می دانستند.

زمین کره ای ثابت فرض می شد که نیم بالایی آن شامل دریا ها وخشکی و نیم زیرین آن 

فرو رفته در آب می نمود و طاق آسمان هم چون گنبدی واژگون به افق محدود می شد .

 


برچسب‌ها: شیرین و فرهاد
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (3)

آتش هستی (3)

 

آغاز عشق فرهاد به شیرین

شیرین در آن کوشک دلگیر و دور از شهر افتاده روزها را سپری می ساخت تا قضای

روزگار چه پیش آورد . او به خوردن شیر علاقۀ فراوانی داشت اما در آن کوهستان دور

از آبادی ومزرعه فراهم آوردن هر روز شیر سخت می نمود . شاپور که اکنون همدم و 

کارگزارش بود، راه چاره را در کندن جوی مانندی از مزارع تا اقامتگاه شیرین در دل آن

کوه دانست و فرهاد را معرفی کرد :

که هست اینجا مهندس مردی استاد 

جوانی نام او فرزانه فرهاد

به پیشه دست بوسندش همه روم

به تیشه سنگ خارا را کند موم

که ما هر دو به چین همزاد بودیم

دو شاگرد از یکی استاد بودیم

به شادروان شیرین برد شادش

به رسم خواجگان کرسی نهادش

در آمد کوهکن مانند کوهی 

کز او آمد خلایق را شکوهی 

چو یک پیل از ستبری و بلندی

به مقدار دو پیلش زورمندی

ناگاه شیرین با خنده ای دلکش نمایان گردید و صبر و قرار از فرهاد به در شد .

شاید نظامی با یاد ِ کنیزک خاص ِ قبچاقی اش "آفاق"،  که در همان مدت کوتاه ِ

 وصلت،برایش پسری بدنیا آورد و در گذشت چنین پرشور و زیبا در جای جای این

حکایت از اوصاف شیرین سخن سر می دهد. ــ قبچاق منطقه ای میان توران و 

ترکستان بوده که مردمش به چابکی و خوشباشی و عیار صفتی مشهور بودند ــ *

باری ... در همان نخستین دیدار، جان فرهاد چنان مالامال از شور عشق شیزین 

می شود که هیچ متوجه معانی گفتارش نمی گردد و جز آن که به نشانۀ قبول ِ

فرمان معشوق دست بر دیده بگذارد و برود چاره ای نمی یابد :

به شیرین خنده های شکرین ساز 

در آمد شکر ِ شیرین به آواز

شنیدم نام او شیرین از آن بود 

که در گفتن عجب شیرین زبان بود

چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش

ز گرمی خون گرفتش در جگر جوش

چو شیرین دید کان آرام رفته

دلی دارد چو مرغ از دام رفته

هم از راه سخن شد چاره سازش

بدان دانه به دام آورد بازش

پس آن گه گفت کای داننده استاد

چنان خواهم که گردانی مرا شاد

گله دور است و ما محتاج شیریم

طلسمی کن که شیر آسان بگیریم 

ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگ

بباید کند جویی محکم از سنگ

که چوپانانم آنجا شیر دوشند

پرستارانم اینجا شیر نوشند

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین

شده هوش از سر فرهاد مسکین

سخن ها را شنیدن می توانست 

ولیکن فهم کردن می ندانست

زبانش کرد پاسخ را فرامشت

نهاد از عاجزی بر دیده انگشت 

فرهاد، دل داده ومفتون و حیران از مجلس به در آمد و اطرافیان را گفت سخنان شیرین را

به او تفهیم کنند . چون دریافت، دل و بازو دست به هم دادند، ماهی بسر نیامده ، جویی

در دل کوه کنده شد . شیرین بر او آفرین ها خواند و با ظرافت و ناز گوشواره از بناگوش باز

کرد و در دستان نیرومند فرهاد نهاد تا در بازار بفروشد و پاداش کارش باشد :

بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند

ز دستش بستد و در پایش افشاند 

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد 

بر آورد از وجودش عشق فریاد 

نه صبر آن که دارد برگ ِ دوری

نه برگ ِ آن که سازد با صبوری

زبان از کار و کار از آب رفته

ژ تن نیرو ز دیده خواب رفته

گرفته کوه و دشت از بیقراری

وز او در کوه و دشت افتاده زاری

چو طفلی تشنه کابش باید از جام

نداند آب را و دایه را نام

چنان از عشق شیرین تلخ بگریست

که شد آواز گریش بیست در بیست

گرفته عشق شیرینش درآغوش

شده پیوند فرهادش فراموش

آری، عشق چنین سازد وبیش از این ها کند تا جایی که روح در جهانی دیگر به پرواز در آید.

فرهاد نه راهی برای تماس مجدد با شیرین می دانست و نه می توانست دل از او بردارد . 

پس مجنون وار راه صحرا و کوه و بیابان در پیش گرفت وهمدم  حیوانات وحشی شد :

نه رخصت کز غمش جامی فرستد

نه کس محرم که پیغامی فرستد

چو سوی قصر او نظاره کردی

به جای جامه جان را پاره کردی

چو وحشی توسن از هر سو شتابان

گرفته انس با وحش ِ بیابان

گهی با آهوان خلوت گزیدی

گهی در موکب گوران دویدی

گهی اشک ِ گوزنان دانه کردی

گهی دنبال شیران شانه کردی

چنان با اختیار یار درساخت

که از خود یار خود را باز نشناخت

شبانگاه آمدی مانند نخجیر

وز آن حوضه بخوردی شربتی شیر

در آفاق این سخن شد داستانی

فتاد این داستان در هر زبانی ...

و دیگر هیچ کس در کوی و برزن و شهر نبود که از دیوانگی فرهاد ننالد و نگوید تا این که

خبر به گوش پادشاه ایرانزمین خسرو رسید . 

                               ادامه در آتش هستی (4)

زیر نویس:

* نک، زرین کوب، عبدالحسین ــ پیر گنجه ، ص 111 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (2)

آتش هستی (2)

 

نگاهی به حکایت شیرین وخسرو 

شیرین وقتی به مدائن رسیدکه خسرو آنجا را ترک کرده بود اما از پیش به خدمتگزارانش

سفارش کرده بود که از میهمان جدید  پذیرایی کنند تا او باز گردد . اما آنان از سر حسادت

کوشک شیرین را در محلی کوهستانی و گرم که ده فرسنگ تا کرمانشاه فاصله داشت 

بنا می کنند . ولی خسرو مورد لطف مهین بانو قرار گرفته اسبی رهوار هدیه می گیرد و

به شاپور می سپارد تا خود را به شیرین رسانده وی را نزد مهین بانو بازگرداند . در این 

میانه خبر می رسد که مخالفان، پدرش را از سلطنت برداشته اند. وی بی درنگ خود را 

به پایتخت می رساند و گرچه اعلام  جانشینی پدر می کند .می بیند مخالفان فراوانند 

و بهرام با سپاهی گران در راه .برای کمک گرفتن از قیصر روم روی به آن جانب می آورد

و باز در میانۀ راه در دیار ارمن اقامت می کند، بلکه شیرین را ببیند . این بار تیرش به

هدف می خورد و دیداری در جمع دست می دهد .مهین بانو شیرین را سفارش فراوان

می کند جز از راه ازدواج رسمی با خسرو در نیامیزد و با اوجایی تنها نماند . شیرین 

هم که خود را هیچ کمتر از شاه ایران نمی بیند قسم می خورد چنین کند تا در شمار

معشوقان مجالس عشرت خسرو در نیاید . بنا بر این در قبال خواهش خسرو مقاومت

کرده او را به رفع فتنۀ دشمنان بجای عشقباری با معشوقان می خواند . خسرو ازاین

مقاومت سخت آزرده گشته و ارمن را ترک کرد ه و عزم دیار روم می کند و می گوید:

مرا گر شور تودر سر نبودی

سر شوریده بی افسر نبودی

نخستم باده دادی مست کردی

به مستی در مرا پابست کردی

چو گشتم مست می گویی که برخیز

به بدخواهان هشیار اندر آویز

به گرد عالم آوارم تو کردی

چنین بد روز و بی چارم تو کردی

در روم مورد استقبال گرم قیصر قرار می گیرد و با سپاهی گران راهی نبرد با بهرام

می شود؛ اما برای سوزاندن دل شیرین با کمال میل پیشنهاد قیصر روم را اجابت

کرده با دخترش مریم اردواج می کند . آه از نهاد شیرین بر می آید.در ادب کهن جای

سخن از حال و هوای زنان بشدت خالی ست . زیرا هم جامعه مرد مدار بود و برای

بیان شخصیت زنانه فضایی وجود نداشت یا اندک بود و هم اکثریت قریب به اتفاق

شعرا مرد بودند و دانش قرون جدید را در باره شناخت زنان نداشتند . با همه این

احوال چیره دستی حکیم نظامی در شناخت و بیان روحیۀ زنانه هویداست :

بسان گوسپند ِ کشته بر جای

فرو افتاد ومی زد دست بر پای

گهی از پای می افتاد چون مست

گه اژ بیداد می زد دست بر دست

دهان خشک و لب از گفتار بسته

ز دیده بر سر گوهر نشسته

گهی چون گوی هر سو، می دویدی

گهی بر جای چون چوگان خمیدی

شبیخون ِ غم آمد بر ره  دل

شکست افتاد بر لشکرگه ِ دل

گهی دل را به نفرین یاد کردی

ز دل چون بی دلان فریاد کردی

گهی با بخت گفتی کای ستمکار

نکردی تا تویی زاین زشت تر کار

مهین بانو دلداریش می دهد و به صبر فرامی خواندش . چندی بعد ملکۀ ارمن بیمار

شده می میرد و شیرین بر جایش می نشیند اما هنوز دل در گرو عشق خسرو دارد.

بالاخره دلش طاقت نمی آورد و پس از سالی ملک را به معتمدی می دهد خود راهی

مدائن می گردد .خسرو خوشحال می شود و بوسیله شاپور  پیام می فرستد، پنهانی

با یکدیگر عشق بورزند تا شرایطی فراهم شود که آشکارا با هم ازدواج کنند و او را در

کنار مریم هر دو داشته باشد :

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دلدار خود دور

بیار آن ماه را یک شب در این برج

که پنهان دارمش چون لعل در درج

که ترسم مریم از بس ناشکیبی

چو عیسی بر کشد خود را صلیبی

همان بهتر که با آن ماه دلدار

نهفته دوستی ورزم پری وار

گر این شوخ آن پریرخ را ببیند

شود دیوی به دیوی بر نشیند

پاسخ تلخ شیرین به راستی دندان شکن است و بربالای بزرگ زاده ای چون او که خود

را هیچ کمتر از خسرو نمی داند می زیبد :

به تندی بر زد آوازی به شاپور

که از خود شرم دار ای از خدا دور

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

نه هر چ آن بر زبان آید توان گفت

کسادی چون کشم گوهر نژادم

نخوانده چون روم آخر نه بادم

نیفتاد آن رفیق بی وفا را 

که بفرستد سلامی خشک ما را 

شوم پیش سگ اندازم دلی را

که خواهد سگ دل بی حاصلی را

وگر با جوش گرمم بر ستیزد

چنان جوشم کز او جوشن بریزد

زمینم من به قدر او آسمان وار

زمین را کی بود با آسمان کار

کند هم جنس با همجنس پرواز 

کبوتر با کبوتر باز با باز

                             ادامه مطلب در آتش هستی (3)

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 14:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ آتش هستی (1)

آتش هستی (1)

 

مقدمه :

خوانندگان ارجمند! غزلی با نام آتش هستی سروده ام در باره سوز و درد عشق که

اساس هستی بر آن بنا یافته است .از آنجا که سخنی از خسرو و شیرین و فرهاد و

 عشق آنان می رود، مناسب دیده ام نگاهی به داستان خسرو و شیرین حکیم نظامی

 کرده خلاصه ای از آنرا در این جا بیاورم  تا  پی بردن به معنای نهفته در ابیات این غزل

که پس از پایان حکایت خسرو و شیرین آورده می شود،برای خواننده آسان تر باشد .

البته خواندن اصل داستان وبهره گیریاز زیبایی های زبانی معنوی آن جای خود دارد.

لازم به یاد آوری ست که ابیات نقل شده از این داستان بصورتگزینشی آورده شده اند :

آغاز حکایت

خسرو پسر هرمزد و نوۀ انوشیروان ساسانی ست که زندگی را به شکار و شادخواری

می گذراند. ندیم وی "شاپور" نقاش روزی برایش حکایت کرد که در دیار اران و ارمنستان،

بانویی فرمانروایی دارد. ولیعهدش دختری ست شیرین بیان و زیباو شاداب بنام شیرین

که برادر زادۀ اوست .خسرو نادیده عاشق شیرین می شود و شاپور را به خواستگاری

وی راهی آن دیار می کند . شاپور هم عزم آن دیار کرده یک روز که شیرین با دختران

همسال در باغی مشغول گردش بود نقشی از شاهزادۀ جوان را مخفیانه بر درختی

می نهد . شیرین با دیدن چنان چهره ای دل در او می بندد و به دوستانش می گوید

شهر را بگردند و از مردم نشان صاحب نقش را بجویند . شاپور در لباس رهگذری خود را

به شیرین نشان می دهد و می گوید برای دیدار شاه، بر شبدیز خویش نشسته و بسوی

مدائن فرار کند . شیرین چنین می کند و مهین بانو  را در غم و انتظار خویش میگذارد.

در میان راه به مرغزاری و چشمه ای می رسد و برهنه می شود تا تن بشوید...

و اما در آن سو خسرو مورد اتهام درباریان قرار می گیرد. می گویند بر ضد پدر قصد خروج

داشته است . در این اتهام دست بهرام چوبین که با هرمزد در پیکار بود دیده می شد .

باری خسرو برای دور ماندن از خشم پدر راهی دیار روم می شود و از قضای روزگار در همان

مرغزاری که شیرین در چشمه تن می شسته برای استراحت توقف می کند.  هر دو تن مدتی

 به یکدیگر چشم می دوزند و خسرو را از جوانمردی که دارد ، شرم می آید این چنین بی خبر

بر زنی تاختن و  رو بر می تاباند . بیان نظامی در اینجا بسی زیباست . چند بیتی ازاین دیدار

میمون ونابهنگام را می خوانیم :

بسا معشوق کاید مست بر در

سبل بر دیده باشد خواب در سر

عروسی دید چون ماهی مهیا

که باشد جای آن مه بر ثریا

در آب ِ نیلگون در گل نشسته

پرندی نیلگون تا ناف بسته

همه چشمه ز جسم آن گل اندام

گل بادام و در گل مغز بادام

ز هر سو شاخ گیسو شانه می کرد

بنفشه بر سر ِ گل دانه می کرد

تنش چون کوه برفین تاب می داد

ز حسرت شاه را برفاب می داد

شه از دیدار آن بلّور ِ دلکش

شده خورشید یعنی دل بر آتش

سمن بر، غاقل از نظّارۀ شاه

که سنبل بسته بد بر نرگسش راه

چوماه آمد برون از ابر مشگین

به شاهنشه در آمد چشم ِ شیرین

ز شرم چشم او در چشمۀ آب

همی لرزید چون در چشمه مهتاب

جز این چاره ندید آن چشمۀ قند

که گیسو را چو شب بر مه پراکند

دل خسرو بر آن تابنده مهتاب

چنان چون زر در آمیزد به سیماب

به صبری کاورد فرهنگ در هوش

نشاند آن آتش جوشنده را جوش

جوانمردی خوش آمد را ادب کرد

نظرگاهش دگر جایی طلب کرد

برون آمد پریرخ، چون پری تیز

قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز

وچون برق و باد صحنه را ترک کرد و حسرت بر دل خسرو نهاد . هر چند پیش از تصمیم

به فرار در درنگی کوتاه آرزوی آغوش آن جوان بر خاطرش گذشت و حتی ظن برد ، نکند

این پهلوان همان خسرو باشد که نقشی از صورتش را دیده بود ، ولی از شاپور شنیده

بود که خسرو اغلب جامه ای سراسر یاقوت نگار می پوشد . به هر حال بهتر دید در 

چنان موقعیت بی دفاعی دل به شهوت نهاد خویش نسپارد :

حسابی کرد با خود کاین جوانمرد

که زد بر گرد من چون چرخ ناورد 

شگفت آید مرا گر یار من نیست

دلم چون برد اگر دلدار من نیست

شنیدم لعل در لعل است کانش

اگر دلدار من شدکو نشانش

نبود آگه که شاهان جامۀ راه

دگرگونه کنند از بیم بدخواه

هوای دل رهش می زد که برخیز

گل خود را بدین شکر بر آمیز

دگر ره گفت از این ره روی برتاب

روا نبود نمازی بر دو محراب

ز یک دوران دو شربت خورد نتوان

دو صاحب را پرستش کرد نتوان

وگر هست این جوان آن نازنین شاه

نه جای پرسش است او را در این راه

با خود می گفت، همانطور که مثلا در مجلس بزم، از دست ساقی در یک دور، دوبار شراب 

نمی توان گرفت، روا نیست یک دل و دو دلبر داشتن . [ توضیح آن که در مجالس شرابخواری

رسم بر این بود ساقی می را به گردش در اورده بر حاضران یک جام بیشتر نمی داد و باده

خوار می بایست صبر می کرد تا در دور دیگر نوبت بادۀ دیگرش برسد . بهاین رسم باده 

نوشی می گفتند دور شراب، که در ادب صوفیه کنایه ای ست از دور روزگاران ]

بدین ترتیب خسرو و شیرین یکدیگر را نشناخته از کنار هم می گذرند. خسرو به سوی روم در

حرکت است ودر راه خویش به دربار "مهین بانو" عمۀ شیرین میهمان می شود و شیرین دعوت

خسرو را پذیرفته رو به مدائن دارد 

                      ادامه مطلب در آتش هستی (2)

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 18:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴

دیدار مثنوی ــ سودایی

سودایی

 

 

هرگاه ز تودورم سرگشته و رنجورم ،

رویای تو می آید پر می کند از شورم

باز این دل ِ سودایی غوغای تو را دارد

شادی ش به بیماری رسوا شده مشهورم

برخیزم و برگ آرم صد شاخۀ تر دارم

در سبزی ِ دستانت باغی خوش و معمورم

بوی گل و ریحان شد در خاک دل شیدا

چون با گل رخسارت در باغچه محشورم

عیدست و دلم جوشد تا از دو لبت نوشد

یاقوت ِ اناری را کآورد در این سورم

دل با ملکش راند، بی باک وهمی خواند:

"از عشق تو مسرورم، آزاد ز دستورم*

می رقصم و رقص آرم، بر دور،** شکست آرم

زاین جام که در دادی، تا حشر ِ تومخمورم"

              ***

در غلغل ِ جوش ِ دل  از دیگ چو سر رفتم،

افتم به کف ِ آتش ، تف می دمد از گورم

از خود سپری باشم در بیخبری باشم

از هرچه بری باشم زیرا همه در نورم

صیاد ِ قضا دادت در کوکبۀ بینش

گر سر به تو بسپارم آن سر همه معذورم

 

                                     محمد بینش (م ــ زیبا روز)

                              

 

زیرنویس:

* یعنی سقوط تکلیف برعاشق ِ واصل . بقول مولانا

چونکه عاشق در دم نقد است مست

لاجرم از کفر و ایمان برتر ست

** اشاره به دور شراب دارد و ایهام به دور دنیا چنانکه خواجۀ شیراز هم

در همین معنی سروده است :

در بزم ِ دور، یک دو قدح در کش و برو

یعنی طمع مدار وصال مدام را

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳

دیدار مثنوی ـ عیدانه

عیدانه

خوانندگان ارجمند و یاران دلنواز!

ایام به کامتان باد 

با برگزیده ای از ابیات مولانا به پیشباز بهار سال 1394 خورشیدی می رویم :

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

عید آمدو عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده ِ مهمان شد تا باد چنین بادا 

زآن خشم دروغینش زآن عشوۀ شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا 

شب رفت و صبوح آمد غم رفت وفتوح آمد 

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا 

از دولت محزونان وز همت مجنونان 

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا 

ای مطرب صاحبدل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا 

آن باد هوا را بین ز افزون لب شیرین 

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا 

شمس الحق تبریزی از بس که در آمیزی 

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 14:11 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳

دیدار مثنوی ــ گریه شادی

گریۀ شادی

 

امشب به برت سرخوش و مستانه بگریم

بی خود شده تا صبح بر آن شانه بگریم

عمری همه آفاق به بوی تو دویدم

تا در نفست واله و دیوانه بگریم

از داشتنت شادم و شادی چوفزون است

ویران شده دل بر دل ویرانه بگریم

آب آمده در لانۀ موری به عیادت

بر باقی آن مورچه و لانه بگریم

تقدیر، مرا واله و سرمست نوشته ست

از خواندن این نامۀ جبرانه بگریم

بسته ست مرا راه به درگاه و براندم

بر شانه ات ای یار غریبانه بگریم 

تا بی خبرم، این همه از چشم تو بینم 

بر فتنۀ آن چشمۀ افسانه بگریم

گر بی خبران جمله ز معشوق بنالند

بینش چو نبیند ز تو شادانه بگریم

 

                               محمد بینش (م ــ زیبا روز)

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 13:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳

دیدار مثنوی ــ دیباچه ای بر شناخت ابن عربی (8)

تفاوت نظری مولانا و ابن عربی در موضوع قابلیّت

 

 

در بخش پیش اشاره ای به  تفاوت دیدگاه مولانا و ابن عربی در رابطه با قابلیت و استعداد

آفریدگان جهت پذیرش تجلیات آفریدگار شد . در نوشتۀ زیر تاملی در این باره می کنیم .

نخست بهتر است با دو بیت از حافظ مطلب مورد اختلاف نظر میان مولانا و ابن عربی روشن

تر خود را نشان دهد؛ زیرا این تفاوت نظر میان دو عارف نیست بلکه اختلاف دو تعبیر در تبیین

جهان هستی ست .خواجۀ شیراز بیت معروفی دارد :

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض

ور نه هر سنگ و گلی لؤ لؤ و مرجان نشود

یعنی از همان ابتدا می باید در فطرت کسی پاک طینتی نهادینه باشد تا بتواند عطای حق

را بپذیرد .و سپس با تمثیلی منظورش را روشن تر بیان می کند . قدما می پنداشتند سنگ

های گران بهای معدنی بر اثر  تابش خورشید به سنگ های معمولی در طول هزاران سال

پدید می آیند، اما هر سنگی چنین قابلیتی ندارد. حال فرض کنیم معنای این بیت، همان

منظورابن عربی باشد . در مقابل آن ، منظور مولانا بیت زیر می شود که خواجه شیراز در

غزلی دیگر سروده است :

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

یعنی اگر مسیحا معجزۀ زنده کردن مردگان را نشان می داد این از عطای پروردگار بوده

که به واسطۀ جبرییل او را می رسید .پس مختص او نبوده و ربطی به قابلیت و استعداد  

نداشت .خداوند به هر کسی نظر داشته باشد می تواند صفتی را ببخشد یا پس بگیرد.

در دفتر پنجم فصلی ست با این عنوان :

"در بیان آنکه عطای حق و قدرت، موقوف ِ قابلیت نیست، همچون داد ِ خلقان که آن را

قابلیت باید، زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث.عطا صفت حق است و قابلیت ، صفت ِ

مخلوق.و قدیم، موقوف ِ حادث نباشد، واگر نه، حدوث،  محال باشد" 

[ یعنی عملی که از خداوند سر می زند، لزوما تابعی از اعمال و صفات مخلوقاتش نیست]*

در ابیات پیش تر از این عنوان آمده است ، آدم ِ سربه هوا که نمی خواهد دل به ناصح

دهد، اگر صدنفرهم نصیحتش کنند، دم ِ گرم آنان در آهن سرد دل وی اثر ندارد:

یک کس ِ نامستمع ز استیز و رد

صد کس ِ گوینده را عاجز کند ....5/1533

سپس عنوان بالا را آورده ادامه می دهد:

چارۀ آن دل، عطای مُبدلی ست

داد ِ او را  قابلیت، شرط نیست

بلکه شرط ِ قابلیت ، داد ِ اوست ... 5/1538

داد، لبّ و قابلیّت، هست پوست

قابلی گر شرط ِ هر فعلی بدی،

هیچ معدومی به هستی نامدی 

می فرماید مگر خداوند دل آن آدم سر به هوا را نرم گرداند و مستعدّ ِ پذیرفتن ِ پند گرداند.

بطور  کلی معمولا عارفان، جهان را حاصل تجلی صفات حق و متکلمان، مخلوق خداوند و

فلاسفۀ الهی، معلول ِ زنجیره ای از علت و معلول که به علت اولی می انجامد می دانند .

مولانا در این ابیات بیشتر جانب متکلمان را گرفته است و با یک تیر دونشان می زند . هم

 سخن ابن عربی و شارحان را مردود می داند و هم دیدگاه فلاسفه را . در مورد فلاسفه 

بیانش روشن است . می گوید خداوند قوانینی در جهان مادی فراهم آورده است تا عقل ِ

انسانی با توجه به آنها قدرت پیش بینی داشته باشد اما در عین حال حق تعالی هر لحظه

 بخواهد می تواند این قوانین را بر هم زند و مثلا آب بسوزاند و آتش سرد باشد . پس نباید

یک سره بر نظام علیت دل خوش داشت :

بیشتر احوال بر سنت رود

گاه قدرت، خارق ِ سنت شود 

ای گرفتار سبب بیرون مپر 

لیک عزل ِ آن مسبِّب، ظن مبر

هر چه خواهد آن مسبب آورد 

قدرت مطلق، سبب ها بر درد

ــ یادمان باشد که دیدگاه مطروحه در ابیات بالا همان رّد ِ اسباب است که اشاعره و بخصوص

امام  محمد غزالی نوشته های فراوانی در باره اش داردند ــ  

ولی در چالش با "قابلیت" که ابن عربی مطرح کرده است، مخالفت مولانا از طریق تاویلات

بعضی شارحان مثنوی روشنی خود را از دست داده است . مثلا در همین بیت 1538 که 

می گوید بخشش حق بنا بر ارادۀ وی بر هرکه بخواهد و هر گونه بداند تعلق می گیرد و

هیچ بستگی به استعداد فرد ندارد، و حتی برعکس آن حقیقت دارد و خداست که بنا بر

میل خویش قابلیت و استعداد ِ دریافت ِ بخششِ خود را در کسی بوجود می آورد، انقروی

که خود یکی از مشایخ مولویه بوده است می نویسد :

[ در ادبیات عرفا و فلاسفۀ الهی منظور از فیض همان تجلی الهی  ست ]

"اگر اینجا سوال شود که توفیق چگونه ممکن است در صورتی که پیران بزرگوار، تجلی حق

تعالی را به نسبت قابلیت و استعداد می دانند،بخصوص شیخ اکبر [ابن عربی] که خاکش 

پاک باد ...پاسخ این است که بگو ..حق تعالی دو گونه فیض دارد ...فیض اقدس، فیضی

است که از ذات الهی به اعیان ثابته می رسد ... مثال این فیض، نور خورشید است که

به بلور های گوناگون [شیشه های رنگی] می تابد ؛ و فیض مقدس، فیضی است که

به تناسب ِ استعداد های ازلیۀ هر کس، از اعیان ثابته به ارواح می رسد.مثال این فیض

نوری ست که از شیشه های رنگارنگ به درون خانه می تابد . فیض اقدس قابلیت اعطا

می کند،.... وموقوف به قابلیت نیست .اما فیض مقدس ، مناسب استعداد ازلی هر کس

می باشد و قابلیّت ، برای این فیض شرط است. (1)

و سپس تاکید دارد که منظور مولانا و مقصود ابن عربی هم آهنگ اند، زیرا مولانا در بیت

فوق به فیض اقدس اشاره دارد که موقوف قابلیت نیست.البته این هم در نوع خود تاویلی

ست که می تواند بعنوان تفسیر ابیات فوق در نظر گرفته شود، چنان که بعضی پیروان ِ

شیعی ابن عربی مانند حکیم سبزواری آن را پذیرفته اند . (2) 

اما با توجه به اشاراتی که اکنون می آید، به نظر نمی رسد مولانا که خود را پیرو راه امثال 

سنایی و عطار می دانسته و سپس عرفان عملی را با سرمستی عشق به مردان حق

در مکتب شمس تبریزی تجربه کرده است،چندان با عرفان نظری ابن عربی هم رای باشد.

ــ هر چند سال ها در قونیه با ناپسری و شارح کبیر ابن عربی "صدرالدین قونوی"  دوستی

و آشنایی داشت، چندانکه در بستر مرگ خویش وصیت کرده بود نماز میت را او بخواند ــ 

نخستین دلیل، سخن خود مولاناست در ابیات بعدی که محلی برای تاویل عرفان نظری

ابن عربی نمی گذارد :

این که موسی را عصا ثعبان شود

همچوخورشیدی کفش رخشان شود 

صدهزاران معجزات انبیا

کان نگنجد در ضمیر و عقل ما

نیست از اسباب، تصریف خداست 

نیست ها را قابلیت از کجاست؟

قابلی گر شرط هر فعلی بدی

هیچ معدومی به هستی نامدی... 5/1542

حاصل سخن این که این خرق عادات انبیا چگونه با عرفان نظری قابل توضیح است؟ اژدها

شدن عصا در استعداد مادۀ چوبی آن نیست و یا چگونه دست آدمی از خود نور می تاباند؟

ــ مشاهده می شود که دلایل مولانا در این جا از جنس سخن متکلمان اسلامی مخصوصا

اشاعره می باشد که به  معجرات الهی باور دارند و از جنس مباحث عقل گرایانۀ فلسفی

نیست. ــ دیگر آن که از میان مولوی شناسان مشهور  استاد فروزانفر هم اشاره ای به پیوند

فکری میان مولانا وغزالی و نبودن چنین همبستگی عقیدتی میان وی و ابن عربی دارد . (3)

مولوی شناس ترکیه ای "گلپینارلی" نیز ــ که خود از مشایخ مولویه بوده ــدر بیان تفاوت نظر

میان ابن عربی ومولوی آوردهاست :

" در هیچ یک از آثار مولانا نام محیی الدین عربی نیامده است . اشعاری که حاوی کلماتی

ست که به او تلمیح دارد،از مولانا نیست." (4)

جایی دیگر نیز در شرح و تفسیرش بر نظرات مولانا تاکید دارد که با توجه به آیاتی از قرآن 

کریم از آن جمله سورۀ هود آیه 108، که بر عطای بدون شرط الهی اشاره می شود،

" خداوند "فعال مجبور" نیست، بلکه "فعّال مختار" است" (5) [تاکید از گل پینارلی] 

توضیح آن که ابن عربی جنان احکام ِ  اسما و صفات الهی را در ارکان عالم غیب و شهادت

 نفوذ داده که حتی شامل خود ِ خداوند هم شده است . وی تنها در حدِ استعداد آفریدگان

صفات نیک و بد را می بخشد و غیر از آن هم نمی تواند . این یعنی اقرار به عجز آفریدگار

که  با آموزه های قرانی خوانایی ندارد . (6) 

البته  ناگفته نماند در مقولۀ عرفانی ــ فلسفی "وحدت وجود" که محور نگرش عرفان

نظری بشمار می رود، تشابهات فکری فراوانی میان مولانا و ابن عربی وجود دارد که در 

نوشته های دیگر "دیدار مثنوی" به مناسبت موضوع گفتار، به آن ها اشاره خواهد شد.

                                      پایان

* مطالب درون [ ] جملۀ معترضۀ نویسندۀ این سطور است

زیر نویس:

1 : نک ر.ا. نیکلسون ، شرح مثنوی، ج5، ص 1980 توضیحات مترجم، حسن لاهوتی

2 :نک، زمانی کریم، شرح جامع مثنوی، ص425

3 : رک: فروزانفر بدیع الزمان، شرح مثنوی معنوی، مقدمه یازده

4 : گلپینارلی عبدالباقی،نثر و شرح مثنوی شریف، ج1، ص 435ــ ترجمه توفیق سبحانی

5 : همان ج5، ص 200

6 : نک، جهانگیری محسن ، ابن عربی، ص 409 

 

 

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 22:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳

دیدار مثنوی ــ رویای تو

رویای تو 

 
نیم شب ها مست از سودای تو
می جهم از خواب پر غوغای تو
آه ِ سردی در سیاهی می کشم
کز تهی لبریز بینم جای تو
گاه الماس ستاره می شوم
می دمم از دیدۀ شهلای تو
تا درخت هستیم را بنگرم
گاه پیچک می شوم در پای تو
هر رگ من می تند بر پیکرت
برگ هایم رسته بر بالای تو
گرد بر گرد گلی بر شانه ات
بوسه ها رویانم از اغوای تو
عاقبت خود را در آغوش آورم
تا ببویم بوی جان افزای تو
همچوسیماب اندرونت ریختم
گرمم از آغوش ِ ناپیدای تو
در قیامت گر به خاکم اورند
کس نبیند جر تو زین رسوای تو
غوطه ور در چشمۀ چشم ِ خیال
جرعه نوشد بینش از رویای تو
 
                       محمد بینش (م ــ زیبا روز)
 
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 22:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳

میهمان

میهمان

 

 

 

             "به صحرا شدم برف باریده و زمین تر شده

                         چنان که پای به برف فرو شود،

                         به عشق فرو می شد" ........ بایزید بسطامی

بهر ِ تیمار ِ دل بی خبرم

دوش بر بستر ِ من،

عشق، مهمان شده بود

" های صاحبخانه!

خوان چه آراسته ای ؟

                        ــ خستۀ رنج ِ سفرم ــ

بوی جان می آید ... "

ــ "خوان عاشق دل اوست

بر سر ِ سفره بجز خون ِ جگر،

شربتی هست مگر؟

تو بگو از که اثر آوردی؟

ارمغانم، چه خبر آوردی؟"

"من ز افسونگریم

هر که را لرزش دل ، یا تپشی می بینم،

امتحان را

نفسی بر در ِ او بنشینم،

به درون ره دهدم؟

زآن سپس محرم ِ جانش گردم 

مرهم ِ درد ِ نهانش گردم...

تو چطور؟

خانه ای بهر ِ من آراسته ای؟"

ــ "من از او سرشارم

جان و دل غرقۀ وی

انس با او دارم

چه تفاوت دارد؛

خواه بر پله نشین

خواه در دل به در آ

سر به تو نسپارم ..."

" های!

           افسانه مخوان!

زاد و بود ِ معشوق

همه از آتش ِ ماست

کیست آن فتنۀ جان؟

کیست این مایۀ ناز

که نگاهی نکنی بر مهمان؟

چیست آن سرّ ِ نهان

هان، چه داری سر ِ خوان ؟"

ساغری از لبِ نوشش بودم،

پیش ِ کامش راندم 

جرعه ای بر لب ِ وی نوشاندم :

ــ " نوش بادت بر ِ ما، 

                           نوش ِ لب ِ دلبر ِ ما! "

عشق مستان افتاد ....

اوستاد ِ همگان، خود به دبستان افتاد ...

سخنی باز نگفت...

شد غباری از نور،

در دل ِ ظلمت ِ شب، پر زد و رفت ...

صبح دیدم همه جا،

بر سر ِ بام وخیابان و درخت

پهنۀ کوه و کمر

                    سینۀ دشت

هق هق و قهقهۀ مستی را

سربسر، در دل ِ برفی به سپیدیّ ِ خدا

                                                  باریده ست ...

عشق، عاشق شده بود ...

کودکی گشتم و شادان و دوان،

پای در برف زدم، در بر ِ وی افتادم 

گوش بر برف نهادم، چه دهد آوازم

زیر ِ چشم ِ خورشید،

عشق، شیدا و خمش

با من ِ گم شده نجوا می کرد:

" از افق تا به افق پهنۀ دریای دل است 

جان ِ ما تا به ابد زنده به سودای دل است 

سر بسر برف گرفته ست همه دشت و دمن 

تا نشاند شرری را که تمنای دل است 

هر کجا دیدۀ بیداری و آه ِ سحری ست

بی گمان، ز آتش ِ پنهانی ِ رسوای دل است 

جان ِ بینش نه چنان ست که بیند دگری 

تا تماشاگه ِ چشمش رخ ِ زیبای دل است"

                                      محمد بینش(م ــ زیبا روز)

خوانش بخش پایانی با صدای بهمن شریف

 https://www.youtube.com/embed/am4RMb-abMg

 

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 16:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳

دیدار مثنوی ــ گرفتمت

گرفتمت

                دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش

                آنکه بجست از کفم بار دگر بگیرمش .......  مولانا

 

چند رمیدی از کفم، بار دگر گرفتمت

پرده به در کشیده ای؟ پرده و در گرفتمت

راه ِ نهفت رفته را باز ز سر گرفته ای

تا که به در بر آمدی، بر سر ِ در گرفتمت

بر همگان به غمزه ای، راه ِ دگر نموده ای

راه بریدمت چنان، راه ِ گذر گرفتمت

بر صف ِ رندان زده ام، مشت به دندان زده ام

گو همه شر به پا شود ، من به شرر گرفتمت

گنج و بهای من تویی برگ ونوای من تویی

کنج فقیرانۀ دل، بوسۀ زر گرفتمت

در بر ِ تو نشسته ام ، از دوجهان گسسته ام

گوش بنه به سینه ام، تا که به بر گرفتمت

هر نفسی ندا کند نام تو در فضای دل :

"زآتش من شرر شدی، زیر و زبر گرفتمت

شعلۀ عشق ِ خویش را تو به زبان عیان مکن

گر بکنی بسوزدت، چونکه به سر گرفتمت

چشمۀ چشم من بجو، بینش ِ خویش را بشو!

تا که اسیر من شدی، چشم ِ نظر گرفتمت "

 

                                              م ــ زیبا روز

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 15:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲

پیل بان مثنوی ــ بخش سوم

پیلبان مثنوی معنوی ــ  بخش سوم

موسی و عیسی کجا بُد کآفتاب

کشت موجودات را می داد آب؟.............1275

آدم و حوا کجا بد آن زمان 

که خدا افکند این زه در کمان؟..............1276

این سخن هم ناقص است و ابتر ست

آن سخن که نیست ناقص، آن سَر ست.......1277

گر بگویدزآن، بلغزد پای تو

ور نگوید هیچ از آن، ای وای تو..........1278

ور بگو ید در مثال ِ صورتی

بر همان صورت بچفسی ای فتی! .....1279

تفسیر:

حال، مولانا با دو پرسش ساده، دو حقیقت عالی را خاطر نشان می کند. یکی آنکه

روح ِ روح یا حضرت حق است که تمامی ارواح ِ موجودات را، ــ پیش از ظهور شان در

قالب صورت ِ این جهانی ــ می آفریند،دیگر آن کهمحصوران در جهان ِ حس و معتقدان 

به اصالت تجربۀ حسی، مانند همان بینایان ِ اسیر در تاریکی، از دیدن و درک ِ تمامی

 حقیقت ناتوانند و تنها با "کف مالی" ِ عقل ِ جزییی، هر چه راشخصا کشف کرده اند،

حقیقت محض می پندارند . به عبارت دیگر می خواهد بنمایاند که :

پشّه کی داند که این باغ از کی است

او بهاران زاد و مرگش در دی است :

1275: آن زمان که آفتاب عالمتاب با نور هستی بخش خویش سبب رویش ِ دانۀ

موجودات در کشتزار ِ جهان می شد، موسی و عیسی کجا بودند ؟ [تا ارواحشان

 حقیقت را بصورت بی واسطه دریابند ؟] یعنی معلم روح ِ انسان کامل، "روح ِ روح"

است، که حقیقت آفرینش و تکوین کائنات را به وی الهام می کند.

{ در این بیت آفتاب و آفرینش عالم را می توان هم بصورت ِ مادی آن متناسب

با دانش نجوم و طبیعت شناسی دوران مولانا در نظر گرفت، ــ که می پنداشتند در

خلق ِ  موجودات ِ  زمینی آفتاب و تمامی افلاک به امر حق در کارند ــ و هم از جنبۀ

معنایی و سمبولیک آن . در این صورت آفتاب نمادی از خداوند است که خود بدون ِ

واسطه با کلمۀ " کُن" ( باش!) ــ  مطابق با آنچه در قرآن کریم آمده است ــ به خلق

جهان مادی پرداخت . در سراسر مثنوی آیات متعددی به هر دو طریقۀ آفرینش جهان

اشاره دارند. (1)}  

1276 :آن زمان که خداوند آفرینش آدم و حوا را در علم بی نهایت خویش می پروراند

ایشان کجا بودند؟ [ یقینا وجود نداشتند . بنا بر این زمانی بوده که جز خداوند هیچ

موجودی هستی نداشت .]

 نیکلسون این بیت را با توجه به آموزه های این عربی ــ که نظراتش مورد قبول اکثر

عارفان پس از اوست ــ تاویل می کند ؛اما دلیل محکمی در رد یا قبول آن وجود ندارد :

"پیش از آن که آدم آفریده شود، عالم در علم ازلی حق و قضاء سابقۀ الهی بصورت

قابلی وجود داشت، به عبارت دیگر، حق تعالی همۀ قوابل مکنون را [ به آب ِ نَفَس ِ 

رحمانی ] پرورش می دادو هر یک را برای برعهده گرفتن ِ نقش ِ مقدر ِ خویش ، در

جهان ِ هستی مهیا می ساخت."(2)*

1277: این سخنان که تاکنون برای بیان حقیقت گفته ام ،مثلا آن را فیل در تاریکی

مثل زده ام ناقص و ناتمام است .سخن ِ کامل آن ست که از آن سر یعنی یکسره

از سوی جهان غیب عرضه شود

1278 : البته اگر چنین سخنی از سوی غیب گفته شود ــ ویا از زبان ِ عارف ِ واصل

بیان گردد ــ فهم ِ تو ی مخاطب خواهد لغزید و در فهمش به تاویلات شخصی دست

می زنی و از راه درست منحرف می شوی . اگر هم با تو در میان گذاشته نشود، 

وای برتو ،راه رشدت مسدود خواهد شد. [ بنا بر این باید راهی در این میانه جست

که تو را بپروراند.مثلا در قالب حکایتی عرضه گردد . ]

1279: اما ای جوانمرد وقتی حقیقت غیبی در قالب حکایت، صورتی جذاب پیدا کند، 

باز مجذوب صورت آن داستان می شوی و از معنی غافل می مانی .

مولانا در جایی دیگر از مثنوی هم به این مطلب مهم که دریافت معنی شرط ادراک ِ

عارفانه است می پردازد و موشکافی های جاهلانه را بی مورد می داند . برای مثال

این که در شطرنج می گویند "این خانۀ رخ می باشد"، کسی بپرسد آیا خانه از راه ِ

ارث به او رسیده؟ که نشان می دهد هیچ از معنای بازی در نیافته است و بیهوده بر

شطرنج مهره می دواند :

ای برادر قصه چون پیمانه ای ست 

معنی اندر وی مثال دانه یی ست

دانۀ معنی بگیرد مرد ِ عقل

ننگرد پیمانه را گر گشت نقل

گفت : در شطرنج، این خانۀ رخ است

گفت: خانه ش از کجا آمد به دست ؟

خانه را بخرید یا میراث یافت؟

فرّخ آن کس که سوی معنی شتافت

                                                              ادامه دارد 

زیر نویس

1) برای مثال، نک آیۀ 40 / سورۀ النّحل : ( ترجمۀ عبدالمحمد آیتی)

فرمان ما به هر چیزی که اراده اش را بکنیم، این است که می گوییم: موجودشو؛

و موجود می شود.

2) ر.ا.نیکلسون، شرح مثنوی معنوی، ترجمه حسن لاهوتی دفتر سوم ــ ص1109

* و نباید از نظر دور داشت که مولانا در جای جای مثنوی معنوی به طرح نظرات ِ ابن

 عربی پرداخته است اما وی یکسره پیرو او و اتباعش نمی باشد و استقلال اندیشۀ 

خود را حفظ می کند . تعدادی از شارحان کهن مثنوی همچون اکبر آبادی از آنجا که

خود در راستای عرفان ِ فلسفی ابن عربی می اندیشیدند ،تاویلات شخصی خود را

در شرح و تفسیر ابیات مثنوی آورده اند .

 



برچسب‌ها: آفرینش ــ ابن عربی ــ
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 1:44 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲

پیل بان مثنوی ــ بخش دوم

پیل بان ِ مثنوی ــ بخش دوم

بخش دوم

مولانا پس از بیان این که اگر در دست آن کورمالان شمعی بود، می توانستند 

به حقیقت پیل دست یابند، به شرح تفصیلی این حکایت می پردازد :

چشم حس، همچون کف ِ دست است و بس .... 1269

نیست کف را بر همۀ او دسترس

چشم ِ دریا دیگرست و کف دگر....1270

کف بهل، وز دیدۀ دریا نگر

جنبش ِ کف ها ز دریا روز و شب...1271

کف همی بینیّ و، در یا نَی، عجب

تفسیر :

1269: {مولانا تمامی دنیای اطراف را شامل جهان غایب از حواس آدمی و جهان ِ

محسوس می داند.بنابراین چشم ظاهری را تنها جزیی از چشم باطنی می بیند

وتمامی این دنیای غیب و شهادت را مانند همان فیلی فرض کرده است که تجربۀ 

حسی تنها گوشه هایی محدود از آن را نشان می دهد .}

چشم حس و یا آگاهی بر پایۀ داده های حواس پنجگانۀ بدن از جهان اطراف،حکم 

آگاهی محدود ِ لمس کنندگان فیل در تاریکی را دارد که ناقص و ناتمام است .تنها 

جنبه ای جزیی از حقیقت را می نمایاند.

1270 :{توسن ذهن مولانا، با آوردن واژۀ "کف"، از کف ِ دست انسان به کف ِ روی

 آب دریا منتقل می شود و جناسی بین این دو معنی برقرار می کند . یعنی واژه

"کف" که میان دومعنی کف ِ دست و کف ِ روی آب "مشترک لفظی" بشمار می ــ

آید،در عین حال نوعی ارتباط معنایی هم بین این دو ایجاد می کند؛ و آن سطحی

بودن شناسایی ِ ظاهری ِ کائنات است . وی جهان را آمیزه ای از "بود" و "نمود" یا 

"غیب" و "شهادت" می داند . غیب از آن جهت چنین نامیده می شود که تنها از

برابر درک حسی انسانی به کنار است و شهادت هم از آن رو چنین نامیده شده

است که در محدودۀ ادراک انسانی قرار دارد؛ بنابراین هیچ مرز روشنی این دو را

از یکدیگر جدا نمی دارد. دربرداشت مولانا و بیشتر ین عارفان دیگر، عالم ِ مادی

تنها یکی از مراحل آفرینش بشمار می رود . این طور نیست که غیب نامی دیگر

برای دنیای غیرماده باشد، وشهادت جهان مادی فرض شود، بلکه :

درغیب هست عودی، که این عشق از اوست دودی

یک هست ِ نیست رنگی، که از اوست هر وجودی

عالم غیب را حواس درونی و تامل ِ ضمیر، و جهان شهادت را حواس برونی و

 تجربۀ حسی و نتیجه گیری های عقل جزیی درک می کنند . }

چشم ِ دریابین یا چشم بصیرت با چشم ِ کف بین یا ظاهر نگر متفاوت است .

 کف جمع شده بر سطح آب دریا را در نظر نیاور و از نظرگاه چشم ِ دریای درونت

به ژرفای دریای وجود بنگر! ــ که در بر دارندۀ دنیای درون و برون آدمی ست ــ .

{ مولانا عالم شهادت را چون نقش های پدید آمده از کف ِ امواج بر سطح آب ِ 

دریای وجود می داند که هرگز به یک حالت نمی مانند . اگرچه واقعییت دارند ،

حقیقتی ندارند . ویا با بیان ِ روشن تر، حقیقت آن ها از سرچشمۀ وجود است.}

1271:{ نیکلسون "جنبش کف ها" را "ظهورات ِ بی وقفۀ حقیقت، به صورت مظاهر

امکانیه تفسیر کرده (2)، و ابیات زیر را تذکر میدهد: دفتر اول ب. 1112 

عقل، پنهان است و ظاهر، عالمی

صورت ِ ما موج و، یا از وی نَمی

هرچه صورت می وسیلت سازدش

زآن وسیلت، بحر، دور اندازدش

تا نبیند دل، دهندۀ راز را

تا نبیند تیر، دور انداز را ....}

 عجیب است که تو تنها به همین کف روی آب دریا توجه داری ــ نقش نا پایدار و

توهمی ِ این جهان ماده و حس را درک می کنی ــ و اصل آن کف را، ــ سرچشمۀ  

نقش ها را ــ  نمی بینی .حال آن که این دریاست که با جنبش خویش، امواجی

پدید آورده است که این کف ها و نقش ها ازآن ست.

                                           ***

ما چوکشتی ها به هم بر می زنیم ... 1272

تیره چشمیم و، در آب ِ روشنیم

ای تو در کشتیّ ِ تن رفته به خواب ... 1273

آب را دیدی، نگر در آب ِ آب !

آب را آبی ست، کو می راندش ...1274

روح را روحی ست، کو می خواندش

1272: { در این بیت بدن آدمیان به کشتی هایی همانند شده است که بر دریای

"وجود" روانند . بعضی شارحان دریا را نشانه ای از ذات احدیت گرفته اند . (1)

گرچه در ادب صوفیه فضای تاویل وسیع است و مولانا نیز در بعضی ابیات مثنوی که 

در آن ها به مسالۀ "وحدت وجود"می پردازد نظیر چنین تمثیلی را می آورد، مثلا در 

دفتر اول بیت 686 سروده ست:

منبسط بودیم و یک جوهر همه

بی سر و بی پا بدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب

بی گره بودیم و صافی همچو آب،

اما در بیت ِ (1272)  با توجه به مفهوم ابیات بعدی نمی توان چنین تعبیری کرد.

بنا بر این ترکیب ِ "آب روشن" را می توان اسامی و صفات حق دانست . ترکیب 

"تیره چشم" هم اشاره به کوری چشم ِ سر و به دنبال آن چشم دل دارد . با این

تذکر که در دانش کهن، چشم را دارای نوری نامریی می دانستند که انسان از راه

تابانیدنش به اشیا می توانست آنهارا ببیند. امروزه هم بکار بردن صفت نورچشم،

برای عزیزان و ترکیباتی از این قبیل باز ماندۀ چنان  اعتقادی ست .}

ما همانند کشتی های کوری هستیم [ناخدای کشتی تن ما نفس  می باشد که 

در میان ِ قوای متضاد  ِ طبیعی و روحانی در کش و قوس است.]  که بر دریای پاک ِ 

اسامی و صفات پرودگار هم می رانیم و هم رانده می شویم.{ این باز می گردد به

چالش جبر و اختیار که مولانا در باره شان بسیار سروده و اکنون جای طرح آن نمی

باشد . وی هر دو را تحت شرایطی می پذیرد وعاقبت راه عشق و مستی و حیرت ِ 

ناشی از آن را برای رهایی از پرسش های کلافه کنندۀ عقل انسانی برمی گزیند :

عشق برّد، بحث را ای جان وبس

کو ز گفت و گو شود فریاد رس

حیرتی آید ز عشق آن نطق را

زهره نبود که کند او ماجرا ....5/3241 

آنچه در ابیات بالا آمد، راه خاص طریقت مولوی ست،که آن را در زمرۀ عرفان ِعارفان

"اهل دل" چون رابعه وحلاج و عراقی و عطارو بایزید و خرقانی و .... قرار می دهد . 

طریق دیگر، درک و دید ِ عارفان ِ فلسفی مشربی چون سهروردی و ابن عربی ست، 

که البته مولانا به آنها نیز نظری دارد .}... باری،  نقش ها بر کف آب هر لحظه نمودی

دیگر دارد. اما توهم ِ پایدار ی ِ کف امواج، چشمان نفس را چنان تیره و تار کرده ست

 که با یکدیگر به منازعه بر خاسته ایم .گویی در تاریکی کشتی های ابدان به یکدیگر

می خورند، خود و دیگران را به هلاک می افکنند .

1273 : ای کسی که در کشتی تن خویش به خواب اندری، در بند ِ قوای سرکش ِ

طبع خویشتنی و در پی بر آوردن کام آنهایی ! حال که دانستی بر کف امواجی در

تکاپویی که خود زادۀ دریای وجودند،در آن آبی بنگر که این آب ها را پدید آورده ست.

یعنی ای بی خبر که در خواب غفلتی حال که دانستی بر دریای وجود می رانی و

این روح توست که زیر کشتی تنت روان است، به آب ِ این آب نگاه کن !

1274 : آن آب را که کشتی تن تو بر آن قرار دارد، آبی دیگر به کشش و کوشش در

انداخته است؛ یعنی روح ِ اداره کنندۀ تنت، خود در فرمان ِ روحی دیگر است . و آن

" آب ِ آب" یا "روح ِ روح"، ذات بی پایان و ناپیدای حق می باشد .

{ البته در شرح ابیات بنا بر اختصار نهاده ایم . در این که منظور مولانا از "روح" و

"روح ِ روح" چیست میان شارحان مثنوی اختلاف نظرگاه ست . روح اگر به معنی ِ

"نفس جزیی" انسانی در نظر گرفته شود، همان استعداد ِ ادراک محیط زندگانی ِ

موجود زنده است که بستگی به سرشت طبیعی ِ او دارد . به آن "نفس حیوانی"

هم می گویند . در این صورت، "روح ِ روح" یعنی همان روان ِ انسانی، و یا همان

"نفس ناطقه". اگر "روح"همین روان ِ انسانی فرض شود،منظور مولانا از "روح ِ روح"

 حضرت ِ حق ست کهدر ادب صوفیه بنام ِ  "جان ِ جان" یا "جانان" نیز می خوانند . 

اما عارفان ِ  فلسفی مشرب آن را "عقل اول" و یا "روح القدس" نیز می دانند.

با توجه به مفهوم ابیاتی که پس از این خواهد آمد، تعبیر " روح ِ روح" به حضرت حق

به منظور مولانا نزدیک تر است . }

دیدن نوار سخنرانی :

                                            http://www.youtube.com/watch?v=0-HPI-qMt5M


زیر نویس 

1) نک زمانی، کریم ــ شرح جامه مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص316

2) ر.ا. نیکلسون ــ شرح مثنوی معنوی مولوی، ترجمه و تعلیق حسن لاهوتی

     ص .1108



برچسب‌ها: غیب ــ کف ــ جوهر ــ روح ــ روح القدس
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 18:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲

پیل بان مثنوی ــ بخش نخست

پیل بان ِ مثنوی معنوی 


مقدمه :

کفر کافر را و دین دیندار را

ذره ای دردت ، دل عطار را

در این سلسله نوشتارها، حال عاشقی به تصور و تصویر آمده است،که درد عشق

وی را بر "پیل مثنوی"نشانده، منزل به منزل می برد تا به "مقام معشوقی"رساند.

می بردش به هندوستان عشق؛ به قلعۀ "هوش ربا" نزد پادشاه چین.

تا کجا؟ آن جا که جا را راه نیست

جز سنا برق ِ مه ِ الله نیست

از همه اوهام و تصویرات، دور

نور ِ نور ِ نور ِ  نور ِ نور ِ نور..... 6/2146

بخش نخست :

شرح و تفسیر  داستان

 حکایت " اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل" از دفتر سوم مثنوی، نزد فرهنگ 

 هایی که با اندیشۀ مولانا انس و الفتی دارند ، قرن هاست سینه به سینه نقل 

شده آن را تمثیلی زیبا در بیان اختلاف "نظر"های بدون بصیرت و بینش می دانند.

چنین حکایتی را با اندکی اختلاف در آثار کهن بودایی و آیین جین هم آورده اند. (1)

بنا به گزارش استاد فروزانفر ماخذ این حکایت از نوشته ای در "مقابسات" ابو حیّان

توحیدی ،اندیشمند قرن چهارم هجری ست.همین تمثیل در آثار امام محمد غزالی

و حکیم سنایی نیز آمده است . (2) ابوحیّان از قول افلاطون می نویسد:(ترجمه)

" مردم به همۀ ابعاد ِ حقیقت نمی رسند ؛ همان طوری که در همۀ ابعادش نیز به

 خطا نمی افتند. در حقیقت هر کس بُعدی از حقیقت را در می یابد.درست مانند 

گروهی نابینا که برای اولین بار به فیلی نزدیک شده بودند و هرکدام عضوی ازاندام

فیل را لمس  کردند و بر مبنای یافتۀخویش قضاوت نمودند..می بینی که هر یک از 

آنان قسمتی از یافته های خود را [به درستی] ادا کردند. در عین حال هر کدام

قضاوت دیگری را تکذیب نمودندو به خطا و جهل متهم کردند. (3) [تاکید از نگارنده]

مشاهده می شود که "ابوحیان" منظور افلاطون را چنین بیان کرده است که کوران

جهان جسمانی ، هر یک جنبه ای از حقبقت را به درستی دریافته اند، اما بدلیل

همان کوری خویش قادر نیستند تمامی جنبه های حقیقت را یکجا در یابند :

"قالّ افلاطُنُ : انّالحقُّ لَم یُصِبهُ النّاسُ فی کُلِّ وُجوُهِهِ و لا َاخطَاوُهُ فی کُلِّ وُجوُهِهِ،

بَل اَصَابَ مِنهُ کُلُّ اِنسَان جِهة. "(4)

غزالی نیز در کیمیای سعادت بر همین شناخت نسبی از حقیقت اشاره دارد :

"بیشتر خلاف در میان خلق چنین است که هر یکی از وجهی راست گفته باشد

ولیکن بعضی بینند و پندارند همه را دیده اند .. [سپس همان تمثیل فیل در جمع

نابینایان را می آورد] و نتیجه می گیرد :

آن همه راست گویند ، از وجهی و هم خطا کرده اند ؛از آن وجه که پندارند جملۀ

پیل را دریافته اند " (5) 

اما حکیم سنایی همان درک درست را هم از چنان کورانی بعید می شمارد :

بود شهری بزرگ در حد غور

وندر آن شهر مردمان همه کور...

و پس از آوردن همین تمثیل می افزاید :

هر یکی دیده جزوی از اجزا

همگان را فتاده ظنّ ِ خطا

هیچ دل را ز کلّی ، آگه نَی

علم با هیچ کور همره نی

جملگی را خیال های محال

کرده مانند غتفره (احمق) به جوال

از خدایی خلایق آگه نیست

عقلا را در این سخن ره نیست....

( حدیقۀ سنایی ،باب اول ، در توحید باریتعالی) (6)

در واقع سنایی به تاویل منظور افلاطون از این تمثیل پرداخته تا محال بودن شناخت

عقلانی خدا را به ما نشان دهد . وجود پیل نشان دهندۀ ذات حق است و کوران،

کنایه ازعاقلان . البته عاقلانی که در شناخت جهان اطراف به عقل جزوی خویشتن

اعتماد دارند . 

و اما مولانا بنا بر شیوۀ هنرمندانۀ خویش تغییری در اصل حکایت آورده است تا بتواند

تاویلی عارفانه از آن بدست دهد . وی افرادی را که بر تن پیل دست می کشند ، نه 

کور بلکه بینایانی فرض می کند که در تاریکی بسر می برند . تاریکی ِ دنیای حس .

مولوی در اقتباس خویش، منظور اصلی افلاطون را دست نخورده باقی می گذارد .

یعنی بر سر آن نیست که حقیقت برای همگان هرگز قابل کشف نمی باشد، بلکه

می گوید هرکس می تواند به نسبت استعداد ِ درونی خویش با شمع  ِ بصیرت و

بینش به دیدار ذات حقیقت بپردازد :

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی....

چشم ِ حس ،همچون کف ِ دست است و بس

نیست کف را بر همۀ او دسترس ....3/1269

سپس در ادامۀ حکایت منظور خویش را از "شمعی" که می بایست در دست آن

تاریکی رُوان باشد بیان می کند. این چنین نوری از جان ِ جانان یعنی حضرت حق

پراکنده می شود. آن را کسی می تواند دریابد که یا در آفتاب ِ عنایت و توجه وی

قرار گیرد، و یاسرکشی و غرور را کنار نهاده دست ارادت دردامان پیری کامل و کامل

کننده بگذارد . پیری که همچون نوح، کشتی ِ تن ِ سالک را به سوی ساحل نجات

هدایت می کند .

این داستان یکی از معدود حکایات مثنوی ست که مولانا بدون حاشیه پردازی و

پرداختن به مسائل معنوی دیگر، نخست آن را به انجام می رساند و پس از آن بر

سر ِ آوردن ِ حکایات ِ جانبی می رود . از این رو برای خوانندۀ  نا آشنا با سبک کار

مولانا ــ که آوردن حکایت درون حکایت می باشد  ــ آسان یاب تر است . 

اختلاف در چگونگی و شکل پیل

 پیل اندر خانه ای  تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هُنود

از برای دیدنش مردم بسی 

اندر آن ظلمت همی شد هر کسی

دیدنش باچشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکی اش کف می بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت همچون ناودان است این نِهاد*

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بر او چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت شکل پیل دیدم چون عمود*

آن یکی بر پشت ِ او بنهلد دست

گفت خود این پیل چون تختی بُدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم ِ آن می کرد هر جا می شنید... 1266

از نظرگه، گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد، این الف 

در کف ِ هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

تفسیر :

{در شرح ابیات فرض بر این است که خواننده تا حدی معقول با مفاهیم عرفان و ادب 

صوفیه آشنایی قبلی دارد و مانند دانش آموزان مدارس ابجد خوان این طریق نیست

بنابراین تفسیر بیت به بیت تکرار مکررات و برای خواننده ملالت آور است .}

* نِهاد : شکل و هیئت

*عمود : ستون

پیش از آغاز این حکایت مولانا در وحدت ادیان الهی سخن رانده بود.در ابیات قبلی

می گوید حقیقت همچون نوری واحد بی رنگ است که از پس ِ شیشه های رنگین

 بر چشم بینندگان می تابد . حقیقت بین کسی ست که آن نور واحد را دریابد:

گر نظر در شیشه داری گم شوی

زآن که از شیشه ست اعداد ِ دُوی

ور نظر بر نور داری وارهی

از دُوی، و اعداد ِ جسم ِ منتهی

از نظرگاه است ای مغز ِ وجود

اختلاف ِ مومن و گبر و جهود

بنابراین لمس فیل در تاریکی تمثیلی ست از کور ذهنی شریعت زدگانی که بر آیین

خویش چسبیده و آن را تنها راه نجات انسان معرفی می کنند. اینان چون بینایانی

هستند که در تاریکی دنیای مذهبی خویش فرومانده و خدا را تنها به همان طریق

خاص ِ نیاکان خویش تفسیر می کنند . از همین رو وقتی در بیت 1266 می سراید

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم ِ آن می کرد هر جا می شنید

ابهام معنایی شعر روشن می شود . چگونه در پساویدن بدن فیل هر کس به هر

جزوی که می رسید همان جزوی را که "می شنید" در می یافت . شنیدن از کجا

آمد؟او که در پی پساویدن اجزاء فیل بود. مشکل معنایی وقتی آسان می شود که

آن فیل را نمادی از حقیقت ِ ذات خداوندی دانسته و شنیده های آن لمس کننده را

همان حرف و حدیث ِ ادیان و مذاهب مختلف بگیریم و آن جنگ هفتاد ودو ملت که 

بقول خواجۀ شیراز :"چون ندیدند حقیقت ره ِ  افسانه زدند" .

 

                                                                                  ادامه دارد 

دیدن سخنرانی نویسنده در این باره :


http://www.youtube.com/watch?v=0-HPI-qMt5M


زیر نویس ها

1) برای آگاهی بیشتر ر.ک ویکی پدیا فارسی

2) فروزانفر، بدیع الزّمان . مآ خذ قصص و تمثیلات مثنوی، ص96

3) داودی، حسین . ترجمۀ  احادیث و قصص مثنوی تالیف فروزانفر، ص265

4) همان، ص 265

5) همان، ص266

6) حدیقۀ سنایی  




برچسب‌ها: پیل بان ــ سنایی ــ
نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) در 23:39 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
 
2363894